eitaa logo
- آفتاب را بنگر!
69 دنبال‌کننده
22 عکس
1 ویدیو
0 فایل
- آفتاب، نور، آفتاب، امید، آفتاب، شعف. آفتابگردان باش؛ آفتاب را بنگر پرتوهای طلایی‌اش را به‌آغوش بکش! باشد که تلخی و ظلمتِ ایام از خاطرت بگریزد. 🌻 𓏲
مشاهده در ایتا
دانلود
هر بار که باران می‌گرفت، قدم‌های او ناخواسته به همان خیابانِ قدیمی می‌رسید. سال‌ها گذشته بود؛ آن‌قدر که حتی مغازه‌های آن خیابان هم عوض شده بودند، آدم‌های جدید آمده بودند و ساختمان‌ها رنگ تازه‌ای گرفته بودند. اما آن کوچه هنوز همان بو را داشت؛ بوی خاک خیس، برگ‌های افتاده و خاطراتی از کودکی که هیچ‌وقتِ هیچ‌وقتِ هیچ‌وقت از بین نمی‌روند.
سلام به‌تو! این پیام رو در کانالی‌ که داری بازارسال کن، و این جمله رو ادامه بده. [روی میز یک فنجان چای سرد شده بود و کنار آن یک نامه‌ی کوتاه.] نشونیِ کانالت رو هم به‌ من بده تا چیزی که نوشتی رو بخونم🪴 | @negarin_pv
هدایت شده از وایبِ موازی
روی میز یک فنجان چای سرد شده بود و کنار ان یک نامه ی کوتاه نورِ سرخ و کشیده‌ی غروب، آخرین بازمانده‌های بخار چای را در هوای گرگ‌ومیش اتاق مثل مهی رقیق حل می‌کرد. صندلی چوبیِ کهنه، با اندکی فاصله از میز، در سکوتِ سنگین فضا رها شده بود و هنوز غیبت ناگهانی کسی را فریاد می‌زد. اما تمام سنگینی اتاق روی همان تکه‌کاغذ متمرکز بود؛ نامه‌ای با خطی شتاب‌زده که درست میان سردی فنجان و گرمای رو به زوال خورشید افتاده بود؛ کاغذی کوچک که رازِ رفتن را در چند کلمه‌ی کوتاه و برنده پنهان کرده بود…
ای‌واای، مهدیسه هم انجامش داده. 😭🤍 آفرین مهدددیسه. امیدوارم هرچه سریع‌تر، یه همچین لبخندی بیاد رو لب‌هااات.
هدایت شده از قلم‌ِآبی‌او؛
روی میز یک فنجان چای سرد شده بود و کنار آن نامه‌ای کوتاه . قلمِ آبی او در نزدیکیِ پایه‌های صندلی برق می‌زد . اتاق ، بوی خودکشی می‌داد . در آن تاریکی ردپای بجا مانده از سیلِ اشک‌ها روی گونه‌هایش مشخص بود اما او هنوز لبخند می‌زد . خسته نمی‌شد ؟ از این همه تظاهر خسته نمی‌شد ؟ شاید اگر فریاد می‌زد و اتاق را بهم می‌ریخت خیال مرا هم آسوده می‌کرد اما او ساکت نشسته و به فنجانِ روی میز خیره بود .
- آفتاب را بنگر!
روی میز یک فنجان چای سرد شده بود و کنار آن نامه‌ای کوتاه . قلمِ آبی او در نزدیکیِ پایه‌های صندلی برق
واهااییی، آفرین شیرکاکائویِ خوش‌مزه. 😭😋 خیلی خوب بوددد. امیدوارم هرچه سریع‌تر احساسات واقعی‌اش رو با تو درمیون بگذاره. 😭
هدایت شده از ” آبدوغ⋆.
روی میز یک فنجان چای سرد شده بود و کنار آن یک نامه ی کوتاه. محتوای نامه این به این صورت بود: ای کاش ، به جای چایی ،دوغ میخوردی.
- آفتاب را بنگر!
