|°آغاز°|
هیچ وقت برای شروع دیر نیست.
حتی حُر هم دیر نرسید.
فقط، باید به خود جرأت داد.
|| نرگس قربانی ||
@ir_miyan
|°به وقت کتاب°|
لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا میکرد.
لیلی گُر میگرفت. خدا حظ میکرد.
لیلی میترسید. میترسید آتشاش تمام شود.
لیلی چیزی از خدا خواست. خدا اجابت کرد.
مجنون سر رسید. مجنون هیزم آتش لیلی شد.
آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد.
خدا گفت: زمین سردش است. چه کسی میتواند زمین را گرم کند؟
لیلی گفت: من.
خدا شعلهای به او داد. لیلی او را توی سینهاش گذاشت.
سینهاش آتش گرفت. خدا لبخند زد. لیلی هم.
خدا گفت: شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش.
📚 لیلی نام تمام دختران زمین است | عرفان نظرآهاری
@ir_miyan
|° بیل کارگر همان قلم آموزگار است°|
گاه بیلم در کف و گاهی قلم، یعنی که من
با قلم یا بیل، ای خاک کهن میسازمت
✍🏻 حیدر یغما
@ir_miyan
هدایت شده از مُنتهىالآمال
هر کس که خودش را دور نگه دارد، شریف میماند. انسان در خواب بیشتر از هر وقتِ دیگری شریف است. اگر راست میگویی در وسطِ گود باش و شریف باش؛ در قلبِ دریا و در میانِ طوفان.
#نادرابراهیمی
@montahialamal
|°به وقت کتاب°|
و «اگر» را در خاک پشیمانی کاشتیم و «ای کاش» را درو کردیم!
📚 کابوسهای بیروت | غاده السمان
@ir_miyan
|°بازگشت°|
بوی چپاول به گوش میرسد!
جهل با حفاری در اعماق جان، گوی امید را برداشته و گریخته است.
و «هیچ» را در دل تحفه کاشته تا انسان را از همنشینی با خود باز دارد.
اما این بشر است که باید از جمع عامه، راهِ خلوتِ مفرد را بیابد تا در رزمهایی که از حسد به پا میخیزند، سرگشته نشود.
|| نرگس قربانی ||
@ir_miyan
|°نیایش°|
أراک فأنجو مِن المَوت
می بینمت و از مرگ نجات پیدا می کنم.
✍🏻 محمود درویش
@ir_miyan
میان|نرگس قربانی
داستان دارد...
|°آخرین بیداری°|
یک، دو، سه...
من اومدم.
یزدان میدونم پشت درخت قایم شدی، بیا بیرون که دیدمت.
اه مگه نگفتم: « اول برو بقیه رو پیدا کن بعد بیا سراغ من؟»
خب من چه کار کنم که تو، تپلی هستی و پشت اون درختِ نی قلیون مشخصی؟
من اولا تپل نیستم؛ اینا رو که میبینی، خرجشون کردم، الکی که این نشده، دوما بقیه بچهها کجا قایم شدن؟
رضا رو که میدونم رفته جای همیشگی. بیا بریم دنبالش.
آهای رضا بیا بیرون دیگه، اصلا میدونی تو اون لوله که تو رفتی دیشب روباه دم سفید رفته؟
تا اینو گفتم رضا ریزه میزه عین جت از لولههایی که قرار بود چند روز دیگه برن زیر زمین که توشون نفت به ما برسه، بیرون اومد.
گفت: « واقعا دمُش رو دیدم. چرا زودتر نگفتی؟»
دست کردم تو موهای فرش و گفتم: « من چاخان کردم تو باز جدی گرفتی؟»
اخمی از دروغم کرد، آخه به غیرتش برخورده بود که مردونگیش رو زیر سوال بردم.
لپش رو کشیدم گفتم: « جون تو نمیخواستم دروغ بگم، حالا ببخشید دیگه.»
تا اینکه با نیمچه خندهای گفت: « باشه تو هم دیگه شورشو در نیار...»
فقط محمد مهدی رو ندیده بودیم
چند قدم سمت نخلستون رفتیم، همون جایی که نوشته بود ورود ممنوع، اما جلوتر نرفتیم.که با صدایی که از پشت نخلستون اومد، محمد مهدی رو هم دیدیم. ولی بدنش تو آسمون چه کار میکرد؟
حس کردم خواب میبینم. اما نه... انگاری واقعیه. از خدا خواستم که اون هنوز قایم شده باشه، نه، نه همه اومدن، من بیدار بودم. اما دیگه چیزی رو نمیفهمیدم.
امروز اومدیم بدرقه محمد مهدی با بچهها بغلش کردیم. اون گم نشده بود، حتی فرار هم نکرده بود. اما من دوباره شمردم. یک، دو، سه...
دست کشیدم رو تابوتش ازش خواستم وقتی که چشمام رو باز کردم اون هم بیدار شده باشه، ولی هرچی شمردم اون بیدار نشد.
|| نرگس قربانی ||
@ir_miyan
|°زخم°|
گلولهای از دست تفنگ فرار میکند و بر تن نحیف دنیا مینشیند.
گلوله میپرسد: «زخمی شدهای؟»
دنیا پاسخ میدهد: «مدتهاست...»
|| نرگس قربانی ||
@ir_miyan