من در این تاریکی
فکر یک بره روشن هستم
که بیاید علف خستگیام را بچرد.
من در این تاریکی
امتداد تر بازوهایم را
زیر بارانی میبینم
که دعاهای نخستین بشر را تر کرد.
من در این تاریکی
درگشودم به چمنهای قدیم،
به طلاییهایی، که به دیوار اساطیر تماشا کردیم.
من در این تاریکی
ریشهها را دیدم
و برای بته نورس مرگ، آب را معنی کردم.
- سهرابسپهری. 🪴
اسفند ماهیِ عزیز، شما تاجِسرما هستید؛ و معلوم است که جان ناقابلمان را فدایتان میکنیم!
ای دل به درخانهٔ جانانه گذر کن.
مستانه در آن کوچهٔ میخانه گذر کن.
هشیار صفت بر سر کویش مرو ای دل؛
رندانه مجرد شو و مستانه گذر کن.
با صورت جان مهر معانی نتوان یافت؛
چون سایه شو و بر در آن خانه گذر کن.
جان ساز تو پروانهٔ آن شمع جمالش؛
مستانه بر آن شمع چو پروانه گذر کن.
چون مردمک دیدهٔ ما گوشه نشین شو؛
بی منت کاشانه ز کاشانه گذر کن.
ریش دل ما مرهم و افسون بپذیرد؛
ای ناصح ازین گفتن افسانه گذر کن.
سید تو اگر طالب دردانهٔ عشقی؛
دریا شو و از قطرهٔ دردانه گذر کن.
- حـافظ. 🫴🏼