|°سفرنامهٔ اربعین: یکم°|
دلشورهٔ پاسپورت را دارم، نه پاسپورت خودم بلکه پاسپورت پدر و مادرم. البته نمیشود گفت پاسپورت، منتظر یک برگهام، برگهٔ عبور از مرز. چند هفته است فکر و ذکرم آمدن آن شده، تا حالا آمدن را انتظار نکشیده بودم، حتی آمدن کنکورم که چند هفته پیش بود به اینقدر انتظار نیاز نداشت، اما او آمد. ولی این خوب دارد رُسم را میکشد. اولش التماس برای رفتن، بعدش هم که پدر و مادرم راضی شدهاند، برگهٔ حیات و مماتم بین فرشتههای مرگ دست به دست میشود. اولین بارم است، نمیدانم اصلا کربلا کجای عراق است، ذوق دارم، نرفته ام، ندیدهام، همچون والدینم که در این چهل و اندی یا پنجاه و اندی سال از سنشان ندیدهاند. کولهام را پر و پیمان میبندم، بطریهای گلاب و آبلیمو را داخل کیف مادرم میگذارم، آلوبخارا و کشک و خوشمزهجات را مخصوص جایگذاری میکنم. موقعی برداشتن لباسها میرسد که نمیدانم چرا هر سه کولهٔ ما پُرپُر شدهاند. نفس را داخل ریههایم میکشم. یک کفش هم محض احتیاط میچپانم. بالاخره نفسم را بیرون میدهم و زیپ کیف را به آرامی میبندم. حالا نوبت این برگههای حیات شده، کدهایشان را وارد سایت میکنم، به کُندی کار میکند، انگاری میخواهد جان کَندن من را ببیند. میآید بالا. میبینم و از ذوق در پوست خودم نمیگنجم، بالاخره به دیار شعر و ادب، شهر شکوفههای بهار نارنج رسیده است. عین قرقی میجهم و خبر را به گوش پدر میرسانم، لبخند به لبهایش میآید. جمع میکنیم که برویم برگهها را بگیریم و از آن طرف راهی مرز بشویم، چون تا بخواهد از شیراز به خانهٔ ما برسد باید یک دور زمین را دور بزند. خیلی مانده به ظهر که به مرکز پست سپیدان میرسیم. کسی در را باز نکرده، مدتی میگذرد که ماشین پستچی میآید. میرویم داخل با ذوق و شوق خواستن کاغذمان را میخواهیم. میگوید: «نرسیده، ماشین شیراز به اینجا در راه خراب شده و همان شهر شکوفههای بهار نارنج مانده.» بادمان خالی میشود. باز آمدن را انتظار میکشیم. تا کمکم سر و کلهٔ آقای نامه رسان پیدا میشود. شعف در دلمان غلغله میزند. تشکر میکنیم و آمادهٔ رفتنیم که از کوچک و بزرگ فامیل زنگ میزنند که نروید، مرز بسته است. دوراهی مثل خوره میافتد به جانمان. تصمیم را برادرم پشت تلفن برایم یکسره میکند، میگوید: «بروید اگر باز بود که الحمدلله، اگر نبود بروید استانها همجوار مسافرت.» پدر بسمالله میگوید و حرکت میکنیم.
