میان|نرگس قربانی
|°سفرنامهٔ اربعین: چهارم°| هنوز به عمود اول نرسیده بودیم که کمکم کولهپشتی وجود خود را با فشار آو
|°روایت اربعین: پنجم°|
آقای حیدری هم گم شد، شاید هم ما گم شدیم؛ مانده بودیم چه کار کنیم، راه را ادامه بدهیم؟ یا رفیق نیمه راه شویم؟ فکر کردیم، فکر کردم، از قضا مادرم شمارهٔ اهالی خانواده حیدری را داشت، یعنی هر یک تعارف کرده بودند که به خانهٔ ما بیاید و اینطور شد که مادر شمارهدار شمارههای حیدریها شده بود. به خانوادهٔ امیدیه نشین خبر دادیم، که پسر رفت و پدر در پیاش گم شد. شماره خواستیم، اینبار شماره نوهٔ حیدریها را. بالاخره بعد از جواب دادن به تکتک تماسها و آرام کردن مادربزرگ و عمه و مادر پسربچه ما توانستیم به سینا پیام بدهیم. ده بیست ستون عقبرفتیم، او در موکبی نشسته بود، تلفن آقای حیدری هم در دست داشت. دوباره ده بیست ستون به جلو آمدیم، انگار یک لباسِ خیسِ پر از آب بودیم و به یک چلاندن نیاز داشتیم، برای همین مکانی یافتیم برای یک استراحت عمیق و امیدوار بودیم که آقای حیدری هم همین حوالی باشد، از کجا میدانستیم طبق صحبتهای سینا او تا عمود پانصد رفته. صبح که شد ما خودمان را به عمود پانصد رساندیم، اطرافش را نگاه کردیم، پایین پایش ایستادیم اما فقط این عدد پانصد بود که خودنمایی میکرد و نمایی از رخ گم شدهیمان نیافتیم. چه کار باید میکردیم؟ کاری دیگر از دستمان بر نمیآمد، در همان محدوده روی فرشی نشستیم. چند دقیقهای گذشت که سینا فریاد زد: «بابابزرگم، بابابزرگم.» انگار قلهای فتح کرده باشیم لبخند زدیم، لبخند بعد از پیروزی و جایزهمان این شد که از عمود پانصد تا کربلا با ماشین رفتیم.
||نرگس قربانی||
@ir_miyan
|°یک لقمه کاف°|
قضاوتِ جنایتی که هموطنِ آدم در طیِ جنگ مرتکب شده زمان میبرد.
📚: یادداشتهای بغداد
@ir_miyan
|°بخاطر مادر°|
میگفت: «باورتان نمیشود، گاهی وقتها میگویم نکند تو بخاطر من شهید شدی، نکند بخاطر اینکه من را مادر شهید کنی شهید شدی.»
👤: راوی مادر شهید احمدآبادی
@ir_miyan
|°امانت ۲۴ ساله°|
مشتاق لحظهی وصال بود، از ابتدا میدانست چه موقع باید خود را به یار برساند، زمان شکفتن که رسید، نیمهی شعبان سال ۸۰ پیله را جدا کرد و پا به دنیایی گذاشت که لیلی منزل گزیده بود و ره منزل او فاصلهها داشت. اما او صدرا شده بود، تحمل نداشت که تنها نظارهگر باشد، باید به سمت صدرنشینی در قلهای که دلدار در آن سکنا داشت حرکت میکرد، برای همین صدرا، محمد مهدی هم شد، ستوده و هدایت شده، تا مسیر تکامل برای رسیدن به دلدار را آرام آرام طی کند و خود را به یار برساند. زمان میگذشت، گذشته میگذشت، حال میگذشت، و او سرگرم چیدن میوههای اخلاق و معنویت و سیاست از درختهای پر بار پدر بزرگهایش آیتالله حائری شیرازی و دکتر احمد نجابت بود. ششهفت سالی بیشتر نداشت که در آغوش آیتالله حائری شیرازی راه و رسم احترام را یاد گرفت، احترام به مادر را... تا روزی که آن بذر رشد کند و با آبیاری به مرور جوانه بزند. ۲۴ سال گذشت، او شهریارْ پروانهای شده بود که فاصله دیگر برایش معنی نداشت، فرسنگها میرفت تا نشانی از منزل یار بیابد. اما مقصودش تنها مقصد نبود، اگر میزیست همچون ما میزیست. گاهی میخندید و میخنداند و گاهی از زمین و زمان، از راه طولانی، از نماز صبح خسته میشد و باز میماند، چون او مثل ما بازماندهها بود، معمولیِ معمولی... خون در رگهایش با نیکی خو گرفته بود، نیکیای که «وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً» نام داشت. آداب دلبری کردن را هم خوب از بر کرده بود. روزی گذرش به آشپزخانه افتاد، آشپزخانهای که شدت شیفتگیاش را برای مادر نمایان کرد، صحبتی سر گرفت، صحبتی که تنها سخن نبود و زمزمههایی عاشقانه برای گوشهای مادر بود. مادر چه میدانست شوقِ پروانهی مشتاقِ شمع را؟ به او گفت: «با وجود تو دست و پایم گم میشود و بههم گیر میکند، به دور من نگرد.» صدرا جان تازهای گرفت، گفت: «دارم برایت طنازی میکنم، شاید این کار به چشم خدا بیاید.» و لبخند زد و مادر غرق در لبخند او تبسمی کرد، خدا هم میدید و حض میکرد، برای همین بود که او را به حریم پروانه شدن راه داد، حریمی که بالهایش سوختند و او ذوب در عشق معشوق شد قبل از اینکه فرصتی بیاید تا مجذوب عشقهای دنیایی شود، پس با اذن معشوق وارد حریم حرمش شد، درست همان روزی که قرار بود او برود و شخصی بیاید و از شروع زندگی مشترک صحبت شود، روز ۱۹ اسفند... روزی که امان زیستن نبود، روز برآورده شدن دعا بود، همان نیایشی که از مادر در بقیع خواسته بود، آنکه گفته بود: «من لایق شهادت نیستم، اما دعا کن تو مادر شهید شوی.»
