5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴۲۰۰۰ دلار برای هر بسیجی؟
🔹اونوقت اگه با صدای اذان صبح رفتید بالای دار از اذان صبح متنفر نشیدا، ایراد از اذان نیست ایراد از سطح وحشی گری شماهاست
هدایت شده از مکتب شهدا_ناصرکاوه
شهید رجب زاده_ناصرکاوه_مرداد 1405.pdf
حجم:
15M
#pdf
#شهیدرجب_زاده
#مداح_شهید
#اثرجدید
#ناصرکاوه
#مرگ_برآمریکا_انگلیس_اسرائیل
#مرگ_برمنافق
#مرگ_برتجزیه_طلب
#مرگ_برسلطنت_طلب
#مرگ_برلیبرال_غربگدا
#لطفانشرحداکثری
برای خواندن کتاب تصویری مداح شهید حمیدرضا رجب زاده، به ادرس زیر مراجعه کنید. بر روی ادرس ضربه بزنید و به کانال مکتب شهدا، ناصرکاوه ملحق شوید👇👇
https://eitaa.com/nasserkaveh
19.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#اولین 👈 شرط شهادت
#اخلاص_شهدا(۱)
#شهیدمحسن_حجحی👇
💠نمونه ای از #اخلاص شهید محسن حججی:
حسینه ای بود در اصفهان که آقا محسن چند سال خادم اونجا بودند. محسن ۴۰ کیلومتر هر شب از نجف آباد میومدند حسینیه ی ما در اصفهان... نماز مغرب را آنجا می خواند... ایشان جزو خادمان اونجا بودند، کاراشو انجام میداد و آخر شب هم دوباره 60 کیلومتربرمی گشت...
💠محسن👈 دوتا شرط برای خادمی در حسینیه گذاشته بود👈 اول اینکه منو جایی بزارین که جلوی چشم نباشم. (در ویترین جلوی چشم مردم نباشم)👈 دوم هم اینکه هر چی کار سخت هست بدین به من انجام بدم(شستن دیگهای غذا شستن دستشویی ها و...)
💠بعضی شب ها مسئول حسینیه به محسن می گفتند: آقا محسن! ببخشید، خیلی خسته شدید. شرمنده هستم... ولی محسن در جواب می گفت: این کارا که چیزی نیست!👈 "برای امام حسین(ع) فقط باید سر داد."😇نیت محسن این بود که در حسینیه نوکریش دیده نشود، ولی خدا👈 کاری کرد که در تمام کشورهای اسلامی عراق، سوریه، نیجریه و غیره... دیده شد و در اربعین عکس این شهید جهانی شده است... محسن با اخلاصش رضایت خدا را کسب کرد و شد 👈 "دردانه ی خدا..."دقیقا مثل شهیدان همدانی,کاظمی, همت, خرازی, تهرانی مقدم, شهریاری,فهمیده, قاسم سلیمانی و... #کتاب_عظمت_مجسم
#ناصرکاوه
راوی: حجت الاسلام #لقمانی برنامه ی سمت خدا و حجه الاسلام دانشمند
کتاب عظمت مجسم_شهیدحججی_ناصرکاوه.pdf
حجم:
34.9M
۱۸ مرداد روز شهادت محسن حججی و روز بزرگداشت شهدای مدافعان حرم، گرامیباد
انتشار رایگان کتاب عظمت مجسم 👈 (خاطرات مربوط به شهید محسن حججی) تالیف #ناصرکاوه، لطفا ضمن مطالعه آنرا نشر دهید، تا در ثوابش با ما شریک باشید.
التماس دعا
🌟 ۱۸ مرداد روز شهادت محسن حججی مصادف با روز بزرگداشت شهدای مدافع حرم است
🌷 شهید حججی به امام رضا(ع) می گوید ای امام رئوف من همه چیزم را از شما دارم، شغل, همسر و جایگاهم را، اگر می شود راه شهادت را هم برایم باز کنید!...
💥در شرایطی که در سال میلیونها نفر از آنتالیا, تایلند, هاوائی و... بازدید داشتند، اینها چطور راه خودشان را جدا کنند؟...
