گریه می کرد، فریاد می زد، درد می کشید، اما ساکت بود. هرروز همین بود، درونش غوغا، بیرونش آرام، با کسی دردش را تقسیم نميکرد، البته که کسی متوجه دردش نمی شد، او بازیگر خوبی بود، همانطور که سالها نقش یک فردِ خوشحال و بیدغدغه را بازی کرد.
احساس میکنم تموم "نا" ها هستم.
ناراحت، ناکافی، نادرست، ناامید، ناامن، نابلد، ناچیز
و احتمالا ناپدید..
خونه رو دیگه دوست ندارم. علاوه بر آدمهاش، حتی در و دیواراش هم بهم فشار روانی وارد میکنن!
به یه گوشه خیره میشم و بعضی چیزارو به یاد میارم و به خودم میام و از پشیمونی دلم میخواد برگردم به گذشته وهمه چیو به یاد داشته باشم تا اونو درستش کنم...اما مجبورم در پشیمونی سر ببرم