eitaa logo
میان|نرگس قربانی
210 دنبال‌کننده
77 عکس
13 ویدیو
1 فایل
«بسم رب الفاطمة» به نام او، برای او... زیست‌شناسی که نزیست تا آنکه فهمید باید بنویسد تا خود را بشناسد 🔬🧫 میانک: میان نوشت کوچک✍🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
|°فتخ خون°| ما از سوختن نمی ترسیم که پروانه‌های عاشق نوریم و هرجا که نــور ولایــت است گرد آن حلقه می‌زنیم پیـام مـا استقــامـــت است و این همان نــوری است که فراتر از زمان و مکان از خزائن معنـوی آیه مبارکه ” فـاستقـم کمـا اُمـرت و مَـن تـاب معــک” بر ما تابیده است و اینچنین آینده از آن ماست والعـاقبـة للمـتّقـیـن -شهید مرتضی آوینی- @ir_miyan
|°نیایش°| بابابزرگم می‌گفت: «خدایا نظر تو برنگردد...» @ir_miyan
|°به وقت کتاب°| مرگ که مسئله نیست، خوب مردن مسئله‌ی ماست... 📚نادر ابراهیمی | آتش بدون دود @ir_miyan
|°سه ساله°| شب چادر مشکی‌اش را حجاب آسمان کرده بود، در این هنگام زوزه‌ی باد از کاخ یزید عبور کرد و به خرابه‌های شام، آنجا که دخترکی سه ساله خوابیده بود رسید. محکم خودش را به درِ چوبی کوبید، پیامش درد بود. بی‌ضماد آمده بود، آمده بود که رعب و وحشت یتیمی را در دل دختر بخراشد. زخم کاری شد، به عمق جان دختر بچه رسید، آن‌قدر سوز داشت که یاد کرب‌ و بلا افتاد. از این سو به آن سوی خرابه دوید. به فغان افتاد، پدر را خواست، اما سکوت سوگ فقدان پدر را پیام‌آور بود. اشک امانش را برید، شیون کرد، شام با خرابه‌هایش به لرزه افتادند، خبر به کاخ رسید، یزید به پا خواست، قهقهه کنان گفت:«این بود غوغا که می‌گفتید؟ سر حسین را ببرید که آرام گیرد. اگر هم نیافت، تا ابد جانش سکون می‌یابد.» بردند سر آن نور بی‌بدن را. هیاهو شکل گرفت. دخترک پرسید: «این چیست.» ملاعین گفتند: «سر پدر توست.» زجه‌ها بالا گرفت. تازیانه‌های کوفه و شام تازه اثر کردند، نفس از تن سه ساله رفت... ||نرگس‌ قربانی|| @ir_miyan
|°دستخط°| فرقی نمی‌کند چه برایم نوشته دوست گیرم که ناسزاست ولی دستخط اوست آیینه‌وار خیره به تنهایی توام آری! سکوت ساده‌ترین راه گفت‌و‌گوست این درس را ز عشق تو آموختم که گاه راه وصال دست کشیدن ز جست‌وجوست هرکس به قدر وسع خریدار یوسف است سرمایه شکسته‌دلان چیست؟ آرزوست بیچاره ما که گرچه عزیزیم نزد خلق چیزی که پیش دوست نداریم آبروست -فاضل نظری- @ir_miyan
|°از دیگران°| می‌گفت: «شنیدن آدم‌های مختلف به آدم کمک می‌کنه تکراری زندگی نکنیم.» @ir_miyan
|°۱۶۸°| - یک تکه؟ - ۹۰ میلیون تکه. - کجا؟ - میناب. -میانک- @ir_miyan
|°شلمچه°| می‌گفت: «ابرقدرت دنیا از زائرهای اربعین هم می‌ترسه.» @ir_miyan
|°دوری°| تحصیلِ عشق و رندی آسان نمود اول آخر بسوخت جانم در کسبِ این فضایل -جناب حافظ- @ir_miyan
|°به دنبال رفراندوم°| می‌گفت: «من در بسیج فعالیت می‌کنم، بسیج محله‌یمان، حکم فرمانده را دارم، تمام کارها، چه اطلاع رسانی، چه هماهنگی، چه فلان و فلان با من است.» نگاهش کردم، از خود خجالت کشیدم که نشنیده بر حسب ظاهرش قضاوتش کردم، آخر ظاهرش مثل بسیجی‌ها نبود، نه چادری، نه حجابی... نمی‌دانستم، فکر می‌کردم بسیجی‌ها همه باید هم‌رنگ باشند، البته خودم تازه چند سال بود که چادر سر می‌کردم، پس عادی بود خیلی چیز‌ها را ندانم یا ندیده باشم. با خود تکرار کردم آن دختر بی حجاب هم