eitaa logo
میان | نرگس قربانی
165 دنبال‌کننده
77 عکس
13 ویدیو
1 فایل
«بسم رب الفاطمة» به نام او، برای او... زیست‌شناسی که نزیست تا آنکه فهمید باید بنویسد تا خود را بشناسد 🔬🧫 میانک: میان نوشت کوچک✍🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
|°پیشنهاد کتاب°| بسم الله الرحمن الرحیم من شنیدم سر عشاق به زانوی شماست و از آن روز سرم میل بریدن دارد. کتاب خداحافظ سالار رو امروز تموم کردم ۲۶‌امین کتابی بود که امسال خوندم. خلاصه و پیشنهادی از این کتاب: 💠 کتاب داستان روایت حسین، سالار زینب هست، همان حسینی که الگویش امام سوم بود، سرلشگر شهید حسین همدانی. 💠 راوی این کتاب همسر شهید همدانی هست، که از کودکی خودشون تا وقتی که ازدواج می‌کنند و سفر می‌کنند به سوریه برای همراهی همسرشون در زمانی که داعش بخش زیادی از سوریه رو در دست داشت، رو روایت می‌کنند و... 💠 من صوت کتاب رو گوش کردم که خیلی عالی بود، توصیه می‌کنم حتما برای شناخت شهدا روی چنین کتاب‌هایی وقت بذارید. چون از شهدا خوندن با شهدا همراه شدن هست و این به روح به سمت و سوی درست می‌ده برای الگو برداری و عمل برای رضای خدا. و همچنین به ما تذکر می‌ده که خودمون رو به خودمون بیاریم تا زمانی که تو این دنیا وقت داریم. @ir_miyan
|°به ثمر نشستن°| سرو، آزاد شد آن‌ دم که ثمر هیچ نداد بی‌ثمر شو که ثمرهاست در این بی‌ثمری... ✍🏻: فروغی بسطامی @ir_miyan
هدایت شده از وحید یامین پور
📌 اگر کسانی به جهانیان نفهمانند که وضعشان خراب است، آنها طلب نجات از چه کنند؟! کسی که اوضاع را مطلوب می‌بیند، نجات نمی‌خواهد. این آگاهی به جهل و تاریکی و وضعیت اسف بار جامعه انسانی باید در ذهن انسانها صورت بندد تا مردم به دستگیری منجی اضطرار پیدا کنند، در حالیکه در کثافت و خشونت و جنگ فرو رفته‌اند. 📕کتاب: ماجرای فکر آوینی/ صفحه۱۷۵ ✍نویسنده: وحید یامین پور @nesiyan_ir
|°روایتِ همسرانی در سیریک°| همسر نزار قبانی توی یک انفجار در بیروت کشته میشه. نزار براش می‌نویسه: بلقیس تو رفته بودی انار بخری دانه هایت را [برایم] آوردند... 👤: نزار قبانی @ir_miyan
|°پیشنهاد کتاب°| •●✨ بسم الله الرحمن الرحیم✨●• کتاب لنگر کتاب مهندسی هست که طلبه شد، اما داستان، افشای رازهای بزرگی در جهانه... 🌱 کتاب بی‌نظیری بود با اینکه اولش متوجه نشدم سیر کتاب چطوریه چون فکر می‌کردم مثل چندین بخش اول که درمورد خودشون و دانشگاه و درسی که خوندن و... در ادامه صحبت می‌شه، اما غافلگیر شدم. 🌱 بخش‌ ابتدایی کتاب خیلی جذاب بود و هر چه می‌رفتم جلوتر برام قشنگ‌تر می‌شد چون طنز شیرینی داشت و این برگرفته از شخصیت شر و شور آقای کشمیری بود. 🌱 بعد از اون انگار افتادم وسط یک دره، چون از یک روایتی که لبخند رو لب می‌آورد بحث سمت نخبه‌ها، برده‌داری مدرن، اقتصاد، جنگ‌ها و اهداف آمریکا نه تنها در ایران بلکه در کشورهای مختلف پرداخت و این بخش برای من علمی و منطقی بود و با اون بخش اول که احساسات رو درگیر می‌کرد فاصله داشت به خاطر همین غافلگیر شدم. و اوایل نتونستم ارتباط بگیرم اما در ادامه هرچه جلوتر می‌رفتم انگار غباری که حقایق رو پوشنده بود از جلو چشمام کنار می‌رفت و این خیلی ارزش داشت و داره، چون براساس مدارک و منابع داشت به من بصیرت می‌داد برای چیزهایی که نمی‌دونستم یا اگر می‌دونستم ظاهرش برام آشکار بود نه باطنش. در کل کتاب خوبی هست حیف چنین کتابی رو از دست داد. ✍🏻: میان @ir_miyan
|°به وقت کتاب°| کابوس ۱۲۰: سه دوست بودند. ایست بازرسی اول نگهشان داشت. افراد مسلح یکی‌شان را نگه داشت. مسیحی بود، او را کشتند و دو تای دیگر را رها کردند. دو نفر راهشان را ادامه دادند ایست بازرسی دیگری نگهشان داشت یکی را نگه داشت. مسلمان بود او را کشتند و سومی را رها کردند... سومی یهودی بود، هر شب خواب اسرائیل می‌دید. ایست بازرسی سوم نگهش داشت، به آنها پیوست. 📚: کابوس‌های بیروت| غاده السمان @ir_miyan
هدایت شده از | دَر سَر گُم |
خدای ِدل‌های ِمنتظر...