||نرگس قربانی||
@ir_miyan
|°سفرنامهٔ اربعین: دوم°|
بلدِ راهمان بلد شد، اپلیکیشنی که در تقاطع بیاینترنتی هم جان ما را میگرفت و هم جانمان میداد. در کوتاهترین مسیر افتادیم، کوتاه ترین مسیر برای سلام بر حضرت عزرائیل. جادهها انگار با دیدن ما از خواب بیدار شدهاند و خشمشان را در مارپیچهایشان ریختهاند تا انتقام سال بیرهگذری را از ما بگیرند. بیتوقف، راه سپیدان تا امیدیه را پدرم گاز داد. شب شده بود که ماشین را کناری زد، پایمان را بیرون نگذاشته آوردیم داخل، هوای آنجا برایمان غریب بود، اما نه غریبتر از ما که در پی غریب کربلا بودیم. موکبی همان حوالی بود، به دل جرعت طوفان دادیم و پذیرای استقبال گرما شدیم. مردانی پدرم را دوره کردند، یکی میگفت: «بیاید امشب را برویم حسینیهٔ ما» و دیگری میگفت: «نه من اتوبوسم تقریبا کامل است او را به من دهید تا ببرم.» چنین چیزی ندیده بودیم، برایمان عجیب بود، ما خودمان رسم مهمان نوازی داریم، اما این مردم داشتند نوع جدیدی از مهماننوازی را نشانمان میدادند. در این حین آقای حیدری زودتر از دیگران موفق شد تا زائران حسینیه خود را جور کند. رفتنمان همانا و همسفر مشایه شدنمان همانا... شب گذشت و صبح آمد. قصد سفر کردیم که فهمیدم آقای حیدری و نوهاش هم میخواهند همان مسیر ما را بروند، پیشنهاد دادیم که آنها هم همسفرمان شوند، که با خوشحالی پذیرفته شد. راهی مرز شدیم، خلوت بود. برخلاف حرفهای قوم و خویشهایمان مرز باز باز بود. مُهر ورود به پاسپورتم خورد و برگههای حیات والدینم مماتشان را در سطل زباله سپری کردند. ورودمان به مرز عراق روبهرو شد با دیدن اتوبوسها و ونها و ماشینهای شخصی باکلاسی که اسمشان را نمیدانستم، آخر ما دخترها زیاد درگیر اسم و مدل ماشینها نیستیم، اما تا دلتان بخواهد نام فلان عنصر و پیوند شیمیایی را حفظیم، پیوندهایی که احتمال میدهیم ریشهٔ حب اهلبیت با آنها در وجودمان بافته شده است، همانهایی که گره ندارند و کلافشان در دستان سلطان کربلاست.
||نرگس قربانی||
@ir_miyan
|°در فراق کربلا°|
بیقرار توأم و در دل تنگم گلههاست
آه! بیتاب شدن عادت کم حوصلههاست
-فاضل نظری-
@ir_miyan
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
|°رهروان کربلا°|
رفاقیت بروند و تو بمانی تنها
واژهی حسرتنا را چه کسی میفهمد؟
✍🏻: حسن کردی
@ir_miyan
|°سفرنامهٔ اربعین: سوم°|
به نجف رسیدیم، نمیدانم کجای نجف پیاده شدیم، فکر میکردم نجف یعنی فقط حرم امیرالمومنین، اما دیدیم خانه و ساختمان هم دارد، آدمهای دیگر هم جز مولای ما آنجا زندگی میکنند، یعنی ابوتراب، خاک بخشیده به فرزندانش. آنها را دور خود جمع کرده که در گوششان بگوید: «هر کجا میخواهید، بروید. هر کاری میخواهید، بکنید. ولی درِ خانهٔ من همیشه به روی شما باز است.» پدر است دیگر، دلش نمیآید فرزندانش دور از خودش باشند، اما امان از فرزندان دور افتادهاش...یکی مدینه، یکی سوریه و دردانههایی در کربلا. در پیادهرو منتظر بودیم و من در فکر مولا و آقای حیدری در فکر پیدا کردن وسیلهای برای رفتنمان به خانهٔ اقوام نجفیاش. باز هم از آن ماشینهای باکلاسی که اسمشان را نمیدانم میآمدند تا مسافری را به جایی برسانند و نانی سر سفریشان ببرند. پدرم دوست داشت یکی از همینها را سوار شود اما سرنوشت برای ما تیبای ایرانی رقم زد که پدرم لجش گرفت و از آن به بعد بر اقبال درود میفرستاد و میگفت: « تیفا ما را در عراق هم ول نمیکند.» از حرص بچگانهٔ پدر پنجاه و خوردهای سالهام خندهام گرفت تا به خانهٔ اقوام نجفی آقای حیدری رسیدم و تا صبح استراحت کردیم، بعد کوله بار را جمع کردیم و راهی حرم پدری شدیم. غلغله بود غلغله. نه راه پس داشتیم نه را پیش، البته که باید به جلو پیش میرفتیم. چیزی از زیارت نفهمیدم؛ اصلا حرم امیرالمومنین بسته بود فقط سلامی پشت درهای بسته دادیم و به سمت مشایه حرکت کردیم. فقط در لحظهٔ آخر برگشتم و گنبد را دیدیم...
||نرگس قربانی||
@ir_miyan
|°مرکز مفقودین°|
تو میکروفون گمشدگان صدا میزدند:«پسر بچهای به نام ماکان نصیری از میناب، همراهان شما در مرکز مفقودین تل زینبیه منتظر شما هستند...» بارها شکستم.
