eitaa logo
(عمار حلب )🇮🇷🎒
72 دنبال‌کننده
68 عکس
12 ویدیو
1 فایل
بسم رب الشهدا حق را فریاد بزنید حتی اگه به ضرر شما باشد . . (کانال شهید محمد حسین محمدخانی) کپی ؟ با ذکر صلوات برای تعجیل در فرج امام زمان🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
امام زمان را یاری کنید ، و خودتان را آماده کنید تا دستیار امام زمان باشید ؛ شهید جهاد مغنیه https://eitaa.com/iranimy313
شهادت خوب است ، اما تقوا بهتر ، تقوایی که در قلب است و در رفتار بروز میکند . شهید روح الله قربانی https://eitaa.com/iranimy313
خدا خیرشان بدهد لنگه ممد حسین توی ایران پیدا نمی شود. آدم همه چیز تمامی بود یک تنه همه را اداره میکرد؛ تزئینات و تبلیغات و تدارکات اگر هم کسی لایی میکشید خودش می آمد جای او می ایستاد و خدمت می کرد. الحق که کباده این کار را بی گله و شکایت به دوش می کشید و دم نمی زد. آدم مثل چاله میماند، دیگر ممد حسین بیل اول را که ریخت هوا خواهش شدم از او چیزهای ظاهری یاد نگرفتم الآن هم لباس پوشیدنم مثل سابق است. او تیپ خودش را میزد من هم تیپ خودم وقتی شیش جیب می پوشید دل و روحم را میبرد لاتی بود ولی یقه آخوندی اش توی کتم نمی رفت. با آن موتور جنگی اش انگار جنگ تحمیلی است. قار قار قار می چرخید دور دانشگاه منم تیپم تریپ زرنگی بود توی محله های پایین شهر تهران یا جاهای خلاف تریپ میزنند به اسم زرنگی؛ کتانی ZX تی شرت شلوار بگ و موی بوکسوری ..... از ممدحسین بیشتر چیزهای باطنی درس گرفتم حالی ام شد شهدا زنده اند. با آنها می شود حرف زد یا درد دل کرد یا اینکه میشود چیزی از آنها خواست. عشق شهدا بود ناغافل ما را هم دنبال خودش می کشاند. هر وقت می آمد معراج شهدای دانشگاه میرفت روی قبرها چفیه می مالید می بوسیدشان بهشان عطر و گلاب میزد. شهید گمنام آورده بودند هیئت علمدار خیلی عزاداری کردند. الحق شب قشنگی بود کلی صفا کردیم. ممد حسین بعد از هیئت باز هم گریه می کرد و روضه می خواند و حرف میزد همه را ریخت به هم هیئت تمام شده و بچه ها اکثراً رفته بودند، ولی باز گروهی ول کن قصه نبودند. آن موقعی که هیچ کس نمی دانست سوریه کجاست می رفت آنجا می جنگید به این امید که شهید شود. با این دیوانه بازی هایش دم خوری با شهدا را به من سر مشق می داد.کلی احترام به خانواده را یاد گرفتم در این مسیر احترام به هیئت و کسانی که پا می گذارند به آنجا اینکه سرت را بیندازی پایین و کار خودت را انجام دهی هیئت امام حسین باید بهترین غذا و بهترین تزئینات را داشته باشد و خلاصه که همه چیزش تک باشد ناخواسته از اینها خط می گرفتم.با سبک و مرام هیئت علمدار صفا میکردم. خیلی از یزدی های دیگر هم بودند که این سبک را دوست داشتند. همین که روضه تمام میشد اول زمینه میخواندند بعد واحد یک و دو و شور. خلاصه اینکه به هوای حرف ممد حسین محرم آن سال رفتم هیئت علمدار و با آنها چفت شدم آنجا مداحی میکرد. بنیان را طوری گذاشته بود که وسط روضه هایش از قصه یاران و خانواده امام حسین ع تعریف میکرد برایم شنیدنی بود. می آمدم بیرون پرس و جو میکردم از این و آن می پرسیدم که قصه چه بوده؟ به مرور، طالب این قصه ها شدم و فهمیدم که اصلا دین چیست هر شب می رفتم آنجا و بیشتر مشتاق می شدم به شنیدن آرام آرام کا کلم به هیئت گره خورد.می دیدم ممد حسین امام حسین الله را باور دارد. لقلقه زبانش نبود. وقتی می گفت که زینب توی گودی ایستاده و دارد می گوید: «قتلوک ذبحوک»، این ها را باور میکرد نمی فهمیدم چه می گوید، ولی می سوختم. پارت 3 برگرفته از کتاب عمار حلب https://eitaa.com/iranimy313
(عمار حلب )🇮🇷🎒
دسترسی راحت تر به خلاصه زندگی نامه شهید محمد حسین محمدخانی پارت 1 پارت 2 پارت 3 پارت 4 پارت 5 پارت
از این جا میتونید خلاصه زندگی شهید محمد خانی و پارت های اول کتاب عمار حلب رو بخونید .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
