|°شب نامه°|
غمگینم، مثل یک ستاره که از دوستانش دور افتاده و برای رسیدن به آنها سقوط میکند و برای ما آرزو میشود. و دنبالهی مسیری که رفته را باقی میگذارد تا نشان دهد که برای فرار از خودش چه آسمانهایی را طی کرده و با چه موانعی جنگیده.
غمگینم مثل خورشید که آخرِ عمرش رسیده و با تکههایش آسمانِ خیال خیلیها پاک میشود اما خیال خودش از این جنایت خون میآید.
غمگینم، غمگین از سَری که بعد از مرگ پایین افتاده و در دنیا قد عَلَم میکرد و میگفت: «من شیعهی امیرالمومنینم.»
غمگینم، غمگین از این شرمندگی...
✍🏻: نرگس قربانی
@ir_miyan
|°شب نامه°|
این عبدِ سر به هوایت، سر بر زمین گذاشته. خاک بلعیدن بلد است. تو مرا آرام در آغوش بگیر.
✍🏻: نرگس قربانی
@ir_miyan
|°الرحیل°|
راحلان طریق عشق میدانند
که ماندن نیز در رفتن است.
👤: شهید آوینی
@ir_miyan
هدایت شده از محمدعلی جعفری
وقتی یکی گرگ نیست،
معنیاش این نیست که گوسفنده.
هم میدونه، هم میتونه.
فقط آدمه!
#دیالوگ
♾️ @m_ali_jafari
|°معجزهی عیسی و محمد°|
بار دیگر آسمان مدینه آذینبندی شده، هلهلهی فرشتگان زمین را پر کرده، لبخند مهمان خانهها شده. مولودی آمده. زمین، بهشت به خود دیده. پدرِ آخرین خورشید طلوع کرده. صدایی میپیچد، صدای اذان پدر در گوش پسر. پسر آرام میشود، تماماً گوش میشود. اذان به گواهی ولایت علی بن ابی طالب میرسد. قطرهای از دیدهی نوزاد مهمان دستان امام هادی میشود و خندهاش شهادت بر حقیقت میدهد. روزها در پی روزها میگذرد، شب از روز سبقت میگیرد. نوزاد سرو میشود، از زمین به آسمان میرود. دیگر جوانی برومند شده. معجزهای در راه است. اما عجیب که عِطر نرگس در گیسوی باد میچرخد و خبر از رخسار یار به او میدهد. لیکن کیلومترها آنطرفتر، پشت کاخ قیصر روم قرار است ازدواجی رخ دهد، میان ملیکه بانو و پسر برادر پادشاه. هنگامش که میرسد، اسفار انجیل گشوده میشود، صلیبها را بیرون میآورند و ناگاه پایههای تخت میشکنند و داماد بیهوش بر زمین میافتد. اسقفها جمع میشوند، این رخداد را شوم میپندارند. تزویج به هم میخورد. پس از آن خواب پشت خواب به سراغ شاهدخت میآید. ستارهای مشتاق سوی ستارهای حرکت میکند، همان ستارهای که ماه مجلس شد؛ پیامبر با علیاش آمده، اولادش را آورده، رو به عیسی بن مریم میکند، به اذان الله دختر وصی حضرت عیسی را برای حسنش، امام یازدهم خواستگاری میکند. عیسی رضایت میدهد، فضا عطرآگین میشود. ملیکه از خواب بیدار میشود، کمکم نرجس میشود. روزگار میگذرد، شبانگاه رویا در کاخ قیصر روم را میزند، حضرت مریم با بانوی عالمین آمده، فاطمه را با خود آورده. ملیکه تقاضای دیدار یار را دارد و زهرای مرضیه او را به اسلام میخواند. لبیک میگوید و از آن موقع هر شب امام عسکری را در خواب میبیند. زمان اجابت دیدار میرسد. در آخرین رویا حضرت، طریق وصال را نشان میدهد. شاهدخت با لشکری روانهی بغداد میشود، اسیر میشود، اسیری آزاده. آنگاه در اسارت نامهای از امام هادی به دستش میرسد. نامه به زبان رومی نوشته شده، بانو رقعه را با اشک بوسه میزند، دیدگان خود را با آن تبرک میکند. قاصد حیرت میکند، لب میگشاید: «نامهای را میبوسی که نویسنده آن را نمیشناسی؟» نرجس خاتون که ناشناختهی قاصد بود، عرض کرد: «من ملیکه دختر پسر قیصر روم هستم. مادرم از فرزندان حواریین است و به شمعون وصی حضرت عیسی منتسب میشود.» بشر، نامهبر امام، خجل میشود. بانو از رویاها و بشارتها گفت، از بیماری تا شفا. اما بشر بن سلیمان معجزه دید، معجزهی عیسی و محمد را، بانوی امام یازدهم، مادر مولود عدلگستر، همان که یار ندیده تب معشوق کشید.
