- آفتاب را بنگر!
روی میز یک فنجان چای سرد شده بود و کنار آن یک نامه ی کوتاه. محتوای نامه این به این صورت بود: ای کا
آفرین هلیا. 😭🤣
خیلی بامزهای و اصلاً یک دبه دوغ آبهلی👍🏼
امیدوارم دفعهی بعدی جای یک فنجون چای سرد و یک نامه، یک عالمه دوغ و یک کادوی غوول پیکر دریافت کنی. 👍🏼
هدایت شده از ‹ نجوایدل ›🇮🇷
روی میز یک فنجان چای سرد شده بود و کنار آن یک نامهی کوتاه.
باریکهی نور آفتاب از لابهلای پنجره روی نامه افتاده بود و امتدادش روی سجادهی سبز رنگی که نشان از جای خالی فردی میداد؛ سجادهای که هنوز عطر ملایم گلاب و بوی خاک جبهه را در تار و پودش به یادگار داشت.
دستهای لرزان مادر، نامه را برداشت. خطی آشنا، آرام و پر از وقار روی صفحهی سفید نقش بسته بود؛ آخرین واژههای پسری که جانش را سپر وطن و دینش کرده بود:
«خواهر عزیزم، مادر بزرگوارم...
اگر امروز پوتین به پا کردم و سینهام را در برابر تیر و ترکش سپر کشور و دینم ساختهام؛ برای این است که خاک و حرمت این سرزمین که دیار امام رئوف(ع) و حضرت معصومه(س)است دستنخورده باقی بماند.
بدانید سرخی خون من بر خاک این وطن، در امتداد سیاهی چادر و حیای شما معنا پیدا میکند. تیرهایی که به سوی قلب ما شلیک میشود، خاک را نشانه رفته است، اما تیرهایی که به سوی حیا و عفاف شما میآید، ریشه و باور یک ملت را هدف میگیرد.
وصیت من به شما حفظ سنگر حجاب است؛ سنگری که از جنس حیا، متانت و عزت که از هر زره و سلاحی استوارتر است. پاسدار این امانت حضرت فاطمه(س) باشید تا مبادا فراموش کنیم ارثیه ی مادرمان چه چیزی بوده است.»
مادر نامه پسر عزیزش را روی سینه گذاشت. باد خنکی پرده را به آرامی تکان داد و نور آفتاب، تمام سجاده را روشن کرد؛ گویی صاحب آن سجاده، نه رفته، که زنده و ناظر بر عهد و پیمان خویش ایستاده بود...:)
|• #مَنْنِوشت • #شهیدانه • |
‹ نجوایدل ›| @najvay_del_313
- آفتاب را بنگر!
روی میز یک فنجان چای سرد شده بود و کنار آن یک نامهی کوتاه. باریکهی نور آفتاب از لابهلای پنجره روی
آفرین نازنین. این بینظیرر بود. خیلی لذت بردم. 🥹😭
امیدوارم به محتوای نامه توجه بشه. 😭
هدایت شده از ·٠✧·𝑀𝑎𝑟𝑛𝑖𝑒·٠✧·
روی یک میز یک فنجان چای سرد شده بود و کنار آن یک نامه ی کوتاه.
دستی به آن فنجان چای که طرح گل نیلوفر بر روی آن جولان می داد کشید.☕️🫖 دیگر نمی دانست که این چای است که سرد شده است و یا قلب او است که دیگر جایی برای در آغوش کشیدن گرمای خورشید خاموشش ندارد.مدت ها بود از خورشید زندگی اش خبری بدستش نرسیده بود .گمان میکرد دیگر راه بازگشتی نخواهد داشت و شاید میان آن آسمان بیکران خانه ای میان ابر ها و فرشتگان پیدا کرده است و آرمیده است.🥀
با آهی اندوه وار نامه را باز کرد. هنگام باز کردن آن بویی که دلتنگ اش بود را احساس کرد.آری همان عطر گرما بخش.کاغذ درون پاکت در اثر طوفان چروکیده شده بود .حسرت وار با دستان چروکیده و ضعیف اش دستی بر روی آن کشید .گویی میخواست خاطرات او را با لمس کاغذ به خاطر بسپارد و یا شاید بتواند بار دیگر گرمای او را احساس کند و درون قلب کوچک اش جای دهد.📜
عینک اش را بر روی چشمان اش قرار داد .این تنهایی دیگر رمغی و اشکی برای چشم هایش نگذاشته بود. نامه را به آرامی باز کرد و شروع به خواندن نامه کرد.