🚩محسن جان در شب قدر در حرم امام رضا (ع) موقع قرآن به سر گرفتن, لحظه ای که خدا را به علی ابن موسی قسم دادی... به خدایت چه گفتی, که این طور خریدارت شد... فکرش را بکن!... بعداز شهادت ارباب را ملاقات بکنی درحالی که سرت پایین است از شرم حضور. حسین ابن علی(ع) دست بیندازد زیر چانه ات و سرت را بالا بیاورد و لبخند رضایت بزند و بگوید اینها فدائیان خواهرم هستند...
⭐اینها نگذاشتند خواهرم دوباره به اسارات برود. تصور همچین صحنه ی عاشقانه ای, ما را می کشد...
#کتاب_عظمت_مجسم,
#ناصر_کاوه
#نشردهید
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اصلا یاد و اشک برای اهل بیت(ع)، مناسبت نمی خواهد، هر موقع دلت گرفت و یاد آنها افتادی، یعنی بدان آنها دارند به ما توجه می کنند!؟
روز ۱۸ مرداد روز شهادت محسن حججی و همه شهدای مدافع خرم گرامیباد
#به_باد_دختران_شهدا
#بشری!؟
#حضرت_رقیه_سلام_الله_علیها
#دخترشهیدی، که تاب دوری و داعچغ فراق پدر را نداشت و
#باپدرشهیدشد!؟
#برای_بُشری_غریبم_مینویسم!!
تو، درسال ۱۳۵۹ ، در خانوادهای که پس از چهار پسر، چشمانتظار آمدن دختری بودند، چشم به جهان گشودی؛ دختری که چشم و چراغ خانه پدر شد. دختری که زهرای شهیدش شبیه ترین به مادرش بود؛ لطیف و زیبا با لبخندی همیشگی.
تو شدی چراغ خانه آقا، همدم مادر و پناه برادران.
بُشری عزیزم، از همان کودکی با انرژی فراوان، هوش سرشار، شیطنتهای شیرین، زبان طنز و لبخند همیشگیات، همیشه نقل محافل بودی.
هنوز خاطره آن روزهای کودکی را به یاد دارم؛ روزهایی که با وجود هشت ساله بودنم، چهل روز دوری از خانه را در کنار خانواده شما گذراندم. اگر آن روزها برای من آسان گذشت، به خاطر آغوش گرم خانوادهتان و مهربانی و بیریایی تو و هدی عزیزم بود. هنوز هم وقتی به آن روزها فکر میکنم، دلم گرم میشود. شما مهمان نوازترین بودید .
سالها گذشت و تو بزرگ شدی؛ اما نگاه من به تو، همیشه نگاه یک دوست بود؛ دوستی که از او یاد میگرفتم.
از شعرهایی که از بر میخواندی... از کتابهایی که با اشتیاق مطالعه میکردی... از زمانی که یادگیری زبان دیگری را آغاز کردی... از خط زیبایی که با آن دفتری را برایم پر کردی... از شجاعتی که برای تغییر رشته داشتی... از انتخاب ادبیات فارسی به جای پزشکی ... از روزهایی که معلم شدی...
هر مرحله از زندگیات، برای من درسی تازه بود.
یادت هست وقتی ۱۶ ، ۱۷ ساله بودی ، اصرار داشتی بری لبنان برای دفاع از مردم فلسطین و لبنان ، آخ شهید عزیزم ، تو حتی در نوجوانی هم برای دفاع از حق و حقیقت، روحیهای مبارز داشتی.
بعدها خداوند چهار امانت زیبا به تو سپرد؛ محمدحسین، محسن، زینب و زهرا.
هنوز صدایت در گوشم مانده است وقتی با ذوق از زهرا میگفتی؛ از اینکه چقدر شبیه خودت شده، چراغ خانه است و از آغوش هیچکس پایین نمیآید.
بُشری عزیزم...