|°ابوالفضل ولایت°| خبر یتیم شدن که به مدینه رسید، آن را تبدیل به زندانی کرد که با سیاهچالهٔ سندی بن شاهک فرقی نداشت، همان جایی که موسی بن جعفر در جواب سندی که تعارف بر خوردن خرمای بیشتر کرد، پاسخ داد:«همین مقدار برای مأموریت تو کافی است.» سرانجام مرگ آرام آرام به پیشواز امام رفت. غلغله‌ای در یثرب به پا شد. درختان شاخه‌های خود را به آسمان کشیدند و برای نبود امام ملتمسانه دعا می‌کردند تا خدا ریشه‌هایشان را که در زمین دوانده شده، بی‌حجت نگذارد. ماه به پشت ابرها پناه برد، تا کسی گریه‌هایش را نبیند. در همین حین سیدی از فرزندان رسول خدا در کوچه پس کوچه‌های مدینه عبور می‌کرد و با هر گام او گشایشی از گره‌ اهالی خانه‌های اطراف گشوده می‌شد؛ تا نعلین بر در چوبی خانه‌ای متوقف شد و کُلون در، آوازهٔ مهمانی را به صاحب خانه سر داد. ام احمد در را گشود، علی بن موسی را دید که چشمان سرخش حکایتِ روایتِ تلخی را داشت. خبر که داده شد، جهان به یک باره به دور سر مادر احمد بن موسی چرخید. او بارید و آسمان بارید، او نالید و پرندگان نالیدند. دستان را به آسمان برد و خدا را صدا زد، که زمین‌ات بی‌ولایت زنده نمی‌ماند، ولی خود را بفرست. خدا اجابت دعایش را در کلام رئوفی که رو‌ به رویش بود، قرار داد. حضرت گفت: «پدر، امانتی به دست شما سپرده، من برای گرفتن آن آمده‌ام.» ام احمد مولای خود را یافت. خدا را شکر گفت، امانت را به صاحب آن داد و با امام بیعت کرد. دیری نگذشت که ثامن‌الائمه رفت و مردم که خبر شهادت امام زمان خود را شنیده بودند برای بیعت نزد احمد بن موسی آمدند؛ از منزلت، فضل، بزرگواری و شجاعت ایشان کم ندیده و نشنیده بودند، که خواستار بیعت با او بودند. جناب احمد بن موسی که این جمعیت مشتاق به لبیک امام را دید، گفت: «مردم! همان گونه که شما در بیعت من هستید من در بیعت برادرم علی بن موسی الرضا علیه السلام هستم. آگاه باشید پس از پدرم، امام، جانشین و ولی خدا، اوست و از سوی خدا و پیامبرش بر من و شما واجب است او را در همه دستوراتش فرمان بریم.» سپس که خطبه را ایراد کرد، ره خانهٔ برادر را پیش گرفت تا دست خود را برای بیعت بر دستان امام بگذارد. او بزرگتر بود، می‌توانست ادعای ولی خدا بودن را کند تا انحراف ایجاد شود و دوباره تاریخ شاهد فرقه‌هایی باشد که راه خود را از مسیر اسلام جدا کرده است، ولی او چنین نکرد و علی بن موسی که برادر خود را امینی در امانت یافت؛ چنین به او خطاب کرد: «خداوند حق تو را ضایع نفرماید همچنان که حق مرا ضایع نکردی.» عاقبت، این احمد بود که ابوالفضل امام رضا(ع) شد و چون سقای کربلا جانش را داد، اما عَلَم ولایت مداری را رها نکرد. ✍🏻: نرگس قربانی @ir_miyan
|°پیشنهاد کتاب°| •●✨ بسم الله الرحمن الرحیم✨●• 🌱همینگوی تو کتاب پیرمرد و دریا می‌گه: «ناامیدی گناهه» برام جالب بود اما شلیک آخر رو اون به سمت خودش کرد. 🌱 جزئیات زیادی داشت، از به تصویر کشیدن صداها تا به تصویر کشیدن خود تصورات، شاید یک جاهایی قشنگ بود ولی یک جاهایی هم خسته کنندش می‌کرد برای همین بود تا نصف بیشتر کتاب من می‌گفتم خب که چی اینو هم نمی‌گفت داستان پیش می‌رفت، یک پیرمرد هست و یک دریا دیگه، تا رسیدم به بخشی که مشتاقم کرد و اونجا فهمیدم همهٔ این جزئیات لازم بوده تا این داستان شکل بگیره تا بتونی خودت پیرمرد بشی، پیرمردی که امید داشت، خسته می‌شد، ندای «ای کاش پسرک بود» رو سر می‌داد، اما کم نمی‌آورد. یعنی داستان دارای فهم عمیقی بود که اگر تمومش نمی‌کردی نمی‌تونستی بفهمیش، بلکه با لایه‌های سطحی که از داستان کسب کرده بودی قضاوتش می‌کردی. 🌱پسرک تو داستان نقش زیادی داشت یا حداقل تو ذهن پیرمرد، مثل یک منبع امید. چون پیرمرد هر جا که می‌رفت تو یادش پسرک هم با خودش بود. 🌱خوبه که از آثار برجسته بخونیم تا بفهمیم چرا برجسته شدند. و یک سوال. آیا این آثار برجسته چیزی رو می‌گه که گمشدهٔ انسانه یا ما داریم باهاش زندگی می‌کنیم؟ ✍🏻: میان @ir_miyan
|°کلام مولا°| هر فریب خورده‌ای را نمی‌شود سرزنش کرد. 📚: نهج‌البلاغه | حکمت ۱۵ @ir_miyan
|°وصف شب°| زیبایی تو با غزلم جاودانه شد وصف تو شعر نیست کتابی مصور است 👤: فاضل نظری @ir_miyan