روی میز یک فنجان چای سرد شده بود و کنار آن یک نامه ی کوتاه. محتوای نامه این به این صورت بود: ای کا
آفرین هلیا. 😭🤣 خیلی بامزه‌ای و اصلاً یک دبه دوغ آبهلی👍🏼 امیدوارم دفعه‌ی‌ بعدی جای یک فنجون چای سرد و یک نامه، یک عالمه دوغ و یک کادوی غوول پیکر دریافت کنی. 👍🏼
هدایت شده از  ‹ نجوای‌دل ›🇮🇷
روی میز یک فنجان چای سرد شده بود و کنار آن یک نامه‌ی کوتاه. باریکه‌ی نور آفتاب از لابه‌لای پنجره روی نامه افتاده بود و امتدادش روی سجاده‌ی سبز رنگی که نشان از جای خالی فردی می‌داد؛ سجاده‌ای که هنوز عطر ملایم گلاب و بوی خاک جبهه را در تار و پودش به یادگار داشت. دست‌های لرزان مادر، نامه را برداشت. خطی آشنا، آرام و پر از وقار روی صفحه‌ی سفید نقش بسته بود؛ آخرین واژه‌های پسری که جانش را سپر وطن‌ و دین‌ش کرده بود: «خواهر عزیزم، مادر بزرگوارم... اگر امروز پوتین به پا کردم و سینه‌ام را در برابر تیر و ترکش سپر کشور و دینم ساخته‌ام؛ برای این است که خاک و حرمت این سرزمین که دیار امام رئوف(ع) و حضرت معصومه(س)است دست‌نخورده باقی بماند. بدانید سرخی خون من بر خاک این وطن، در امتداد سیاهی چادر و حیای شما معنا پیدا می‌کند. تیرهایی که به سوی قلب ما شلیک می‌شود، خاک را نشانه رفته است، اما تیرهایی که به سوی حیا و عفاف شما می‌آید، ریشه و باور یک ملت را هدف می‌گیرد. وصیت من به شما حفظ سنگر حجاب است؛ سنگری که از جنس حیا، متانت و عزت که از هر زره و سلاحی استوارتر است. پاسدار این امانت حضرت فاطمه(س) باشید تا مبادا فراموش کنیم ارثیه ی مادرمان چه چیزی بوده است.» مادر نامه پسر عزیزش را روی سینه گذاشت. باد خنکی پرده را به آرامی تکان داد و نور آفتاب، تمام سجاده را روشن کرد؛ گویی صاحب آن سجاده، نه رفته، که زنده و ناظر بر عهد و پیمان خویش ایستاده بود...:) |• • | ‹ نجوای‌دل ›| @najvay_del_313
- آفتاب را بنگر!
روی میز یک فنجان چای سرد شده بود و کنار آن یک نامه‌ی کوتاه. باریکه‌ی نور آفتاب از لابه‌لای پنجره روی
آفرین نازنین. این بی‌نظیرر بود. خیلی لذت بردم. 🥹😭 امیدوارم به محتوای نامه توجه بشه. 😭
روی یک میز یک فنجان چای سرد شده بود و کنار آن یک نامه ی کوتاه. دستی به آن فنجان چای که طرح گل نیلوفر بر روی آن جولان می داد کشید.☕️🫖 دیگر نمی دانست که این چای است که سرد شده است و یا قلب او است که دیگر جایی برای در آغوش کشیدن گرمای خورشید خاموشش ندارد.مدت ها بود از خورشید زندگی اش خبری بدستش نرسیده بود .گمان میکرد دیگر راه بازگشتی نخواهد داشت و شاید میان آن آسمان بیکران خانه ای میان ابر ها و فرشتگان پیدا کرده است و آرمیده است.🥀 با آهی اندوه وار نامه را باز کرد. هنگام باز کردن آن بویی که دلتنگ اش بود را احساس کرد.آری همان عطر گرما بخش.کاغذ درون پاکت در اثر طوفان چروکیده شده بود .حسرت وار با دستان چروکیده و ضعیف اش دستی بر روی آن کشید .گویی میخواست خاطرات او را با لمس کاغذ به خاطر بسپارد و یا شاید بتواند بار دیگر گرمای او را احساس کند و درون قلب کوچک اش جای دهد.📜 عینک اش را بر روی چشمان اش قرار داد .این تنهایی دیگر رمغی و اشکی برای چشم هایش نگذاشته بود. نامه را به آرامی باز کرد و شروع به خواندن نامه کرد. ساعت ها گذشته بود و دیگر خبری از آن آه های سوزناک نبود.پسر جوان با نشنیدن صدایی از اتاق شروع به نگرانی کرد . قدمی برداشت و وارد اتاق قدیمی شد. پرده ها در نسیم شروع به رقصیدن کرده بودند . آن پیرزن فروتوت و عاشق در حالی که روی صندلی چوبی و قدیمی اش نشسته بود سرش را تکیه داده بود و در حالی که به پنجره خیره شده بود با لبخندی کوچک چشمانش را بر دنیا گشوده بود.آفتاب گرما بخش بلاخره روی صورت اش بوسه زده بود . تنفس او را چک کرد.اما دیگر جایی در این دنیا نداشت.تنها آن لبخند کوچک بر روی لب های پیرزن جاری شده بود گویی که بلاخره توانسته بود چیزی که باید را بخواند. پسر نگاهی به نامه در دست های رنگ پریده او انداخت . آن را برداشت و شروع به خواندن کرد'' گر حال روزگار بر وفق مراد تو خوش نبود.گر آن طوفان افکار تو را رنجیده خاطر کرد.گر چشم هایت طاقت تحمل درد را دگر نداشت ,گر رودخانه اشک صورتت را شسته بود, به یاد داشته باش .تا زمانی که جان در بدن دارم تو را دوست خواهم داشت ,تا زمانی که آن مروارید های چشمانت چکه می کند,تو را دوست خواهم داشت .حتی اگر دیگر در کنار تو نباشم,تو را دوست خواهم داشت نیلوفره مرداب قلبم.'' حالا دیگر روح او آزاد شده بود و چه کسی می داند؟شاید در میان آن ابر ها ,دوباره خورشیدش را بار دیگر ملاقات کند .☀️☁️