شرمنده ام ...
یک جان بیشتر ندارم
تا در راه ولی عصر و نائب بر حقش امام خامنه ای فدا کنم .
شهید حمید سیاهکالی مرادی
https://eitaa.com/iranimy313
میروم تا انتقام سیلی مادر را بگیرم... آرزویم شهادت است اما هدفم از رفتن، فقط و فقط دفاع از حرم عمهجان حضرت زینب سلاماللهعلیها است. مگر عمریست که در روضهها و عزاداریهای اهلبیت(ع) دم نمیزنیم که، ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند، پس باید تنها شعار نداد بلکه عمل هم باید کرد. الان زمان عمل فرا رسیده است.
شهید حسین هریری
https://eitaa.com/iranimy313
به همه میگفت : «انشالله شهید بشی !»
روی کار برای شهدا خیلی تاکید داشت .
دعای همیشگی اش در آخر جلسه ها به مانند حسرتی نمایان می شد .
خدایا ما را به قافله امام خمینی و بسیجیان اش برسان !
شهید محمد حسین محمدخانی
https://eitaa.com/iranimy313
بیش از این کاری نمی کردم یاد گرفته بودم با آنها چطور سینه بزنم. مثل عرب ها خم می شدند. اذن میگرفتند و بلند میشدند، می زدند روی سینه
بیشتر آدم ها وقتی صدای ممد حسین را می شنیدند، می گفتند که صدایش اگزوزی است. راست هم می گفتند بعضی وقت ها در شور اصلا معلوم نبود چه می خواند! ولی صفایی داشت مخصوصاً با واحدش. بی شیله پیله می خواند. یک جاهایی واقعاً از خود بی خود میشد و هیچ کس هیچ چیز نمی فهمید.
ببین داداش من اون قدر هم گنده نیستم توی کتابت گنده مون نکنی استیل و حرف زدنم این طوریه دو خط بیشتر ننویس بنویس یک آدم از خدا بی خبری بود که آمد در این خانه؛ نوکر شد و رفت.»
۲
سیگاری ام. پدرم هم می داند ده نفر به من گفته بودند: «دور و بر هیئت سیگار نکش سریع دهان به دهان میشدیم اصلا گوشم بدهکار این حرف ها نبود. یک بار دم در هیئت تا آمدم سیگارم را آتش بزنم دم گوشم گفت: «می خوای بکشی بکش ولی غلاف بکش مثل آقایش کم حرف بود. حرف نمی زد ولی اگر میزد، خوب میزد. کاری کرد می رفتم یک کوچه آن طرف تر سیگار می کشیدم که وقتی میروم هیئت دهانم بو ندهد.
راحتت کنم؟! جزو بچه های بد قلق بودم؛ سیستم اراذلی با هیئت رفت و آمد داشتم ولی با بچه های آنجا چطور بگویم جور نبودم. آب مان توی یک جو نمی رفت ولی همیشه درد دلم با ممد حسین بود زمانی توی تدارکات هیئت بودم بهش میگفتم که بچه ها می گویند «غذا کمه مشکل داره» همیشه حرفش این :بود واسه کی کار میکنی؟ میگفتم امام حسین ، میگفت پس حرف ها رو بی خیال کار خودت رو بکن، جوابش با امام حسین »
یک بار ایام محرم دعوایم شد. می خواستم بیایم تهران، سوار قطار شده بودم که زنگ زد پرسید کجایی؟» گفتم: «تو کویه قطار» گفت داداش کجا می خوای بری؟ ما توی هیئت به تو نیاز داریم... حالا می خوای بری با خودت!» برگشتم دودو تا چهار تا کردم اگر پیاده میشدم بلیت قطار سوخته بود. برای یک دانشجوهم خیلی سخت بود مفتی مفتی از خیر بلیت قطارش بگذرد. خلاصه پیاده شدم و رفتم هیئت تا من را دید گفت: «میدونستم بر می گردی!» خدایی آدمی بود که نمی شد بهش «نه» بگویی رفتارش طوری بود که آدم حال می کرد با او رفاقت کند.شاید اگر آن لحظه پدرم میگفت که پیاده شوو بیا، پیاده نمی شدم.
یکی بود مثل خودمان پایش می افتاد شاید چهار تا فحش هم از ما بیشتر بلد بود، ولی فرقش این بود؛ استخوانش را جلوی خانه خوب کسی پیدا کرده بود. نقش رهبری هم داشت به تمام معنا همه را جمع می کرد. آدم نمی توانست فکرش را بکند ما را کنار اسم و رسم دارها می نشاند. آنها حزب اللهی و ماها دنبال خنده دنبال همه چیز بودیم بغلش امام حسین الله هم بود. من می خواهم چهار تا رفیق را با هم ببرم بیرون چهار تا هم شکل گلچین میکنم ممد حسین این جوری نبود پنج فرقه آدم را با هم میبرد بیرون.
می دانستی اگر افسارت را بدهی دستش تو را در خانه یزید نمی برد، می برد جلوی خانه امام حسین اله در رفتار و عملش خیلی امام حسینی بود. توی هیئت همه کار می کرد، فقط دستور نمیداد وقتی می آمد.
پارت 5
برگرفته از کتاب عمار حلب
https://eitaa.com/iranimy313
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اثر نان حلال است که امروز
از هرچه گذشتیم از ایران نگذشتیم !