@ir_miyan
|°به وقت کتاب°|
نمیشود هم این باشی، هم آن باشی، محمد راست میگوید، آدم بهتر است تکلیفش با خودش معلوم باشد.
📚: تولد در لسآنجلس
@ir_miyan
|°سفرنامهٔ اربعین: چهارم°|
هنوز به عمود اول نرسیده بودیم که کمکم کولهپشتی وجود خود را با فشار آوردن به کمر و شانهام ابراز کرد. بدن من طاقتش کم بود، چون چندین ماه فقط عضلهٔ مغرم کار میکرد و مابقی عضلات در حال استراحت قبل از کنکور بودند. نفس عمیقی کشیدم و به شوق وصال فکر کردم، وصال کسی که مرا مجنون صحرا کرده بود. به آقای حیدری نگاه کردم، حس کردم او لبریز از وصال است، برای همین میخواهد زود خود را به یار برساند. برای همین در اولین روز از پیادهروی ۴۰۰ عمود را طی کردیم، رمق برایمان نمانده بود.
کفشی که پوشیده بودم، همراهیم نمیکرد، حتی آن کفش اضافه هم کاربردی نبود. اصلا حسین(ع) دلش میسوزد، اضافه بار را از دوش زائرش بر میدارد مخصوصاً اضافه بار گناه را... برای همین با دمپایی ادامه دادم، سادهتر، کم وزنتر و شبیه به او که حسین(ع) میخواهد.
در مسیر گاهی سینا، نوهٔ آقای حیدری حرفی میزد که لبخند به لبهایمان میآورد، بچه بود دیگر پر شور و شر. در این بین که شوخی میکرد، گفت: «انشاءالله امروز تا عمود ۵۰۰ میرویم.» حتی فکرش هم محال بود، حداقل من یکی دیگر تحمل گرما و آفتاب و مسیر طولانی و نبود استراحت کافی را نداشتم. چند قدم رفتیم که باز گفت: «دوغ در این هوا میچسبد، یکی برمیدارم و میآیم.» برای غذا و نوشیدنی معمولا توقف نداشتیم، هرچه عایدمان میشد در همان حرکت برمیداشتیم. اما رفتن سینا همانا و گم شدنش همانا. آقای حیدری آشفته شد، نمیدانست در آن جمعیت چطور امانت پسرش را پیدا کند. او هم رفت، حالا من مانده بودم و پدر و مادرم...
||نرگس قربانی||
@ir_miyan
|°تلنگر°|
فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ ۖ...«۵۰ذاریات»
پس به سوی خدا بگریزید.
@ir_miyan
|°مرکز مفقودین°|
از مفقود شدنم سه شب میگذرد، درست از همان موقع که دوستم ملیکا پیام داد: «زیارت قبول، کربلایی. ادامهٔ سفر اربعینت چه میشود؟» من از آن زمان گم شدم. راستش قرار بود سینا تنها گم شدهٔ روایت اربعین در مسیر مشایه باشد، ولی دل است دیگر، گاهی آنقدر می شکند که نمیشود تکههایش را پیدا کرد. بعد آمدم که تکههایش را بهم بچسبانم و خودم را پیدا کنم که ۱۵ مرداد رسید، یعنی تولد عمویم عباس. اصلا اسمش هم دلم را ریش ریش میکند، آخر مرا یاد سقای کربلا میاندازد، چون آن موقع که جام شهادت را سر کشید امضای شبیه عباس شدنش را برای او زدند. ولی من چه؟ منم متولد ۱۵ مردادم. اما او را بیسر و دست خریدند و منِ بیسر و پا را گذاشتند، گذاشتند تا خودم را به مرکز مفقودین برسانم و عباسی را پیج کنند تا شاید یکی از عموها به سراغم آمد.
||نرگس قربانی||
@ir_miyan
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
|°شهید حمیدرضا رجب زاده°|
قلب مداح اهل بیت توسط صاحب روضه «حسین بن علی» خریداری شد🫀...
@ir_miyan