میان آغاز و پایان
تو، نقطهٔ عطف شروعی...
پس بال بگشا،
که ره بسیار است
اما...
مجنونِ گم گشته اندک.
لیلی منتظر توست ،
درست ، پشتِ یک کوه بلند
در دشتی سوخته از دردِ فراق
با ریز جوانه هایی که سرشاراند...
از ذوقِ وصال
|| نرگس قربانی ||
@ir_miyan
«سحرگاه یکشنبه »
سحرگاه یکشنبه است،
منتظر اذان ایستادهای
اما نمیدانی که امام،
زودتر سر به سجده گذاشته است
اکنون که این خبر را شنیدهای،
شیونات همراه شده با یا علی است
پس هرچه میخواهی بر سینه بکوب،
که سید علی دنیا را سه طلاق داده است
اما دل را به هراس وا ندار،
که حجت زنده است
و تا که او هست،
سید علی نیز زنده است
و بدان در این هستی،
پوچی بی راهه است
اما شعار راهمان،
از ابتدا الله اکبر است
پس گم گشته نیست،
کسی که با حضرت حجت است
برو ای دل راه را ادامه بده،
که این سرو با سرمای زمستان هم زنده است
دیر نیست که به قله رسی،
آنجا عَلَم حضرت حجت است
گوش کن که ندا میآید،
این ندا، ندای انا الامام المنتقم است
|| نرگس قربانی ||
@ir_miyan
«از نرگس تا نرجس»
فرق بین نرگس و نرجس فقط یک حرف بود،
اما از نرگس به نرجس شدن، به حرف نه، بلکه به عمل نیاز داشت.
مسئولیت هیئت را که از نرجس تحویل گرفتم، شروع کرد به توضیح دادن کارها.
او میگفت و میگفت تا نرگسِ تازهکار را آگاه کند.
اما نرگس فقط شنونده نبود؛ سعی میکرد عمل کننده هم باشد.
با این حال، عمل نرگس که تازه بر پلهی اول ایستاده بود، کجا؟
و عمل نرجس که در پلههای آخر بود، کجا؟
نرگس از هیئت، از کارها، از درس و علم سؤال میپرسید.
و نرجس مانند معلمی صبور با حوصله مینشست و با مثال، عملکرد مؤمنانه را یاد میداد.
دیری نگذشت که نرجس رفتنی شد.
مبدأش که مشخص بود، اما مقصد؟
مقصدش شد تهران.
معلوم بود که آدمِ یکجا ماندن نیست.
از خبر بهشتیقبول شدنش شاید بیشتر از خودش، نرگس خوشحال شد.
اما نرگس نمیدانست که بهشتی قبول شدن هدف نیست، بلکه مانند شهید بهشتی زیستن مهم است.
نرجس رفت.
و هنوز یک ماه نگذشته بود که، مسئول هیئت دانشگاه شهید بهشتی شد.
رفت و شد محصلی که کار هم میکرد؛
البته معلوم بود کار کردنش هم برای خودش نیست.
میگفت: رئیس شرکت مان میگوید این کار ما، کار حاجقاسم است.
آنقدر رفت و رفت که نگذاشت کار این انقلاب روی زمین بماند.
اما زمانش که رسید دل را از دنیا شست.
یک هفته پیش از شهادتش با دوستی صحبت کرد و گفت:
روحم خسته شده…
اما آخر چه شد؟
مگر قرار نبود در خستگیها بیشتر ادامه دهد؟
امیداش را بست به امام رضا تا جلای روح را بیابد.
اما تا روز دوازدهم اسفند، دیگر روح بریده از زمینش طاقتِ جدایی نداشت.
و لحظهی وصال را به کل دنیا فروخت،
تا آنکه مشتاقانه به آغوش یار الهی خود پیوست.
#شهیده_نرجس_شیخپور
|| نرگس قربانی ||
@ir_miyan
سخن آخر برادر را خوب یادت هست؟
به شوخی گفته بود،
من ۷۳ سالم است و بزرگترام،
اما تو نباید برای شهادت پارتی بازی کنی!
تو رئیس صدا و سیما بودی،
رئیس مجلس هم بودی،
حالا دو دوره هم رئیس جمهور شو
بعد...
اما او تشنه تر از آن بود که منتظر پرشدن سبو بماند.
حق هم دارد؛ بالاخره شاگرد مکتب امام حسین بود.
درست کنار علمدار کربلا درس عاشقی را یاد گرفت.
تمرین آخرش را این چنین به تحریر درآورد:
*من مرگ را به جز سعادت نمیبینم و زندگی با ستمگران را جز ننگ و عار نمیدانم.*
عبد خوبی در بندگی بود.
در ۶۸ سالگی سیدالشهدا مهر تایید را بر کارنامهاش زد.
ولیکن چه سِری در این میان وجود دارد؟
انگاری که سالار شهیدان میخواست گلهای خود را از شصت سالهها بچیند.
حاج قاسم را ۶۲ سالگی...
شهید رئیسی را ۶۳ سالگی...
و شهید نصرالله را ۶۴ سالگی...
هرچقدر هم بر این عدد افزوده میشود، کارزار حق و باطل نیز آشکار میگردد.
سرانجام؛ عالم از خواب غفلت بیدار میشود، جبههای که صدای مظلوم را میشنود حق را برمیگزیند و مابقی با طنابِ نفس خود به چاه جهل میافتند.
ولیکن چه سِری در این میان وجود دارد؟
به راستی که نمیدانم؛
اما هرچه که هست،
عبد باش.
لیکن اگر بنده باشی؛
عاقبت به وصال الی الله میرسی.
#شهید_لاریجانی
|| نرگس قربانی ||
@ir_miyan
«ظهور نور»
میخواهید نور خدا را خاموش کنید؟
بدانید که این نور خاموش شدنی نیست.
