خونه رو دیگه دوست ندارم. علاوه بر آدمهاش، حتی در و دیواراش هم بهم فشار روانی وارد میکنن!
به یه گوشه خیره میشم و بعضی چیزارو به یاد میارم و به خودم میام و از پشیمونی دلم میخواد برگردم به گذشته وهمه چیو به یاد داشته باشم تا اونو درستش کنم...اما مجبورم در پشیمونی سر ببرم
هزار تا حرفِ قشنگ بلدم بزنم كه دست يه نفرو از باتلاق بگيره بكشه بيرون، اما خودم تو همون باتلاق درحال غرق شدنم. هزار راه بلدم كه حال كسیو خوب كنم، اما حالِ خودم سر جاش نيست. مثل غريق نجاتیام كه تو دريا غرق ميشه. ترسناکه ولی مشكل من دنيا و اتفاقات مزخرفش نيست، مشكل من خودمم كه زورم به خودم نميرسه. انگار همه جوابارو بلدم اما همه رو غلط مينويسم. انگار آدرس درست رو ميدونم اما از كوچه اشتباه ميرم. انگار همه چشمهها برای خودم خشكيده و راهی برای رفع اين تشنگی نميشناسم. انگار اتفاقِ خوبی ميتونم باشم، اما نه برای خودم، بلکه برای همه به جز خودم.