من هنوزم تنها پیادهروی میکنم
هنوزم با خودم حرف میزنم
هنوزم چاییم رو تلخ میخورم
و بعد از ظهرا،
از پنجرهی اتاقم
به آدمایی که شبیه تو نیستن خیره میشم.
به تو فکر میکنم..
و اینکه چقدر به دیدن آدمی شبیهت، حتی از دور قانعم.
_حقیقت اینه که زندگی کردن، از نبودنت سختتر نیست.
برای پاک کردن کتابها کافی است که هرگز لایشان را باز نکنیم، درمورد آدمها هم همین طور است؛ برای پاک کردنشان کافی است هرگز با آنها حرف نزنیم.
_کریستین بوبن
_چرا نمیخوابی؟
+مشکل از چشم هاست.
_چشم ها؟
+تصویر غلط نشون میدن.
از بس که لبریزن از اشک درست نمیتونم ببینم.
از همه بدتر وقتیه که چشمامو میبندم.
اونوقت خیلی واضح میاد جلوی چشمم.
تو وارد رگهایم شدی
و همه چیز تمام شد
و خیلی سخت است بخواهم از تو شفا یابم!
_غسان کنفانی
حتی پوست هم وقتی زخم میشه جاش میمونه
چطور انتظار داری وقتی کسی ناراحت میشه اتفاقی واسه روحش نیفته...!
دگر، نماند خونی برای من، خنجر بر بدن ظریف من کشیدی و جسد ام را تا قبرستانِ کوچک خود، کشان کشان، روی زمین میکشیدی. تا قبرستانِ تو، من شدم چند پاره گوشت و چند تکه استخوان، و تو با رد خون من، به خانه برگشتی و با ارامش، یک لیوان قهوه نوشیدی و از حسی که موقع کُشتن من داشتی، کتاب نوشتی؛ خوشحالام که حداقل یک نفر از من برای نوشتن الهام گرفت، حتی با اینکه به قیمت جونِ من، تموم شد.
_یوکی