می‌گفت : اگه قسمتت شهادت نباشه حتی توی میدون جنگ هم که باشی شهید نمیشی !!! ولی اگه خدا برات نوشته باشه ، تو کوچه و خیابون هم باشی شهید میشی ..‌ شهید آرمان علی وردی https://eitaa.com/iranimy313
باز دلم یاد تو افتاد و شکست ... https://eitaa.com/iranimy313
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بی نماز ها از شفاعت محرومند یکی از آشنایان خواب شهید سید احمد پلارک رو دید . وقتی ازش تقاضای شفاعت کرد ، شهید پلارک بهش گفت : من نمیتونم شما رو شفاعت کنم... فقط وقتی میتونم شما رو شفاعت کنم که نماز بخوانید و بهش توجه کنید ، همچنین زبانتان را نگه دارید در غیر این صورت کاری از دستم بر نمیاد . شهید سید احمد پلارک https://eitaa.com/iranimy313
خودش عربی بلد بود. گاهی اوقات این کلمات را در سینه زنی به کار می برد و گریه می کرد. فیلم بازی نمیکرد باور داشت همه چیز را و به آنها هم عمل کرد. یک بار تاسوعا عاشورا ماندم یزد ممد حسین هم از سوریه آمده بود و یک طور خاص عزاداری میکرد کلاده نفر بودیم، جمع شدیم توی یک خانه دیوانه می شدم وقتی میخواند دل پاکی داشت و اشکی روان در روضه حرفهای دلی میزد. قسمتهایی از مقتل را می خواند. یادم است سیاه پوشان بود، یک روز قبل از محرم آمد روضه بخواند، برگشت همان اول بسم الله :گفت بچه ها محرم اومد همین یک جمله را که گفت همه زدند زیر گریه خیلی حال کردم با این یک جمله در روضه خیلی خوب آه می کشید. آن آه کشیدن ها را با هیچ چیز عوض نمیکردم میخواند: «حسین، آه !» خیلی دوست داشتم این کلمه اش را این کلمه را که میگفت دیوانه میشدم. یواش یواش حالی ام شد فازی که در هیئت هست هیچ جا پیدا نمی شود. هیئت روح را پرورش میدهد و آدم را سبک می کند و باعث می شود خوب زندگی کنی سرت را بالا بگیری و بگویی: «من نوکرم ولی افتخار میکنم به این نوکری حالش تمام شدنی نیست و آدم را شاداب می کند. من خودم از بچگی امام حسین ع را خیلی دوست داشتم چون هر چیزی از او می خواستم به من می داد تا بزرگ شدم هم ارادت داشتم به ایشان ولی ایمانم ضعیف بود. تازه می فهمیدم چه اتفاقاتی برای امام حسین افتاده و چه ظلم هایی به او شده است. درک کردم همه اینها را و فهمیدم آدم نباید این خبط و خطاها را بکند.فهمیدم درست زندگی کردن چیز دیگری است. فهمیدم نماز خواندن لذت می دهد به انسان دیگر نمه نمه آمدم به راه قلباً دوست داشتم این وادی را، روضه حضرت رقیه ها را اولین بار در هیئت علمدار شنیدم. تکانم داد. انگار درکش می کردم. اینکه یک بچه سه ساله این همه سختی بکشد، آن هم دختر، به حرف هم ساده نبود. گریه کردم حالم گرفته شد برای این همه ظلمی که به امام حسین ع شده. کلاً روی حضرت رقیه و حضرت زینب س حساس شدم وقتی بچه های این خانم شهید شدند، از خیمه بیرون نیامد که برادرش شرمنده نشود. برای یک زن خیلی سخت است تحمل این همه عذاب حضرت زینب س این همه غم را تنهایی کشیده از پدر و مادر تا اولاد خودش خوب یادم هست ممد حسین میگفت که سه جا دشمن به سپاه امام حسین ع گفت: «ای والله!»؛ یک جا درباره بچه های حضرت زینب س بود. با لهجه عربی هم می گفت: «ای والله». از صفای با حر که نگو! شرمنده شده بود قصه اش قشنگ بود. اینکه کفش انداخت دور گردن و آمد. من غرور داشتم و از این کارها نمی کردم فقط همیشه در سینه زنی نگاه میکردم به سقف و میگفتم که این عزاداری را از من قبول کنید. بعضی وقتها حال و روزم به هم میریخت می زدم به صورتم دلم به حال خودم می سوخت به حال اطرافیانم به ممد حسین حسودی ام می شد. می گفتم: «خوش به حال امام حسین ع که همچین نوکرهایی داره هیچ وقت نمیشه یه روز برسه که ما نوکر این مدلی در خونه امام حسین الله بشیم. پارت 4 برگرفته از کتاب عمار حلب https://eitaa.com/iranimy313