من تو پنهون کردم احساساتم خیلی خوبم
اونقدر خوب، که دیگه حتی نمیتونم خودمو پیدا کنم.
- دروغ در آوریل
با ذوق و شوق به خانه برمیگردم
اینبار کسی نیس که برایش از روزم بگوییم
از احساساتم بگويم از دلتنگیم بگویم از گربه کنار خانه ایستاده بگویم از هوای ابری برایش بگوییم
اینبار تنهایی را در اغوشم میگیرم و با او معاشرت تلخی دارم
او به من فقط نگا میکند و هیچ کلمه ای از دهنش بیرون نمیاید چهره اش اثری از احساس نیس
ذل میزند و با چشمانی سفید ب من نگاه میکند
سکوتش مرا میسوزاند و باز به یاد میاورم ک تنها تنهاییست که در کنارم دارم
فقط او بود که ساعت ها درکنارم مینشست و از حال پریشان من خبرداشت
مثل اینکه..
زمانش رسیده است تا با تنهايي ام درباره امروز حرف بزنم ،با صدای اروم و گرفته میگویم بگذار درباره امروز بهت بگویم؛
خاکستری مثل تو.