زدمش. انقدر کتکش زدم ک تنش پر خون شده بود؛ بدن بی جونشو کشید یه گوشه نشست و زانوهاشو بغل کرد، رو بهم کرد و گفت: چرا؟ مگه چی کارت کردم؟ مگه تقصیر منه که اونی که تو میخوای نیستم؟
راست میگفت، اون گناهی نداشت که من بود.
دوخت لبخندش گیر کرد به دل یک نفر و نخکش شد، اون یه نفر هی دور شد و اون نخ هی کشیده شد؛ تا تهش فقط رد دوخت موند و نخی که هنوز آویزون دل اون یه نفره.
من موقع حرف زدن با تو کف دست و پام یخ کرد ؛ دور خونه رو راه رفتم ؛ دستام لرزید ؛ قلبم تند زد ؛ به حدی رسیدم که نتونم لبخندمو کنترل کنم ؛ بار ها به واکنش تو فکر کردم . ولی مطمئنم تو موقع حرف زدن با من حتی خوشحالم نبودی