eitaa logo
میان|نرگس قربانی
168 دنبال‌کننده
77 عکس
13 ویدیو
1 فایل
«بسم رب الفاطمة» به نام او، برای او... زیست‌شناسی که نزیست تا آنکه فهمید باید بنویسد تا خود را بشناسد 🔬🧫 میانک: میان نوشت کوچک✍🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
|°❤️‍🩹°| دوستی می‌گفت: خدایا ما رو فاطمهٔ امام زمان قراره بده. @ir_miyan
|°🦢°| _میانکی در جست‌وجوی مهدی(عج) _ مطمئنم لبخند مهربانت دل پرهیاهو‌یم را آشفته می‌کند. نمیدانم خوشحال باشم یا گریان! هم می‌ترسم، هم شرمگینم، اما بیشتر شرمگینم. دلم بهانه‌ات را گرفته! و بیشتر از هرچیز تو را می‌خواهد. آیا وقتش نشده که روح تبعید شده به تنم را به تو بسپارم؟ تا آن را با خود ببری! و بدن خشکیده از روحم را به خاک امانت بدهی. یا هنوز باید در سودای آمدن تو بسوزم؟ روحم تشنه است. کی روح تشنه‌ام را سیراب می‌کنی؟ من نمی‌توانم، اما می‌دانم تو می‌توانی. بیا که دیگر دل، موج ناآرام خود را به صخره‌ها نمی‌کوبد. بیا که دیگر صخره‌ها، ندای نرسیدن موج را سر نمی‌دهند. بیا تا دنیا بیشتر از این دستان مرا به سوی خود نکشیده است! بیا تا غرق نشده‌ام. || نرگس قربانی || @ir_miyan
هدایت شده از استاد محمد شجاعی
@ostad_shojaeبی‌نیازی از امام.mp3
زمان: حجم: 12.5M
✘ چرا ما براحتی بدون امام می‌توانیم زندگی کنیم ؟ آیا این علامت ضعف یا نقص (جهنم) در روح ما نمی‌تواند باشد؟ | @ostad_shojae | montazer.ir
|°غیبت°| نسبتِ ما با غیبت امام زمان (عج)، مثل همان کودکی است که دست در دست پدر داشته و حالا که خود گم شده، می‌گوید پدرم گم شده است؛ درحالی‌که پدر گم نشده و این بچه است که در غیبت و سرگردانی به سر می‌برد. _ کهکشان نیستی، ص ۲۱۲ @ir_miyan
|°غریب°| قالُوا تَاللَّـهِ تَفْتَؤُا تَذْكُرُ يُوسُفَ حَتَّى تَكُونَ حَرَضاً أَوْ تَكُونَ مِنَ الْهالِكِينَ گفتند: به خدا قسم، تو آن‌قدر از یوسف یاد می‌کنی تا به مرز مرگ رسی و یا هلاک گردی! @ir_miyan
|°مهدی فاطمه °| مولا جان، شما عنایتی کنید تا نگویند آقا ندارید. _ کهکشان نیستی،ص۷۹ @ir_miyan
|°🫂°| رویا یعنی دوباره حسین(ع) @ir_miyan
|°🍂°| سلامُ عَلی القَصیده الَتی ضَلّت قافیتها مِن بَعدک‌ سلام بر قصیده‌ای که قافیه‌اش پس از تو گم شد... _ محمود‌ درویش @ir_miyan
هدایت شده از مُنتهى‌الآمال
این جنگ، ستونِ فقراتِ روحم رو آهنی کرد!
