eitaa logo
میان|نرگس قربانی
168 دنبال‌کننده
77 عکس
13 ویدیو
1 فایل
«بسم رب الفاطمة» به نام او، برای او... زیست‌شناسی که نزیست تا آنکه فهمید باید بنویسد تا خود را بشناسد 🔬🧫 میانک: میان نوشت کوچک✍🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
|°امانت ۲۴ ساله°| مشتاق لحظه‌ی وصال بود، از ابتدا می‌دانست چه موقع باید خود را به یار برساند، زمان شکفتن که رسید، نیمه‌ی شعبان سال ۸۰‌ پیله را جدا کرد و پا به دنیایی گذاشت که لیلی منزل گزیده بود و ره منزل او فاصله‌ها داشت. اما او صدرا شده بود، تحمل نداشت که تنها نظاره‌گر باشد، باید به سمت صدرنشینی در قله‌ای که دلدار در آن سکنا داشت حرکت می‌کرد، برای همین صدرا، محمد مهدی هم شد، ستوده و هدایت شده، تا مسیر تکامل برای رسیدن به دلدار را آرام آرام طی کند و خود را به یار برساند. زمان می‌گذشت، گذشته می‌گذشت، حال می‌گذشت، و او سرگرم چیدن میوه‌های اخلاق و معنویت و سیاست از درخت‌های پر بار پدر بزرگ‌هایش آیت‌الله حائری شیرازی و دکتر احمد نجابت بود. شش‌هفت سالی بیشتر نداشت که در آغوش آیت‌الله حائری شیرازی راه و رسم احترام را یاد گرفت، احترام به مادر را... تا روزی که آن بذر رشد کند و با آبیاری به مرور جوانه بزند. ۲۴ سال گذشت، او شهریارْ پروانه‌ای شده بود که فاصله دیگر برایش معنی نداشت، فرسنگ‌ها می‌رفت تا نشانی از منزل یار بیابد. اما مقصودش تنها مقصد نبود، اگر می‌زیست همچون ما می‌زیست. گاهی می‌خندید و می‌خنداند و گاهی از زمین و زمان، از راه طولانی، از نماز صبح خسته می‌شد و باز می‌ماند، چون او مثل ما بازمانده‌ها بود، معمولیِ معمولی... خون در رگ‌هایش با نیکی خو گرفته بود، نیکی‌ای که «وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً» نام داشت. آداب دلبری کردن را هم خوب از بر کرده بود. روزی گذر‌ش به آشپزخانه افتاد، آشپزخانه‌ای که شدت شیفتگی‌اش را برای مادر نمایان کرد، صحبتی سر گرفت، صحبتی که تنها سخن نبود و زمزمه‌هایی عاشقانه برای گوش‌های مادر بود. مادر چه می‌دانست شوقِ پروانه‌ی مشتاقِ شمع را؟ به او گفت: «با وجود تو دست و پایم گم می‌شود و به‌هم گیر می‌کند، به دور من نگرد.» صدرا جان تازه‌ای گرفت، گفت: «دارم برایت طنازی می‌کنم، شاید این کار به چشم خدا بیاید.» و لبخند زد و مادر غرق در لبخند او تبسمی کرد، خدا هم می‌دید و حض می‌کرد، برای همین بود که او را به حریم پروانه شدن راه داد، حریمی که بال‌هایش سوختند و او ذوب در عشق معشوق شد قبل از اینکه فرصتی بیاید تا مجذوب عشق‌های دنیایی شود، پس با اذن معشوق وارد حریم حرمش شد، درست همان روزی که قرار بود او برود و شخصی بیاید و از شروع زندگی مشترک صحبت شود، روز ۱۹ اسفند... روزی که امان زیستن نبود، روز برآورده شدن دعا بود، همان نیایشی که از مادر در بقیع خواسته بود، آن‌که گفته بود: «من لایق شهادت نیستم، اما دعا کن تو مادر شهید شوی.» ||نرگس قربانی|| @ir_miyan
|°نُه اسفند°| اما آن چیزی که آن روز تجربه کردیم، فقط آن روز نبود. @ir_miyan
|°لبنان°| ما در این جنگ خدا را دیدیم. 👤:سید حسن نصرالله @ir_miyan
