eitaa logo
میان|نرگس قربانی
168 دنبال‌کننده
77 عکس
13 ویدیو
1 فایل
«بسم رب الفاطمة» به نام او، برای او... زیست‌شناسی که نزیست تا آنکه فهمید باید بنویسد تا خود را بشناسد 🔬🧫 میانک: میان نوشت کوچک✍🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
|°عاقبت بخیری°| گفت: «شمر تعزیهٔ ما هم شهید شد...» @ir_miyan
|°سفرنامهٔ اربعین: چهارم°| هنوز به عمود اول نرسیده بودیم که کم‌کم کوله‌پشتی‌ وجود خود را با فشار آوردن به کمر‌ و شانه‌ام ابراز کرد. بدن من طاقتش کم‌ بود، چون چندین ماه فقط عضلهٔ مغرم کار می‌کرد و مابقی عضلات در حال استراحت قبل از کنکور بودند. نفس عمیقی کشیدم و به شوق وصال فکر کردم، وصال کسی که مرا مجنون صحرا کرده بود. به آقای حیدری نگاه کردم، حس کردم او لبریز از وصال است، برای همین می‌خواهد زود خود را به یار برساند. برای همین در اولین روز از پیاده‌روی ۴۰۰ عمود را طی کردیم، رمق برایمان نمانده بود. کفشی که پوشیده بودم، همراهیم نمی‌کرد، حتی آن کفش اضافه هم کاربردی نبود. اصلا حسین(ع) دلش می‌سوزد، اضافه بار را از دوش زائرش بر می‌دارد مخصوصاً اضافه بار گناه را... برای همین با دمپایی ادامه دادم، ساده‌تر، کم وزن‌تر و شبیه به او که حسین(ع) می‌خواهد. در مسیر گاهی سینا، نوهٔ آقای حیدری حرفی می‌زد که لبخند به لب‌هایمان می‌آورد، بچه بود دیگر پر شور و شر. در این بین که شوخی می‌کرد، گفت: «ان‌شاءالله امروز تا عمود ۵۰۰ می‌رویم.» حتی فکرش هم محال بود، حداقل من یکی دیگر تحمل گرما و آفتاب و مسیر طولانی و نبود استراحت کافی را نداشتم. چند قدم رفتیم که باز گفت: «دوغ در این هوا می‌چسبد، یکی بر‌می‌دارم و می‌آیم.» برای غذا و نوشیدنی معمولا توقف نداشتیم، هرچه عایدمان می‌شد در همان حرکت بر‌می‌داشتیم. اما رفتن سینا همانا و گم شدنش همانا. آقای حیدری آشفته شد، نمی‌دانست در آن جمعیت چطور امانت پسرش را پیدا کند. او هم رفت، حالا من مانده بودم و پدر و مادرم... ||نرگس قربانی|| @ir_miyan
|°تلنگر°| فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ ۖ...«۵۰ذاریات» پس به سوی خدا بگریزید. @ir_miyan
|°مرکز مفقودین°| از مفقود شدنم سه شب می‌گذرد، درست از همان موقع که دوستم ملیکا پیام داد: «زیارت قبول، کربلایی. ادامهٔ سفر اربعینت چه می‌شود؟» من از آن زمان گم شدم. راستش قرار بود سینا تنها گم شدهٔ روایت اربعین در مسیر مشایه باشد، ولی دل است دیگر، گاهی آن‌قدر می شکند که نمی‌شود تکه‌هایش را پیدا کرد. بعد آمدم که تکه‌هایش را بهم بچسبانم و خودم را پیدا کنم که ۱۵ مرداد رسید، یعنی تولد عمویم عباس. اصلا اسمش هم دلم را ریش ریش می‌کند، آخر مرا یاد سقای کربلا می‌اندازد، چون آن موقع که جام شهادت را سر کشید امضای شبیه عباس شدنش را برای او زدند. ولی من چه؟ منم متولد ۱۵ مردادم. اما او را بی‌سر و دست خریدند و منِ بی‌سر و پا را گذاشتند، گذاشتند تا خودم را به مرکز مفقودین برسانم و عباسی را پیج کنند تا شاید یکی از عموها به سراغم آمد. ||نرگس قربانی|| @ir_miyan
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
|°شهید حمیدرضا رجب زاده°| قلب مداح اهل بیت توسط صاحب روضه «حسین بن علی» خریداری شد🫀... @ir_miyan
|°چشم انتظار°| ما منتظِر منتظَر هستیم... @ir_miyan
|°صبح ظهور°| آره ما فقط منتظر صدای اذانیم، اذان روزی که ندای «ألا یا أهل العالم أنا الصمصام المنتقم؛ آگاه باشید ای اهل عالم که منم شمشیر انتقام گیرنده.» میاد، چون صدای اذان اون روز ناعدالتی این روزها رو جبران می‌کنه. ✍🏻: میانک @ir_miyan
|°نیایش°| خدایا تو از من راضی باش. @ir_miyan
میان|نرگس قربانی
|°سفرنامهٔ اربعین: چهارم°| هنوز به عمود اول نرسیده بودیم که کم‌کم کوله‌پشتی‌ وجود خود را با فشار آو
