هدایت شده از سآدات ؛
چای را نوشیدم؛ تا آخرین قطرهاش را.
همانطور که حدس زده بودی، سرد شده بود، اما عجیب طعمِ “رسیدن” میداد.
راست میگفتی، من سالها دویدم تا به چیزی برسم که فکر میکردم در دوردستها پنهان شده است؛ غافل از اینکه گاهی تمامِ آن چیزی که دنبالش میگردیم، پشتِ سکوتِ همین پنجره و میان گرد و غبار همین قفسهها جا مانده است.
نگاهی به ساعتِ خوابیدهی روی دیوار انداختم؛ دیدم زمان اینجا سالهاست متوقف شده تا من برگردم و خودم را از نو شروع کنم. کتاب قدیمی را هم باز کردم… جملهاش درست به هدف زد. من دیگر به دنبال ساختن یک “منِ جدید” نیستم، آمدهام تا با همان خودِ قدیمیام، اما با چشمانی که حالا قدرِ این خانه و این لحظهها را میداند، آشتی کنم.
ممنون که این فنجان را به انتظارم گذاشتی.
حالا دیگر برگشتهام؛ با فکرهایی که بالاخره آرام گرفتهاند و دلی که دیگر از ماندن نمیترسد.
برای بار بعد، لطفاً کتری را دوباره روی شعله بگذار این بار چای را با هم و گرم مینوشیم.
از سادی برای نگارین *
هدایت شده از 𝖫𝖺𝗏𝗂𝖺 / لاویا
این پیامو فور بزن توی دیلی/سکرت بهترین آدمِ زندگیت💝"