میان|نرگس قربانی
|°روایت اربعین: پنجم°| آقای حیدری هم گم شد، شاید هم ما گم شدیم؛ مانده بودیم چه کار کنیم، راه را ادا
|°روایت اربعین: ششم°| تن خسته بود و روح خستگی سَرش نمی‌شد. سوار ون شدیم. رفتیم. پشت سرمان هم نگاه نکردیم، البته به روبرو چهارچشمی نگاه کردیم چون رانندهٔ عراقی دوست حضرت عزرائیل بود. وقتی که رفتیم آقای حیدری و سینا را برای مشایه جا گذاشتیم، گذاشتیم که لااقل یادگاری‌ای از ما برای آن مسیر باقی بماند. نمی‌دانم چقدر گذشت، چند عمود رد شدیم، چه تعداد تابلوهای شهدا را از دست دادیم، چقدر حسرت رهروان مسیر الحسین را خوردیم، فقط می‌دانم رسیدیم، اما وقتی رسیدیم گم شدیم، مگر نه هر کسی پیش ائمه می‌آید خودش را پیدا می‌کند اما ما در سیل گمشدگانِ ذوبِ شده در عشق حسین بن علی گم شدیم. تا کم‌کم رفتیم و رو به علمدار زدیم؛ من که نمی‌دانستم این آقایی که الان روبرویش هستیم کیست! اما اشک‌هایم او را بهتر از خودم می‌شناختند که به رسم ادب سر خم کردند و بوسه بر زمین زدند. عباس بود دیگر؛ روی‌مان را زمین نینداخت. آقای بی‌دست‌، دستمان را گرفت و به دست برادر سپرده، تا اگر سال‌های بعد نتوانستیم بیایم، اشک‌هایمان خودشان را زودتر برسانند و عرض ادب کنند. زیارت طولی نکشید، ماندن‌مان هم. اصلاً خداحافظی نصیب‌مان نشد، چون رفتیم تا استراحت کنیم اما من که نمی‌دانستم آن اولین و آخرین دیدارمان است. شاید این بهانه‌ای بود تا سال‌های آینده سلامی عایدمان شود‌. برگشتیم، سفرمان تمام شد، اما خاطراتش نه، چون اگر این سفر، دنیوی بود از ۵ سال پیش تا الان من بین عمودهای چهارصد تا پانصد به دنبال سینا نمی‌گشتم تا خودم را زودتر به ثارالله در کربلا برسانم... [روایت یک جاماندهٔ اربعین ۱۴۰۵ از اربعین ۱۴۰۱] ||نرگس قربانی|| @ir_miyan
|°نیایش°| شوق پرواز بده روح زمین‌گیر مرا... @ir_miyan
|°تلنگر°| عیب بزرگ کار ما مسلمان‌ها، ما امت اسلامی اینجا است که دم از قرآن می‌زنیم، اما به قرآن عمل نمی‌کنیم. ✍🏻: سید علی خامنه‌ای @ir_miyan
|°تابوت بی‌نام°| رفته بودیم برای تشییع یهو دیدم دلم براش تنگ شد، زنگش زدم و تابوت‌ها را دیدم و به شوخی گفتم پس اسم تو چرا روی هیچ کدومش نیست؟ و بعد... تابوتِ با اسم خودش هم دیدم. 👤: روای دوست شهید ملک‌احمدی @ir_miyan
|°داستان سیستان°| گفت: «خداوند شما را برای همیشه حفظ کند.» آقا می‌خندد: «برای همیشه که نمی‌شود.» ✍🏻: رضا امیرخانی @ir_miyan
|°بوی درد°| امروز بوی درد می‌آمد، دردی که همچون صندوقچهٔ ته انباری خاک می‌خورد و سال‌ها از کهنه شدنش می‌گذشت. ✍🏻: میان @ir_miyan
هدایت شده از 🍃 روح و ریحون 🍃
او لقبی دارد به نام خُنـَّس که در سورهٔ تکویر آمده؛ "فَلا أُقسم بالخُنَّس" و خُنـَّس یعنی: ستاره‌ای که می‌رود اما باز می‌گردد... امام مهدی؛ صاحب‌الزمان(عج) @nor_ir
|°رب°| ما همه شیران ولی شیر علم حمله مان از باد باشد دم به دم حمله‌مان پیدا و ناپیداست باد جان فدای آن که ناپیداست باد 👤: جناب مولوی @ir_miyan
|°مرگ تاریک°| فکر می‌کنم بخشی از من اون شب مُرد... @ir_miyan