ساعت ها گذشته بود و دیگر خبری از آن آه های سوزناک نبود.پسر جوان با نشنیدن صدایی از اتاق شروع به نگرانی کرد . قدمی برداشت و وارد اتاق قدیمی شد. پرده ها در نسیم شروع به رقصیدن کرده بودند .
آن پیرزن فروتوت و عاشق در حالی که روی صندلی چوبی و قدیمی اش نشسته بود سرش را تکیه داده بود و در حالی که به پنجره خیره شده بود با لبخندی کوچک چشمانش را بر دنیا گشوده بود.آفتاب گرما بخش بلاخره روی صورت اش بوسه زده بود .
تنفس او را چک کرد.اما دیگر جایی در این دنیا نداشت.تنها آن لبخند کوچک بر روی لب های پیرزن جاری شده بود گویی که بلاخره توانسته بود چیزی که باید را بخواند.
پسر نگاهی به نامه در دست های رنگ پریده او انداخت . آن را برداشت و شروع به خواندن کرد'' گر حال روزگار بر وفق مراد تو خوش نبود.گر آن طوفان افکار تو را رنجیده خاطر کرد.گر چشم هایت طاقت تحمل درد را دگر نداشت ,گر رودخانه اشک صورتت را شسته بود, به یاد داشته باش .تا زمانی که جان در بدن دارم تو را دوست خواهم داشت ,تا زمانی که آن مروارید های چشمانت چکه می کند,تو را دوست خواهم داشت .حتی اگر دیگر در کنار تو نباشم,تو را دوست خواهم داشت نیلوفره مرداب قلبم.''
حالا دیگر روح او آزاد شده بود و چه کسی می داند؟شاید در میان آن ابر ها ,دوباره خورشیدش را بار دیگر ملاقات کند .☀️☁️
- آفتاب را بنگر!
روی یک میز یک فنجان چای سرد شده بود و کنار آن یک نامه ی کوتاه. دستی به آن فنجان چای که طرح گل نیلوفر
آفرین امیلیااا. خیلی قشنگ بودد. 😭🪴
نیلوفر مرداب قلبم =)))))))
خیلی خیلی آفرین =))))
هدایت شده از ⭑ بلوبریسرگردان ᪲̽🫐؟
روی میز یه فنجان چای سرد شده بود و کنار آن یک نامه کوتاه ، دستم رو دراز کردم و نامه رو برداشتم ، وقتی خواستم بازش کنم انگشتم به برگه کشیده شد و یه خراش کوچیک برداشت ، ولی چیز مهمی نبود ، نامه مهمتر بود ، اونقدری که حتی شخص نویسنده چایی و ول کرده بود تا سرد بشه، مگه میشه اخه؟ چایی حیفبود💔
نامه رو باز کردم و شروع به خوندن کردم :
برای شخص ایکس عزیز ، خواستم با نوشتن این نامه بهت بگم اونقدرامکه فکر میکنی بی اهمیت نیستی .
تو برای شخصی که حتی نمیشناسیش اونقدری اهمیت داری که دست به کارایی زده که نمیدونی، و به احتمال زیاد در اینده میفهمی ، نامه طولانی نیست ، ولی حالا که تموم شده ، پشت سر تو نگاه نکن . . .