|°روایت اربعین: پنجم°| آقای حیدری هم گم شد، شاید هم ما گم شدیم؛ مانده بودیم چه کار کنیم، راه را ادامه بدهیم؟ یا رفیق نیمه راه شویم؟ فکر کردیم، فکر کردم، از قضا مادرم شمارهٔ اهالی خانواده حیدری را داشت، یعنی هر یک تعارف کرده بودند که به خانهٔ ما بیاید و این‌طور شد که مادر شماره‌دار شماره‌های حیدری‌ها شده بود. به خانوادهٔ امیدیه نشین خبر دادیم، که پسر رفت و پدر در پی‌اش گم شد. شماره خواستیم، این‌بار شماره نوهٔ حیدری‌ها را. بالاخره بعد از جواب دادن به تک‌تک تماس‌ها و آرام کردن مادربزرگ و عمه و مادر پسربچه ما توانستیم به سینا پیام بدهیم. ده بیست ستون عقب‌رفتیم، او در موکبی نشسته بود، تلفن آقای حیدری هم در دست داشت. دوباره ده بیست ستون به جلو آمدیم، انگار یک لباسِ خیسِ پر از آب بودیم و به یک چلاندن نیاز داشتیم، برای همین مکانی یافتیم برای یک استراحت عمیق و امیدوار بودیم که آقای حیدری هم همین حوالی باشد، از کجا می‌دانستیم طبق صحبت‌های سینا او تا عمود پانصد رفته. صبح که شد ما خودمان را به عمود پانصد رساندیم، اطرافش را نگاه کردیم، پایین پایش ایستادیم اما فقط این عدد پانصد بود که خودنمایی می‌کرد و نمایی از رخ گم شده‌یمان نیافتیم. چه کار باید می‌کردیم؟ کاری دیگر از دستمان بر نمی‌آمد، در همان محدوده روی فرشی نشستیم. چند دقیقه‌ای گذشت که سینا فریاد زد: «بابابزرگم، بابابزرگم.» انگار قله‌ای فتح کرده باشیم لبخند زدیم، لبخند بعد از پیروزی و جایزه‌مان این شد که از عمود پانصد تا کربلا با ماشین رفتیم. ||نرگس قربانی|| @ir_miyan
|°یک لقمه کاف°| قضاوتِ جنایتی که هم‌وطنِ آدم در طیِ جنگ مرتکب شده زمان می‌برد. 📚: یادداشت‌های بغداد @ir_miyan
|°بخاطر مادر°| می‌گفت: «باورتان نمی‌شود، گاهی وقت‌ها می‌گویم نکند تو بخاطر من شهید شدی، نکند بخاطر اینکه من را مادر شهید کنی شهید شدی.» 👤: راوی مادر شهید احمدآبادی @ir_miyan
|°امانت ۲۴ ساله°| مشتاق لحظه‌ی وصال بود، از ابتدا می‌دانست چه موقع باید خود را به یار برساند، زمان شکفتن که رسید، نیمه‌ی شعبان سال ۸۰‌ پیله را جدا کرد و پا به دنیایی گذاشت که لیلی منزل گزیده بود و ره منزل او فاصله‌ها داشت. اما او صدرا شده بود، تحمل نداشت که تنها نظاره‌گر باشد، باید به سمت صدرنشینی در قله‌ای که دلدار در آن سکنا داشت حرکت می‌کرد، برای همین صدرا، محمد مهدی هم شد، ستوده و هدایت شده، تا مسیر تکامل برای رسیدن به دلدار را آرام آرام طی کند و خود را به یار برساند. زمان می‌گذشت، گذشته می‌گذشت، حال می‌گذشت، و او سرگرم چیدن میوه‌های اخلاق و معنویت و سیاست از درخت‌های پر بار پدر بزرگ‌هایش آیت‌الله حائری شیرازی و دکتر احمد نجابت بود. شش‌هفت سالی بیشتر نداشت که در آغوش آیت‌الله حائری شیرازی راه و رسم احترام را یاد گرفت، احترام به مادر را... تا روزی که آن بذر رشد کند و با آبیاری به مرور جوانه بزند. ۲۴ سال گذشت، او شهریارْ پروانه‌ای شده بود که فاصله دیگر برایش معنی نداشت، فرسنگ‌ها می‌رفت تا نشانی از منزل یار بیابد. اما مقصودش تنها مقصد نبود، اگر می‌زیست همچون ما می‌زیست. گاهی می‌خندید و می‌خنداند و گاهی از زمین و زمان، از راه طولانی، از نماز صبح خسته می‌شد و باز می‌ماند، چون او مثل ما بازمانده‌ها بود، معمولیِ معمولی... خون در رگ‌هایش با نیکی خو گرفته بود، نیکی‌ای که «وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً» نام داشت. آداب دلبری کردن را هم خوب از بر کرده بود. روزی گذر‌ش به آشپزخانه افتاد، آشپزخانه‌ای که شدت شیفتگی‌اش را برای مادر نمایان کرد، صحبتی سر گرفت، صحبتی که تنها سخن نبود و زمزمه‌هایی عاشقانه برای گوش‌های مادر بود. مادر چه می‌دانست شوقِ پروانه‌ی مشتاقِ شمع را؟ به او گفت: «با وجود تو دست و پایم گم می‌شود و به‌هم گیر می‌کند، به دور من نگرد.» صدرا جان تازه‌ای گرفت، گفت: «دارم برایت طنازی می‌کنم، شاید این کار به چشم خدا بیاید.» و لبخند زد و مادر غرق در لبخند او تبسمی کرد، خدا هم می‌دید و حض می‌کرد، برای همین بود که او را به حریم پروانه شدن راه داد، حریمی که بال‌هایش سوختند و او ذوب در عشق معشوق شد قبل از اینکه فرصتی بیاید تا مجذوب عشق‌های دنیایی شود، پس با اذن معشوق وارد حریم حرمش شد، درست همان روزی که قرار بود او برود و شخصی بیاید و از شروع زندگی مشترک صحبت شود، روز ۱۹ اسفند... روزی که امان زیستن نبود، روز برآورده شدن دعا بود، همان نیایشی که از مادر در بقیع خواسته بود، آن‌که گفته بود: «من لایق شهادت نیستم، اما دعا کن تو مادر شهید شوی.» ||نرگس قربانی|| @ir_miyan