امشب رفتم سراغ آینه تا بپرسم این غریبه کیه از من چی میخواد؛ اما وقتی بهش خیره شدم، دلم به حال تنهاییش سوخت و سکوت کردم!
گریه می کرد، فریاد می زد، درد می کشید، اما ساکت بود. هرروز همین بود، درونش غوغا، بیرونش آرام، با کسی دردش را تقسیم نميکرد، البته که کسی متوجه دردش نمی شد، او بازیگر خوبی بود، همانطور که سالها نقش یک فردِ خوشحال و بیدغدغه را بازی کرد.
احساس میکنم تموم "نا" ها هستم.
ناراحت، ناکافی، نادرست، ناامید، ناامن، نابلد، ناچیز
و احتمالا ناپدید..