✍🏻: نرگس قربانی
@ir_miyan
|°شهر بیبچه°|
آمدم از مهر بنویسم، پاییز شد. من نمیدانستم معنی شهر بیبچه را تا که دیدم هفتسالهها بزرگ شدهاند. مثل او که اسمش را نمیدانم. پسربچه قدی نداشت ولی قامتش خمیده بود. بغض نداشت اما چشمانِ به خون نشستهاش حکایت دیگری داشتند، مرد شده بود. انگشت اشارهاش را رو به مزاری گرفت، گفت: «او رفت و من شدم بازمانده.» چند سال تجربه داشت این پیرپسر هفتساله؟ با کدام اهل طریقت نشست و برخاست کرده بود؟ نکند با حسین بن علی راه ملکوت را بسته بود؟ گفت: «در روضه با او دوست شده بودم، هر هفته همدیگر را آنجا میدیدیم.» و نگاه کرد به آن مزارِ کوچکِ سفیدرنگ. در چشمش دیدم آن موقع که آسمان ترک خورد، باران نیامد، جیغها بلند شد و از مدرسه چیزی جز اسم باقی نماند. دیدم سکوت بزرگسالیاش را، دیدم تکرار جملهی «اینجا خانوادهها بچهمدرسهای ندارند» را و این بغضِ من بود که شکست.
✍🏻: نرگس قربانی
@ir_miyan
|°سخن مولا°|
وَ قَالَ عليهالسلام لاَ طَاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فِي مَعْصِيَةِ اَلْخَالِقِ
و درود خدا بر او، فرمود: هيچ اطاعتى از مخلوق، در نافرمانى پروردگار روا نيست.
📚:نهج البلاغه|حکمت ۱۶۵
@ir_miyan
|°کیمیاگر°|
همهی ما آدمها یک سانتیاگو در دل خودمان داریم. کسی که میترسد از حرکت اما امید دارد به مقصد. گاهی باید این بیابان مشتاق گوسفند را رها کرد و به دنبال خود به جای دیگری رفت. که بشناسیم این منِ فراموش شده را، ببازیم خودِ ساخته نشده را و آواز رهایی سردهیم تا به آنجا که گنج است برسیم، همان جایی که قلب حضور دارد. در این بین گَردی از نور در آن سرزمینی که بخشی از خودمان را در آن جا گذاشتهایم، دور سرمان میچرخد. بخشی که اگر مقصد نبود بیشک آنجا سکنا میگزیدیم؛ پیش همان هالهی درخشان بیانتها. اکنون حال آن عاشق بیابانگرد را بیشتر درک میکنم، سانتیاگوی چوپان را. فاطمه داشت از فاطمهاش گذشت تا به فاطمهاش رسید. مسیر او تنها دو راهی نبود؛ دهها راه بود، که اگر نمیدانست گنج کجاست، قلبش را چال میکرد، بیآنکه به بهای آن پی ببرد.
✍🏻: نرگس قربانی
@ir_miyan