اگر بخواهم از اخلاق تو بگویم، از کجا شروع کنم؟
از آرامشت؟
از صبرت؟
از مهربانی بیاندازهات؟
یا از لبخندی که انگار هیچگاه از صورتت جدا نمیشد؟
هر جمعی که تو واردش میشدی، جان تازهای میگرفت. بیآنکه تلاشی کنی، همه دور تو جمع میشدند؛ به خاطر صفای دلت. هنر عجیبی داشتی؛ با هر کسی به زبان خودش حرف میزدی و همین باعث میشد هر کس در کنار تو احساس آرامش و احترام کند.
لطیف بودی، اما استوار.
شوخطبع بودی، اما باوقار.
مهربان بودی، اما اهل اغراق و نمایش نبودی.
یادم نمیرود با چه حوصلهای پاسخ پیامهای همه را میدادی. مطمئنم هر روز دهها و شاید صدها پیام داشتی؛ اما هر کس صدای تو را میشنید، احساس میکرد تنها مخاطب توست. این هنر دلهای بزرگ است.
وقتی خواستم برایت بنویسم، قلمم بارها ایستاد. با خودم گفتم چه بنویسم که فردا، آن سوی این دنیا، نگویی: «کاش این را ننوشته بودی.»
اما یک چیز را با تمام وجود میتوانم شهادت بدهم.
بُشری جان...
تو متعادلترین انسانی بودی که در تمام عمرم شناختهام.
بیشتر ما یا اندکی به افراط میرویم یا به تفریط؛ اما تو درست بر مدار تعادل حرکت میکردی. نه احساساتت از عقل پیشی میگرفت و نه عقل، مهربانیات را کمرنگ میکرد. هر کس تو را از نزدیک شناخته باشد، بیتردید این سخن را تأیید خواهد کرد.
امروز، هرچند جسمت میان ما نیست، اما حضورت را هنوز احساس میکنیم.
در خوابهایمان به دیدارمان میآیی، دلمان را آرام میکنی و میگویی بیتاب نباشید. میگویی گرفتاریهایتان را به من بسپارید تا خدمت حضرت ولیعصر (عج) عرضه کنم.
خوشا به سعادتت، شهیده عزیزم...
مطمئنم امروز نیز نگاه مهربانت از ما برداشته نشده است
بُشری عزیزم، شهادت میدهم که در نیکی به مادرت و خدمت به او، کمنظیر بودی. با عشق از او پرستاری کردی، حرمتش را پاس داشتی و لحظهای از مهر ورزیدن به او غافل نشدی. خوشا به سعادتت که خداوند مزد آن همه محبت، خدمت و اخلاص را با شهادت به تو ارزانی داشت. گوارای وجودت، عزیز دلم.
و پدرت... آن شهید عزیز، برای تو تنها یک پدر نبود؛ امام و الگو هم بود. هنوز در خاطرم هست که میگفتی: «با اینکه کمردرد دارم، باید فرزند دیگری بیاورم؛ برای اسلام، برای ایران.» و دیگران را نیز به این نگاه دعوت میکردی.
و امروز،همان فرزند عزیزت، نماد جنایت همان رژیم جنایتکاری شده است که سالها دستش به خون بیگناهان آلوده بوده است.
دلم برای زینبت خون است... برای محمدحسین و محسن نیز.
اما مطمئنم اکنون بیش از روزهای زندگی دنیایی، حواست به فرزندانت، به خانوادهات، به مردم ایران و به همه عاشقان اسلام هست.
از تو کم نوشتهام؛ نه از آن رو که گفتنی کم بود، بلکه چون تو را نمیتوان در چند صفحه خلاصه کرد.
بُشری غریب من، تو باید کتاب شوی؛ کتابی که دختران این سرزمین، هر روز مرامنامهات را بخوانند، بیاموزند و زندگی کنند.
اگر در این نوشته کوتاهی یا کاستی بوده است، مرا حلال کن.
دوست کودکی و بزرگسالیات.
🔹این متن را دختردایی بشری خانوم نوشتن
#کتاب_خاطرات_دردناک
#ناصرکاوه
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰به خدا قسم اگر هزار بار بمیرم و زنده شوم...
#فرمانده_نیروی_هوافضا_سپاه 🇮🇷