شما از دیر باز رسمتان جنگ با خدا بوده.
چونان زمانی که پیامبران خود را میکشتید؛
آن موقع، مگر زمین بی حجت ماند؟
خیر؛ دیری نگذشت که در دل بیرحم زمان، محمد ﷺ عزیز عالمین شد.
پس باکی نیست ما را بکشید،
ما آرزویمان در خون غلتیدن است.
اما گمان نکنید با نابودی ما، خود صاحب عالم میشوید.
چه وهم پوچی!
این راهی که برگزیدهاید سرتاسر نیستی است.
حال که داغ سید علی را بر دلمان گذاشتید.
در این بحبوبه، سید مجتبی را تحفه یافتیم.
آری؛ مگر میشود آن لحظهای را که دل بر وجود میتاخت تا به او خبر خوش ولایت را بدهد، فراموش کرد؟
سوز پدر داشتیم اما دیدیم که عَلَم پدر به دست پسر برافراشته شد.
پس ما را از چه میترسانید؟
ما حزبالله و حشد شعبی هستیم،
ما عراق و لیبی و لبنانیم،
ما سوریه ایم.
ما آن کسانی هستیم که به ندای مظلوم لبیک میگویم.
ما ایرانیم...
همیشه بودهایم،
و تا ابد میمانیم.
اما شما هیچگاه شبیه ما نبودید؛
نه به جایی تعلق داشتید،
نه امانت دار خوبی بودید.
نبییان خود را میکشتید و بهانه میآوردید.
چه قومی رانده شدهای.
ولیکن ما محمد رسولالله را ندیدیم،
اما شجرهٔ پاک آن، خمینی را با ذره ذره از وجودمان حس کردیم.
خامنهای را یکه و تنها یافتیم،
و در عشق خود تعهد داشتیم،
تا آنکه سید مجتبی نوری بود که بر تاریکی شما حاصل شد.
حال نزدیک قلهایم؛
دیری نیست که گسترهٔ این شعله برای عالم طنین انداز شود.
پس هرچه در توان دارید به کار گیرید؛
که این آخرین نبرد،
در آخرین زمان است.
و خوب گوش کنید؛
که ندای مولایمان نزدیک است.
و فرار شما نزدیکتر...
در آن وقتی که فکرش را نمیکنید،
با ذوالفقار پدر به سراغتان میآید.
با لشکری از نور،
خالص از باورِ ایمان،
تا که به سیاهی شما پایان بدهد.
|| نرگس قربانی ||
@ir_miyan
دردناک است؛
گفتن کلامی که متهم به دروغ گردد.
و چه بسا شیرین است؛
سخن حقی که به زیان آدمی تمام شود.
زندگی همین است؛
به صورت شیرینی دردناک است.
حق را آمیخته به باطل میکند،
تا راهپویان راه وصال آشکار گردند.
اما همین حق را برای کسانی که حب اهل بیت در وجودشان ریشه دوانده نمایان میکند.
پس به راستی اگر مقصد او باشد،
دیگر چرا باید درگیر تلخی و شوری و شیرینی این راه شویم؟
#میانک
|| نرگس قربانی ||
@ir_miyan
ما خود بلای خویشیم،
طبیب را میانهٔ راه رها کردهایم.
و مرهم دوری او،
دلمان را آرام آرام میسوزاند.
افسوس مقصد را میخوریم.
گاهی خود را تشویق به حرکت میکنیم،
گاهی بهانه میآوریم.
گاهی هم خود را نزدیک قله حس میکنیم،
گاهی هم خسته میشویم.
در زنجیرهای از تکاپو گیر افتادهایم.
روزی خود را مقابل خود قرار میدهیم،
روزی هم مقابل خدای خود.
جالب است؛
اما هنوز ادامه میدهیم.
شاید این راه رشد است.
راهی که خویش را از خود میگیریم،
و به معبود میسپاریم.
راهی که فقط یک جاده دارد،
آن هم
مبارزه،
مبارزه،
مبارزه است.
|| نرگس قربانی ||
@ir_miyan
«بیگانه»
مسجد ابوالفضل را به آتش میکشید؟!
بیچارهها...
ما سالهاست که در شعلهٔ حب عباس میسوزیم.
باکی نیست، این رسم شما از دیر باز بوده است، مانند اجدادتان، همان کسانی که در آخرین نبردتان سنگشان را به سینه میزدید.
آنها با رای خود نیامده بودند، اما با پای خود رفتند.
اما شما چه؟
شما خود به میدان آمدید یا آورده بودنتان؟
آنها با طمع کشتند، جیب را از مال اندوختند و با خیال راحت گریختند.
ولی شما چه؟
شما کشتید و در بیوجدانی خود مردید.
گاله را از گاله انباشتید و با وعدهٔ گریختن، پشت میلههای اسارتگاه گرفتار شدید.
درست بود که میگفتند شما ذرهای با اجدادتان مو نمیزنید، حتی در کشتارتان؛آنها افسرانشان را برای گداختن گردنِ لرها و عشایر بعد از ذبح میفرستاند، حال شما خودتان پیشوای آن شدهاید.
چه وقاحت بیمانندی، که شما چند پله از آنان در نخوت پیشی گرفتهاید.
آری، شما گشنه بودید، گشنگانی که کولهبار آن بینوای دکاندار را بر باد دادید.
حالا چه؟ اکنون خیالتان راحت شد که وطنتان را بیهموطن کردید؟ البته، نه فقط آنهایی که چراغ عمرشان را خاموش کردید، بلکه خودتان را هم میگویم، که دیگر برای ما بیگانه شدهاید.
#اغتشاشات_دی
|| نرگس قربانی ||
@ir_miyan