این جنگ خیلی چیزها رو ازم گرفت ولی وجدانم رو نه! @ir_miyan
|°🎀°| دختر سیاسی، بهتر از پسر سیاسی است. مردان، انگار که برای حضور در معرکه‌ی سیاست به دنیا می‌آیند؛ اما زنان، بر این میدان منت می‌گذارند که پا در آن می‌نهند. هر جا زنی هست که به خاطر عدالت می‌جنگد، آن‌جا عطری پیچیده است شیرین و شورانگیز و بهشتی. ما بدون زنان خوب، مردان کوچکیم... 📚 آتش بدون دود | نادر ابراهیمی @ir_miyan
|°🧸°| اولاش فقط می‌گفتم پسر. عماد می‌گفت:«چه پسر بشه چه دختر مطمئنم خنده‌های مهربونش شبیه تو میشه.» اما نشد، نه اینکه نخواستیم، ولی قسمت نبود. چند سال از این مطب به اون مطب، از این دکتر به اون دکتر رفتیم تا بعد از کلی دوا و درمون موسسه رویان رو پیدا کردیم. می‌گفتم:«چه فایده‌ای داره؟ این هم شبیه بقیه‌شون هست، الان ۱۳ سال شده، من خسته شدم، دیگه نمی‌خوام تلاشی کنم؛ خدا اگه می‌خواست بده که تا حالا زجه‌های دلم رو شنیده بود.» عماد می‌گفت:«مهربونم می‌دونم تو دیگه توان نداری، می‌دونم با هر بار سقط تو هم می‌مردی، ولی باشه اصلا هرچی تو گفتی اما این دیگه آخریشه؛ برای دل منم که شده وسایلاتو جمع کن که بریم تهران اما قبل از اون بریم به اخت‌الرضا سلام بدیم، میدونی که جواب سلام بی‌جواب نمی‌مونه.» دلمو به دریا زدم گفتم:«عیبی ندارد من که کلی تلاش کردم این هم روش.» رفتیم پابوس خانم معصومه(س) نمی‌دونم عماد چی به خانم گفت که بعد از اون همه چیز به طور غیر ممکنی درست شد، هیچ وقت چشمای قرمزش از یادم نمیره اما راستم می‌گفت؛ هیچ وقت جواب سلام، بی‌جواب نمی‌مونه. گذشت تا اینکه پنج ماهه شدم جنسیت مشخص شده بود، اسم «دختر» به قلبِ پسر دوست من، ناآشنا می‌‌اومد ولی به صورت غریبی هم دل‌نشین بود؛ تصمیم گرفتیم اسمشو بذاریم «هنا‌»، کوچولویی که با خودش شادی به زندگی‌مون آورد. هر روز با هنا خانم صحبت می‌کردم، قربون صدقش می‌رفتم البته این وروجک خیلی خودشو برای باباش لوس می‌کرد یادمه هر موقع عماد صداش می‌کرد خودشو به شکمم می‌کوبید انگاری از همون موقع ذوق پریدن تو بغل باباش رو داشت، الحق که دخترا بابایی‌ان. روز زایمان که رسید وقتی صدای گریه‌هاشو شنیدم قند تو دلم آب شد، هیچ وقت فکر نمی‌کردم گریه برام این همه شعف بیاره، اونم گریهٔ بچه‌! آخه همیشه دلم ریش‌ریش می‌شد از اشک‌های معصومی که به گونه‌هاشون می‌افتاد. همینطور ایام دوید دوید تا هنا کوچولوی ما ۸ ساله شد، همیشه عکس‌های دخترایی که به سن تکلیف رسیده بودن رو نگاه می‌کرد، می‌گفت:«مامان آتنا میشه منم وقتی ۹ سالم شد چادری که مامان جون برام دوخته رو بپوشم برم پیش آقا خامنه‌ای؟» بغلش می‌کردم و می‌گفتم چرا که نشه یکی یدونه من! حالا تو زودتر بزرگ شو خانم خانما بعد خودم می‌برمت پیش آقا... یادمه شب سردی بود، آخرین شبی که براش قصه خوندم رو میگم؛ قصه‌ای از خواهری که به برادرش نرسید، داستان حضرت معصومه (س). داشتم می‌گفتم:«که هیچ وقت ایشون به مقصدش نرسید.» پرسید:«یعنی چی که هیچ وقت به مقصد نرسید؟» گفتم:«یعنی ایشون نتونست امام رضا رو ببینه چون بیمار شدن و بعد از اون هم عمرشون رو دادن به ما.» گفت:«مامان چرا اینطوری حرف می‌زنی؟ عمرشون رو دادن به ما یعنی چی؟» گفتم:«یعنی ایشون دیگه زنده نبودن که بتونن برن پیش داداش‌شون ولی از زندگیشون تو رو به ما هدیه دادن.» گفت:«آهااا.» چند ثانیه بعد ادامه داد:«منم خیلی دلم میخواد امام رضا رو ببینم، مثلا چی می‌شد جشن تکلیفم مشهد باشم با آقای خامنه‌ای؟!» فردای اون شب به آرزوش رسید. گفته‌بودم‌ که دخترا خیلی بابایی‌ان، درست قبل از اینکه زنگ مدرسه‌شون بخوره همراه ۱۵۶ تا دانش‌آموز دیگه کوله‌هاشون رو دوششون انداختن و راهی سفری شدند به مقصد بابا رضا؛ جایی که برای جشن تکلیف آقا خامنه‌ای هم بود... || نرگس قربانی || @ir_miyan