|°شب نامه°|
نگذاشت دوباره لب به غُرغُر باز کنم. آهسته قطرهی اشکم را پاک کرد، به کندی چرخش نپتون به دور خورشید؛ قربان صدقهام رفت با آن لطافت ۱۶۵ سال زمینی. سرم که از خجلت، جاذبهاش را از دست داده بود را بالا گرفت، و نسیم سخنش در گوش دلم به نجوا درآمد: «افوض امری الی الله، هرچه خدا بخواهد...»
✍🏻: نرگس قربانی
@ir_miyan
|°نیایش°|
خدایا!
بنده فراری که برگردد
جز پیش مولایش کجا دارد برود؟
@ir_miyan
|°شب نامه°|
شب، باران ببار. روح به غبار نشستهام را با اشکهایت پاک کن، که نفسهای آخرش را میکشد...
✍🏻: نرگس قربانی
@ir_miyan
|°نیایش°|
یا رب! با من کاری کن
که در شأن بخشایندگی و آمرزندگی توست،
نه در لیاقت عقوبت من!
@ir_miyan
|°لا فائدة°|
«أحيانا نرحل
ليس حبا بالرحيل
لكن لا فائدة من البقاء.»
گاهی میرویم؛
نه از سر میل به رفتن،
که از سر بیفایدگیِ ماندن.
👤: نزار قبانی
@ir_miyan
|°شب نامه°|
غمگینم، مثل یک ستاره که از دوستانش دور افتاده و برای رسیدن به آنها سقوط میکند و برای ما آرزو میشود. و دنبالهی مسیری که رفته را باقی میگذارد تا نشان دهد که برای فرار از خودش چه آسمانهایی را طی کرده و با چه موانعی جنگیده.
غمگینم مثل خورشید که آخرِ عمرش رسیده و با تکههایش آسمانِ خیال خیلیها پاک میشود اما خیال خودش از این جنایت خون میآید.
غمگینم، غمگین از سَری که بعد از مرگ پایین افتاده و در دنیا قد عَلَم میکرد و میگفت: «من شیعهی امیرالمومنینم.»
غمگینم، غمگین از این شرمندگی...
✍🏻: نرگس قربانی
@ir_miyan
|°شب نامه°|
این عبدِ سر به هوایت، سر بر زمین گذاشته. خاک بلعیدن بلد است. تو مرا آرام در آغوش بگیر.
✍🏻: نرگس قربانی
@ir_miyan
|°الرحیل°|
راحلان طریق عشق میدانند
که ماندن نیز در رفتن است.
👤: شهید آوینی
@ir_miyan
هدایت شده از محمدعلی جعفری
وقتی یکی گرگ نیست،
معنیاش این نیست که گوسفنده.
هم میدونه، هم میتونه.
فقط آدمه!
#دیالوگ
♾️ @m_ali_jafari
|°معجزهی عیسی و محمد°|
بار دیگر آسمان مدینه آذینبندی شده، هلهلهی فرشتگان زمین را پر کرده، لبخند مهمان خانهها شده. مولودی آمده. زمین، بهشت به خود دیده. پدرِ آخرین خورشید طلوع کرده. صدایی میپیچد، صدای اذان پدر در گوش پسر. پسر آرام میشود، تماماً گوش میشود. اذان به گواهی ولایت علی بن ابی طالب میرسد. قطرهای از دیدهی نوزاد مهمان دستان امام هادی میشود و خندهاش شهادت بر حقیقت میدهد. روزها در پی روزها میگذرد، شب از روز سبقت میگیرد. نوزاد سرو میشود، از زمین به آسمان میرود. دیگر جوانی برومند شده. معجزهای در راه است. اما عجیب که عِطر نرگس در گیسوی باد میچرخد و خبر از رخسار یار به او میدهد. لیکن کیلومترها آنطرفتر، پشت کاخ قیصر روم قرار است ازدواجی رخ دهد، میان ملیکه بانو و پسر برادر پادشاه. هنگامش که میرسد، اسفار انجیل گشوده میشود، صلیبها را بیرون میآورند و ناگاه پایههای تخت میشکنند و داماد بیهوش بر زمین میافتد. اسقفها جمع میشوند، این رخداد را شوم میپندارند. تزویج به هم میخورد. پس از آن خواب پشت خواب به سراغ شاهدخت میآید. ستارهای مشتاق سوی ستارهای حرکت میکند، همان ستارهای که ماه مجلس شد؛ پیامبر با علیاش آمده، اولادش را آورده، رو به عیسی بن مریم میکند، به اذان الله دختر وصی حضرت عیسی را برای حسنش، امام یازدهم خواستگاری میکند. عیسی رضایت میدهد، فضا عطرآگین میشود. ملیکه از خواب بیدار میشود، کمکم نرجس میشود. روزگار میگذرد، شبانگاه رویا در کاخ قیصر روم را میزند، حضرت مریم با بانوی عالمین آمده، فاطمه را با خود آورده. ملیکه تقاضای دیدار یار را دارد و زهرای مرضیه او را به اسلام میخواند. لبیک میگوید و از آن موقع هر شب امام عسکری را در خواب میبیند. زمان اجابت دیدار میرسد. در آخرین رویا حضرت، طریق وصال را نشان میدهد. شاهدخت با لشکری روانهی بغداد میشود، اسیر میشود، اسیری آزاده. آنگاه در اسارت نامهای از امام هادی به دستش میرسد. نامه به زبان رومی نوشته شده، بانو رقعه را با اشک بوسه میزند، دیدگان خود را با آن تبرک میکند. قاصد حیرت میکند، لب میگشاید: «نامهای را میبوسی که نویسنده آن را نمیشناسی؟» نرجس خاتون که ناشناختهی قاصد بود، عرض کرد: «من ملیکه دختر پسر قیصر روم هستم. مادرم از فرزندان حواریین است و به شمعون وصی حضرت عیسی منتسب میشود.» بشر، نامهبر امام، خجل میشود. بانو از رویاها و بشارتها گفت، از بیماری تا شفا. اما بشر بن سلیمان معجزه دید، معجزهی عیسی و محمد را، بانوی امام یازدهم، مادر مولود عدلگستر، همان که یار ندیده تب معشوق کشید.
✍🏻: نرگس قربانی
@ir_miyan