دختر ماست... می‌گفت: «به فلانی رأی دادم که رئیس جمهور شود.» برایم جالب بود هم رأی دادنش، هم انتخابش که آقای فلانی بود. چون آن موقع جنبش مهسا رو پشت سر گذاشته بودیم و بعدش خیلی از دانشجوها در انتخابات شرکت نکردند، مگر دانشجوهایی که دغدغهٔ فردای مملکت‌شان را داشتند. می‌گفت: « درس خواندن را دوست دارم، دانشگاهی که بودم نمره‌هایم عالی بود، از موقع‌ای که انتقالی گرفتم نمره‌هایم این‌گونه شده، استادهای شما سخت‌گیر‌اند.» راست می‌گفت استادهای ما سخت‌گیر بودند، اما او ذوق برای آینده و امید به حال داشت. مهربان هم بود، گاهی خرید می‌رفتیم و یک‌بار او برای من چیز‌ی می‌خرید، یک‌بار من، گاهی هم هر دوتایمان یک چیز می‌خریدیم. خیلی رفیق نبودیم اما بامرام بودیم، هوای همدیگر را داشتیم. تا اینکه سه سال از تحصیل ما گذشت، دوباره همان سناریو جنبش مهسا رخ داد، اما اول از بازار و دانشگاه شروع شد، ما را تعطیل کردند، اتفاقاتی دی ماه شکل گرفت، کلاس‌هایمان مجازی شد. او گاهی بود و گاهی نبود، البته این خاصیت مجازی بود. روزی استوری گذاشت. حس کردم اشتباه دیده‌ام، یا دستش خورده، یا هر چیز دیگری، نمی‌خواستم باور کنم. فیلم سیاه و پر از درد بود. از رهبری که من فکر می‌کردم او هم باورش دارد و دوست می‌داردش می‌گفت، از افراد دی ماه، از کشته و کشتار. پیام دادم، می‌خواستم آن علت گم شده در ذهنم را بیابم. گفت: «مگر ندیدی حتی یک پیام هم راجع به کشته شدگان دی ماه نداده است.» سوختم، با خود گفتم مگر می‌شود، سراغ کانال رهبری رفتم، پیدا کردم سخنرانی آقایم را، دلم آرام گرفت، اکنون دستانم پر بود. اما دیگر پیامش ندادم، تصور می‌کردم خودش می‌فهمد، مگر نه که دین و ایمان داشت، پس خودش می‌رود به سراغ ندانسته‌هایش. چند ماه گذشت باز هم از همان جنس استوری‌ها گذاشته بود. دلم لرزید، خود را نهیب زدم، گفتم: «دیدی از دست رفت.» پیامی که پیدا کرده بودم را برایش فرستادم، آن هم با تاخیری چند ماهه، باورش نمی‌شد، مدرک معتبر می‌خواست، آدرس سایت و کانال را به او دادم، صوت کامل سخنرانی هم برایش فرستادم. اما حس کردم که دیر شده، او حالا آزادی را همراه پهلوی می‌خواست، از اوضاع گله می‌کرد، به دنبال عمل زیبایی بود، رفراندوم می‌خواست، فحش می‌داد و اندکی مطالعه نمی‌کرد تا به جست‌وجوی حقیقت برسد. فکر کردم، او خواهان رفراندوم بود و من عکس و فیلم تشییع رهبری که طبق باور او به روسیه فرار کرده بود را برایش فرستادم. که بگویم، مگر دیکتاتور بعد از مرگش هم این‌قدر طرفدار دارد؟ اگر این هزار هزار جمعیت برای تایید رأی خود نیامده‌اند، پس رفراندوم چیست؟ چیزی نگفت، چیزی نداشت بگوید و من هنوز درگیر می‌گفت‌های او بودم، تا باز بیاید و بگوید... || نرگس قربانی|| @ir_miyan
|°به دنبال وصال°| - شنیدم تو قبرستون می‌خوابی. - من باید الان تو قبر خوابیده بودم... 🎬 دیالوگ فیلم @ir_miyan
|°هدیهٔ روز°| الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِكَ الَّذِينَ هَداهُمُ اللَّـهُ وَ أُولئِكَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبابِ که حرف‌ها و تبلیغات گوناگون را با دقت می‌شنوند و با تجزیه و تحلیل، دنبال بهترینش می‌روند. آنان کسانی‌اند که خدا دستشان را در زندگی گرفته است و آنان همان مردم عاقل‌اند‌. -سوره زمر، آیه ۱۸- @ir_miyan