|°آقای رهبرم°|
بعد از تو... بعد از تو مگر معنایی دارد؟ تو خودت را به یادگاری گذاشتهای که علیالاصول تمام اصول من شد.
||نرگس قربانی||
@ir_miyan
|°جناب سعدی°|
یا رب ز باد فتنه نگهدار خاک پارس
چندانکه خاک را بود و باد را بقا
@ir_miyan
|°گوهرشاد خونین°|
دولت دولت فروغی بود و سیاست سیاست غربگرایانه. رضاشاه گفته بود از این به بعد مردها باید متحدالشکل شوند، کلاه پهلوی را کنار بگذارند و کلاه شاپو به سر بگذارند، اگر هم چنین نکنند باید قید شغل خود را بزنند، اما مگر شغل تنها مسئله بود؟ بیکلاهی برابر با بازداشت و زندان و شکنجه بود. کنار آمدن با سیاست رضاشاه سبب هجمه به حجاب زنان میشد، هجمهای که در جشن شیراز نمایان شد. مردم نگران شدند، علما نگرانتر. در شیراز آیتالله فالاسیری دست به اعتراض برداشت و چنین مراسمی را رواج بیدینی خواند و دیری نگذشت که دستگیر شد. خبر به مشهد رسید، روحانیون برای تغییر لباس و کشف حجاب به پا خواستند و کوتاه نیامدند، چون کوتاه آمدن در مقابل فرهنگ تازه جوانهزدهی غربی یعنی کلاه بر سر پیر و جوان گذاشتن، یعنی مرگ هرچه تمدن ایرانی اسلامیست.
یکی از روزهای تیرماه ۱۳۱۴ جلسهای در منزل آیتالله اردبیلی در مشهد برگزار شد و نتیجه این شد که آیتالله قمی را برای دیدار با رضاخان به تهران بفرستند، تا شاید از فرهنگ واحدالشکل شدن دست بردارد، اما همینکه آیتالله قمی به تهران میرسد او را بازداشت میکنند، و او را ممنوعالملاقات میکنند. روحانیون مشهد از این واقعه که باخبر میشوند شروع به آگاه ساختن مردم میکنند، سخنرانیهای شیوخ مشهدی به دل مردم اثر میکند، مردم در مسجد گوهرشاد تحصن میکنند، ولی دستوری رسید، دستوری که سبب بارش تیر از آسمان شد، سیل راه افتاد، چشم جز سرخی چیزی نمیدید، آدم روی آدم میافتاد، عدهای مرده بودند و عدهای دیگر در حال مردن، برخی فرار کرده بودند به آغوش امن درختان اما میوهی درختان شده بودند، حتی از پرتقالهای توسرخ، سرختر شده بودند. برخی نظامیان به جیب کشته شدگان دستبرد میزدند، به آستان کرامت توهین میکردند و ستمکاری خود را آشکار میکردند.
زمان جلوگیری از سیل فرا رسید. هرچه آدم جمع میکردند، آدم دیگری پیدا میشد. چاره جستند. گودال عمیقی حفر کردند و همه را با همه به دل خاک سپردند. اما جنایت آنها تمام نشد زندگان را با مردگان زنده به گور کردند و روسیاهی در تاریخ را برای خود خریدند و نام ننگین پهلوی را دوباره بر سر زبانان انداختند.
||نرگس قربانی||
@ir_miyan
|°به وقت کتاب°|
حکیم گفت: تو این همه ادعا میکنی که من عاشقم! بدان که عاشق خودش را نمیبینند. من میخواهم یک رگ تو را بزنم نمیگذاری ولی مدام میگویی من عاشقم.
مجنون پاسخ داد: کجای رگ مرا میخواهی بزنی که دوست در آن نباشد.
📚زمزم عشق| اسماعیل منصوری
@ir_miyan
|°🫀°|
گویند علی(ع) میزده صد وصله به کفشش
ای کاش دل خستهی ما کفش علی(ع) بود...
||محمد سهرابی||
@ir_miyan
|°از صلح میگویند°|
پرچم سفید صلح از هزار جا سوراخ است.
📚 کور سرخی | عالیه عطایی
@ir_miyan
|°بشارت انجیل°|
نگهبان نگهبان که میگویند چه شد؟ چرا آتش را رها کردی و خود شعله گرفتی؟ آتشکده را به چه فروختی؟ ارزشش را داشت؟ تو بگو روزبه. مگر پدر تمام داشتهاش را به پایت نریخته بود؟ پس چرا گریختی؟ از یک طرف به کلیسا و از طرفی به آتشکده میرفتی. نتوانستی دوام بیاوری. آتشِ تو از آتشِ آتشکده سوزانتر بود، نگذاشت که منحصر به یک مکان باقی بمانی. با سودای نسیم همراه شدی، از پارس گذشتی. بیابانگرد شدی. همچنان که میرفتی، میسوختی و تشتهتر میشدی. به دنبال که بودی که شمع دلت آرام و قرار نداشت و صحرا را به آتش میکشید؟ از کلیسا به کنیسه میرفتی و نشان از یار میخواستی، اما عاقبت، مسجد نشین شدی. معشوق آنجا بود و تو آنجا. بشارت انجیل را شنیده بودی و حالا او را با چشم جان میدیدی. احمد را میگویم، همان محمدِ امینِ خاتم را. تو گویی زرتشت را دیده بودی. چشم میدواندی تا خالِ گردنش مهر بر باورهایت شود. همان شد که یقین داشتی، ماه آسمان را جُستی. موقع شکفتنت شد، تو سلمان شدی.
||نرگس قربانی||
@ir_miyan