#شهید_محمدمهدی_نجابت
||نرگس قربانی||
@ir_miyan
|°نُه اسفند°|
اما آن چیزی که آن روز تجربه کردیم، فقط آن روز نبود.
@ir_miyan
میان|نرگس قربانی
|°روایت اربعین: پنجم°| آقای حیدری هم گم شد، شاید هم ما گم شدیم؛ مانده بودیم چه کار کنیم، راه را ادا
|°روایت اربعین: ششم°|
تن خسته بود و روح خستگی سَرش نمیشد. سوار ون شدیم. رفتیم. پشت سرمان هم نگاه نکردیم، البته به روبرو چهارچشمی نگاه کردیم چون رانندهٔ عراقی دوست حضرت عزرائیل بود. وقتی که رفتیم آقای حیدری و سینا را برای مشایه جا گذاشتیم، گذاشتیم که لااقل یادگاریای از ما برای آن مسیر باقی بماند. نمیدانم چقدر گذشت، چند عمود رد شدیم، چه تعداد تابلوهای شهدا را از دست دادیم، چقدر حسرت رهروان مسیر الحسین را خوردیم، فقط میدانم رسیدیم، اما وقتی رسیدیم گم شدیم، مگر نه هر کسی پیش ائمه میآید خودش را پیدا میکند اما ما در سیل گمشدگانِ ذوبِ شده در عشق حسین بن علی گم شدیم. تا کمکم رفتیم و رو به علمدار زدیم؛ من که نمیدانستم این آقایی که الان روبرویش هستیم کیست! اما اشکهایم او را بهتر از خودم میشناختند که به رسم ادب سر خم کردند و بوسه بر زمین زدند. عباس بود دیگر؛ رویمان را زمین نینداخت. آقای بیدست، دستمان را گرفت و به دست برادر سپرده، تا اگر سالهای بعد نتوانستیم بیایم، اشکهایمان خودشان را زودتر برسانند و عرض ادب کنند. زیارت طولی نکشید، ماندنمان هم. اصلاً خداحافظی نصیبمان نشد، چون رفتیم تا استراحت کنیم اما من که نمیدانستم آن اولین و آخرین دیدارمان است. شاید این بهانهای بود تا سالهای آینده سلامی عایدمان شود. برگشتیم، سفرمان تمام شد، اما خاطراتش نه، چون اگر این سفر، دنیوی بود از ۵ سال پیش تا الان من بین عمودهای چهارصد تا پانصد به دنبال سینا نمیگشتم تا خودم را زودتر به ثارالله در کربلا برسانم...
[روایت یک جاماندهٔ اربعین ۱۴۰۵ از اربعین ۱۴۰۱]
||نرگس قربانی||
@ir_miyan
|°تلنگر°|
عیب بزرگ کار ما مسلمانها، ما امت اسلامی اینجا است که دم از قرآن میزنیم، اما به قرآن عمل نمیکنیم.
✍🏻: سید علی خامنهای
@ir_miyan
|°تابوت بینام°|
رفته بودیم برای تشییع یهو دیدم دلم براش تنگ شد، زنگش زدم و تابوتها را دیدم و به شوخی گفتم پس اسم تو چرا روی هیچ کدومش نیست؟ و بعد... تابوتِ با اسم خودش هم دیدم.
👤: روای دوست شهید ملکاحمدی
@ir_miyan
|°داستان سیستان°|
گفت: «خداوند شما را برای همیشه حفظ کند.»
آقا میخندد: «برای همیشه که نمیشود.»
✍🏻: رضا امیرخانی
@ir_miyan
|°بوی درد°|
امروز بوی درد میآمد، دردی که همچون صندوقچهٔ ته انباری خاک میخورد و سالها از کهنه شدنش میگذشت.
✍🏻: میان
@ir_miyan