|°خیام°|
گفتا شیخا هر آن چه گویی هستم
آیا تو چنان که می نمایی هستی؟
@ir_miyan
|°به وقت کتاب°|
من خوابیدم، آرام مثل یک اعدامی شب اجرای حکم.
📚 خال سیاه عربی | حامد عسکری
@ir_miyan
|°زیارتِ سوسکی°|
متوجه شدم ۴۰ شب تا محرم مونده. گفتم شروع کنم به چله گرفتن، برنامه والعصر گوشی رو باز کردم که زیارت عاشورا بخونم، تو مفاتیح الجنان زدم زیارت عاشورا که متن زیارت عاشورای معروفه بالا اومد، روش کلیک کرد و شروع کردم به خوندن، اوایل سلام بودم که زیارتم سوسکی شد، ذهنم درگیر تقلاهای سوسکی بود که تکلیف درس حشره شناسیم به حساب میاومد. گفتم این چه زیارتی هست که من دارم میخونم، من چه فرقی با اون آقای صابونی دارم، که دیدار امام میخواد ولی دلش پیش صابون هست.
دوباره شروع کردم به خوندن، سلامها رو تموم کردم که دیدم، ای بابا... دوباره زبون زیارت میخونه ولی این دله که در گِرو درصدهای برنامه بهخوان هست. باز زیارت رو رها کردم، چون این هم بهخوانی شده بود. چندین و چند بار امتحان کردم تا اینکه دل رو به دریا زدم، گفتم من میخوام آقا رو زیارت کنم. به رسم ادب رو به قبله نشستم، تلفن رو خاموش کردم و کتابچه دعایی که از زیارت نیمه شعبان کربلای سال ۱۴۰۳ برام یادگار مونده بود رو باز کردم، شروع کردم به خوندن، حضور در کنار امام با سری که از شرم پایین انداخته شده بود رو تصور کردم، حرم رو تجسم کردم... زیارت داشت خونده میشد اما زیر هجمه تمام اتفاقات گذشته و گذشتهتر.
بالاخره تموم شد، خواستهها رو همون ما بین تلاوت با آقا حل و فصل کردیم و در آخر من موندم و دلی که مشتاق زیارت عاشورای دیگهای بود تا از سوسک و بهخوانی بودن و چیزهای دیگه جدا بشم و خالصتر پسر فاطمه(ع) رو صدا کنم.
آخرش هم قول گرفتم، اما این هم عهدی میمونه بین من و آقا امام حسین(ع) و بقیع.
|| نرگس قربانی ||
@ir_miyan
|°آن قمارباز°|
عقاب بیچنگال هم شریک دزد است و هم رفیق قافله. خواهش برای آتشبس میکند، ناگهان هم بنادر ایران را در همان آتشبس به آتش میکشد. فکر میکند یوزهای ایرانی مانند آن کشوری که رئیس جمهورش را دزدید، جایزهٔ صلح نوبل به او میدهند، اما این بار محاسبات را اشتباه انجام داده است چون عنوان آشتیبس را دریافت کرده. تصور میکند چون ابا و اجدادش میتواند چپاول کند و همه چیز را به نام خویش تمام کند. اما، دنیا تغییر کرده، مردمان هم. پس هر چند بار که که چنگالهای خود را در گوشتِ سرزمینهای حق جو فرو میبرد که از هم شکلی با افکار او دست شستهاند، ناخنهایش شکستهتر میشود، و این زخمهایش است که آغشته به نمک میشود.
|| نرگس قربانی ||
@ir_miyan
|°أین صاحبُنا°|
عصرت بخیر، ای رفته از یاد نرفته، عصرت بخیر.
