امام زمان را یاری کنید ،
و خودتان را آماده کنید تا
دستیار امام زمان باشید ؛
شهید جهاد مغنیه
https://eitaa.com/iranimy313
شهادت خوب است ، اما تقوا بهتر ،
تقوایی که در قلب است و در رفتار بروز میکند .
شهید روح الله قربانی
https://eitaa.com/iranimy313
خدا خیرشان بدهد لنگه ممد حسین توی ایران پیدا نمی شود. آدم همه چیز تمامی بود یک تنه همه را اداره میکرد؛ تزئینات و تبلیغات و تدارکات اگر هم کسی لایی میکشید خودش می آمد جای او می ایستاد و خدمت می کرد. الحق که کباده این کار را بی گله و شکایت به دوش می کشید و دم نمی زد.
آدم مثل چاله میماند، دیگر ممد حسین بیل اول را که ریخت هوا خواهش شدم از او چیزهای ظاهری یاد نگرفتم الآن هم لباس پوشیدنم مثل سابق است. او تیپ خودش را میزد من هم تیپ خودم وقتی شیش جیب می پوشید دل و روحم را میبرد لاتی بود ولی یقه آخوندی اش توی کتم نمی رفت. با آن موتور جنگی اش انگار جنگ تحمیلی است. قار قار قار می چرخید دور دانشگاه منم تیپم تریپ زرنگی بود توی محله های پایین شهر تهران یا جاهای خلاف تریپ میزنند به اسم زرنگی؛ کتانی ZX تی شرت شلوار بگ و موی بوکسوری .....
از ممدحسین بیشتر چیزهای باطنی درس گرفتم حالی ام شد شهدا زنده اند. با آنها می شود حرف زد یا درد دل کرد یا اینکه میشود چیزی از آنها خواست. عشق شهدا بود ناغافل ما را هم دنبال خودش می کشاند. هر وقت می آمد معراج شهدای دانشگاه میرفت روی قبرها چفیه می مالید می بوسیدشان بهشان عطر و گلاب میزد.
شهید گمنام آورده بودند هیئت علمدار خیلی عزاداری کردند. الحق شب قشنگی بود کلی صفا کردیم. ممد حسین بعد از هیئت باز هم گریه می کرد و روضه می خواند و حرف میزد همه را ریخت به هم هیئت تمام شده و بچه ها اکثراً رفته بودند، ولی باز گروهی ول کن قصه نبودند. آن موقعی که هیچ کس نمی دانست سوریه کجاست می رفت آنجا می جنگید به این امید که شهید شود. با این دیوانه بازی هایش دم خوری با شهدا را به من سر مشق می داد.کلی احترام به خانواده را یاد گرفتم در این مسیر احترام به هیئت و کسانی که پا می گذارند به آنجا اینکه سرت را بیندازی پایین و کار خودت را انجام دهی هیئت امام حسین باید بهترین غذا و بهترین تزئینات را داشته باشد و خلاصه که همه چیزش تک باشد ناخواسته از اینها خط می گرفتم.با سبک و مرام هیئت علمدار صفا میکردم. خیلی از یزدی های دیگر هم بودند که این سبک را دوست داشتند. همین که روضه تمام میشد اول زمینه میخواندند بعد واحد یک و دو و شور.
خلاصه اینکه به هوای حرف ممد حسین محرم آن سال رفتم هیئت علمدار و با آنها چفت شدم آنجا مداحی میکرد. بنیان را طوری گذاشته بود که وسط روضه هایش از قصه یاران و خانواده امام حسین ع تعریف میکرد برایم شنیدنی بود. می آمدم بیرون پرس و جو میکردم از این و آن می پرسیدم که قصه چه بوده؟ به مرور، طالب این قصه ها شدم و فهمیدم که اصلا دین چیست هر شب می رفتم آنجا و بیشتر مشتاق می شدم به شنیدن آرام آرام کا کلم به هیئت گره خورد.می دیدم ممد حسین امام حسین الله را باور دارد. لقلقه زبانش نبود. وقتی می گفت که زینب توی گودی ایستاده و دارد می گوید: «قتلوک ذبحوک»، این ها را باور میکرد نمی فهمیدم چه می گوید، ولی می سوختم.
پارت 3
برگرفته از کتاب عمار حلب
https://eitaa.com/iranimy313
(عمار حلب )🇮🇷🎒
دسترسی راحت تر به خلاصه زندگی نامه شهید محمد حسین محمدخانی پارت 1 پارت 2 پارت 3 پارت 4 پارت 5 پارت
از این جا میتونید خلاصه زندگی شهید محمد خانی و پارت های اول کتاب عمار حلب رو بخونید .