حرفش توی نامه تموم شده بود ، با خوندن جمله اخر موهای تنم سیخ شد ، ولی راستش ، از بچگی وقتی میگفتن یه کاریو نکن اونکارو انجامش میدادم ، همونطوری که اینبار اینکارو کردم . . .
- آفتاب را بنگر!
روی میز یه فنجان چای سرد شده بود و کنار آن یک نامه کوتاه ، دستم رو دراز کردم و نامه رو برداشتم ، وقت
آفرین نرگس. 😭💞
جدی پشت سرت رو نگاه کردی؟ 😧
بازهم آفرین، کار خوبی کردی. 🤡
اما امیدوارم چیزی که دیدی، برات غمگین کننده یا ترسناک نباشهه. 😭
روی میز یک فنجان چای سرد شده بود و کنار آن یک نامهی کوتاه.
روی صندلی روبهروی میز نشستم و لبخند زدم.
چای سرد بود و آرام؛ مثل تمام احساساتی که در طول این سالها ابراز نشده بود.
نامه را باز کردم.
"اگر اینجا هستی، یعنی بالاخره برگشتی.
میدانستم بعد از خواندن نامه، سراغ چای میروی؛ چون تو همیشه میگذاشتی چایت سرد شود تا آخرین قطرهی فکرهایت را زندگی کنی. در نظر داشته باش که این فنجان، برای لبهای تو بسیار انتظار کشیده است. پس همین حالا بنوش! "
لبخند کوچکی روی لبم نشست.
فنجان چای را در دست گرفتم و تا چند دقیقه فقط به اتاق نگاه کردم.
همه چیز تقریباً همانطور مانده بود؛ کتابهای روی قفسه، ساعت دیواری که دیگر کار نمیکرد و صندلیای که همیشه کنار پنجره بود.
اما چیزی تغییر کرده بود؛ من.
سالها پیش از این خانه رفته بودم، شاید چون فکر میکردم برای پیدا کردن خودم باید همه چیز را ترک کنم. اما حالا فهمیده بودم گاهی برای پیدا کردن خودت، باید خاطراتی را به آغوش بکشی که یک روز، گم کرده بودی.
دستم را روی جلد کتاب قدیمیای کشیدم که پشت قفسه جا مانده بود.
وقتی بازش کردم، بین صفحاتش یک جمله پیدا کردم:
«چیزی که گم کردهایم، خودِ قدیمیمان است»
آرام نفس کشیدم.
شاید بعضی چیزها هیچوقت تغییر نمیکنند.
و شاید همین، قشنگترین بخش تغییر کردن ماست.
نامه را تا کردم و کنار فنجان گذاشتم.
برای اولین بار بعد از مدتها، احساس کردم شاید قرار نیست چیزی را پیدا کنم...
ظاهراً باید فقط دوباره خودم را به یاد بیاورم.
هدایت شده از سآدات ؛
روی میز یک فنجان چای سرد شده بود و کنار آن یک نامهی کوتاه ؛
نمیدانم در آن نامه چه نوشته شده بود ، غم تمام تار و پودم را بلعیده است .
آن نامه سرنوشت عمری از ِزندگی ای است که با او داشته ام .
چه خواهد شد؟من تکه ای جامانده در میان کلمات آن نامهام .
او دیگر مرا نمیخواهد .
حال باید بروم از این شهر و دیار ، نامه را باز میدارم بلکه او بیابد دلتنگی مرا در همین کافهی همیشگیامان.
- آفتاب را بنگر!
روی میز یک فنجان چای سرد شده بود و کنار آن یک نامهی کوتاه ؛ نمیدانم در آن نامه چه نوشته شده بود ، غ
آفرین سادی. 🪴
فقط یک چیز؛ همیشه راه رو باز بگذار.
چون شاید یک روز دلش بخواد برگرده، اما از فاصلهی زیادی که هست خجالت بکشه...