کابوسهای بیروت | غاده السمان
@ir_miyan
|°از مظلومیت°|
حرک زائر داریم تا حرک زائر یکی تو کربلا داریم که میشنوی و یکی تو بقیع، آن حرکها برای این است که سریع بروی که زیارت به بقیه هم برسد و این حرکها برای این است که غربتافزایی کند.
|| حامد عسکری ||
@ir_miyan
|°ترس از جماعت ناامید°|
گاهی اوقات آدمها از امید داشتن میترسند، نه به تنهایی بلکه به جماعت. یعنی از این میترسند که یک جماعتی پیدا شود؛ که به فرادا نه، بلکه به صورت جماعت آنها را از امید طرد کنند. چاره هم این میشود چون انسان از در میان گذاشتن چنین جملاتی با غیر خود که «تو میتوانی کمکم کنی، تو میتوانی رهایم نکنی، تو میتوانی پشت من بایستی» فرار میکند و به آغوشِ ناامنِ ناامیدی پناه میبرد، فکر میکند با پناه بردن به آن خلاص میشود ولی اینگونه نیست. همسفرهای ناامیدی، کفر، خودکشی و زجر است. اینها به آدمی یاد میدهند که هر روز و هر روز آرزوی مرگ کند. برای همین است که دوستی با ناامیدی پایان خوشی ندارد، حتی عاقبت هم ندارد. اگر انسان بخواهد به سراغ جوانهی امید هم برود، باید در حالی که بذر آن را میکارد مواظب تیشههای سرکوفت، تهمت، تنهایی، ترس و دیگران باشد. برای همین است که گاهی اوقات آدمها از امید داشتن میترسند، اما دوباره سراغ آن میروند که با تیشه خوردن از نو برویند.
|| نرگس قربانی ||
@ir_miyan
|°به وقت کتاب°|
لیلی گفت: پایان قصهام زیادی غمانگیز است، مرگ من، مرگ مجنون، پایان قصهام را عوض میکنی؟
خدا گفت: پایان قصهات اشک است، اشک دریاست؛ دریا تشنگی است و من تشنگیام، تشنگی و آب. پایانی قشنگتر از این بلدی؟
📚 لیلی نام تمام دختران زمین است | عرفان نظرآهاری
@ir_miyan
|°آغوش بازگشت°|
موهای بلوندش زیر اون شال یاقوتی ترکیبی از همنشینی خورشید با آسمون ساخته بود. لبخند نرمش برفی بود، هم سرد، هم این که دلت میخواست بپری تو بغلش و جات تو بغلش بمونه. با لبخند من لبهاش پاییز شد و برگهاش ریخت، از تعجب بود. جلو رفتم و گفتم: «دختر جون روح دیدی مگه؟»
گفت: «نه آخه هرکسی من با این تیپ و قیافه تو این جمع میبینه، بهم اخم میکنه و رد میشه.»
گفتم: «پس احتمالا اونها روح دیدن.»
ریزه خنده کرد، ابروهاشو بالا انداخت گفت: «اونم چه روحی، روح سرگردان.»
بعد یه دفعه ساکت شد، انگار که یاد چیزی افتاده، قطره اشکی از کنار چشماش سر خورد و رو آسفالت خشک مهموننواز افتاد.
ادامه داد: «از اینکه زمانی تحتتأثیر پروپاگاندا از شما بدم میاومد، شرمندهام.»
دست بردم و به آغوشش کشیدم، گفتم: «اونی باید شرمنده باشه که من و تو رو از هم جدا کرد، اونی که نه مدرسه میشناسه، نه وطن و فقط گشنهٔ پوله؛ خدا رو شکر که راهتو پیدا کردی.»
محکمتر بغلم کرد و گفت: «من راه بلد نبودم، آقای خامنهای شیشه عطری بود که با شکستنش، بوی خونه رو بهم نشون داد...»
|| نرگس قربانی ||
@ir_miyan
هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
«دوست کسی است که همهچیز را در مورد تو میداند و همچنان دوستت دارد.»
@ir_tavabin
|°و هو المحبوب°|
نزنید سنگ به گنجشک
پر گنجشک قشنگ است
پر پروانه ببوسید
پر پروانه قشنگ است
نسترن را بشناسید
یاس را لمس کنید
به خدا لاله قشنگ است
همه جا مست بخندید
همه جا عشق بورزید
سینه با عشق قشنگ است
بشناسید خدا را
هر کجا یاد خدا هست
سقف آن خانه قشنگ است
✍🏻 فریدون مشیری
@ir_miyan