eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
764 ویدیو
86 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
«الدعاء سلاح المومن» امشب نماز استغاثه به امام زمان«عج» را فراموش نکنید! 🥺 ساعت ۲۲ امشب هرجا هستید به نزدیک ترین میدان برید برای اقامه نماز. تنها راه نجات دعاست... @istadegi
خواندن نماز استغاثه من را یاد آخرین نماز ظهر عاشورا انداخت. عده‌ای در حال خواندن نماز با پرچم‌هایی که همچون اسلحه‌ای کنار نمازگذاران بود و عده‌ای دیگر دور تا دورشان با پرچم در حال محافظت از خیابان. @istadegi
📃پیام رهبر معظم انقلاب اسلامی به مناسبت گرامیداشت روز جمهوری اسلامی ایران و روز طبیعت ✍🏼 بسم‌الله الرحمن الرحیم هُوَ أَنشَأَکُم مِنَ الأَرضِ وَاستَعمَرَکُم فیها 🔻 ملت قهرمان ایران نوروز امسال را با حماسه و غیرت عجین کرده‌اند و پس از گرامیداشت دوازدهم فروردین ـ روز جمهوری اسلامی ایران ـ به استقبال روز طبیعت می‌روند. اکنون که دشمن زبون و بی‌رحم آمریکایی و صهیونی، حدّ و مرز انسانی، اخلاقی، و حیاتی در دَدمنشی خود ندارد و حتی فضاهای طبیعی و زیست‌محیطی میهن عزیزمان را نیز مورد هجوم و آسیب قرار داده است، هر حرکتی در مسیر گسترش آبادانی و ساختن آینده درخشان ایران، اقدامی شایسته و بایسته است. 🔻از جمله این کارهای پسندیده آن است که آحاد مردم در همه شهرها و روستاها با کمک یکدیگر و با همکاری و هماهنگی دستگاه‌های مربوطه، از روز طبیعت تا پایان بهار خصوصاً روزهای فروردین ماه به کاشت درختان مُثمِر و نیز مراقبتهای بعدی مورد نیاز اقدام کنند. 🔻دیوصفتان کودک‌کش آمریکایی و صهیونیستی، نونهالان مدرسه شجره طیبه را وحشیانه به شهادت رساندند؛ اما ملت ایران به نیّت همه شهدا، خصوصاً شهدای جنگ تحمیلی سوم، را در پهنه سرزمین خود غرس می‌کند تا هر یک از این نهال‌ها در سالهای آینده به شجره‌ای طیبه و درختی پرثمر تبدیل شود، ان‌شاءالله. سیدمجتبی حسینی خامنه‌ای ۱۲/فروردین/۱۴۰۵ 📲 @rahbar_enghelab_ir
توی ۶سال تحصیلم تو دانشگاه به این رسیدم که استادی که از انقلاب بد میگه و.. سواد درستی نداره و احترام استادی هم نداره چون، موضع گیری غلطش روی تدریسشم اثرگذاره. و حیف و صد حیف که چنین افرادی جایگاه درس و دانشگاه و استاد را پایین میارند و نتیجش میشه اینکه دانشگاه بشه مکانی برای تفریح نه تدریس و یادگیری. و در آخرم تحویل دادن متخصصان بی علم و بی فرهنگ که گند بزنن به کشور. استاد یه کلمه مقدسه به نظرم به یه آدم بی سواد بی فرهنگ نباید گفت استاد هرچند مدرک دکتری داشته باشه!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شما هم توی بهار هرجا اثر از گل و سرسبزی می‌بینید ذوق می‌کنید و دلتون ضعف میره و روحتون مشعوف میشه یا فقط من اینطوری‌ام؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فاتح عزیز؛ ادمین مه‌شکن! درگذشت غم‌انگیز مادربزرگ بزرگوارت رو به شما و خانواده محترم تسلیت می‌گم؛ امیدوارم روحشون غرق در رحمت الهی باشه و خدا به شما بازماندگان صبر و اجر بده🌱
خانواده جدید! روزهای اول که بود مادر و دو پسرش میانه‌های برنامه می‌آمدند و انتهای دیواره آدم‌های پرچم به دست می‌ایستادند و پرچم می‌چرخانند، گاهی هم پسر بزرگ تر شعار میداد و بقیه با او همراهی میکردند. هرچه روزها جلوتر رفت چهره این سه نفر برایمان آشناتر شده بود انگار جزوی از خانوادمان باشند. نمیدانم از شب چندم بود که مادر به همراه پسرانش تیریموس پر از دمنوش را می‌آوردند و لیوان لیوان به دست مردم میدادند، هرچند دقیقه یک بار هم وقتی نگاهشان میکردم انگاری دمنوششان تمام نشدنی بود، آنقدری برکت داشت که به ماشین‌های در حال گذر هم میدادند. حالا شب‌ها هروقت میرویم مادر و دو پسرش و عروسش زودتر از ما منتظراند. تا میرسیم، پسران می‌آیند به کمک و در میانه برنامه بساط دمنوش را راه می‌اندازند. حالا ما یک خانواده شده‌ایم، هرچند فامیل و اسم هم دیگر را نمیدانیم... @istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 #جنگ‌نوشت قسمت ۳: باروت و قله‌ی کوه ✍️ش. شیردشت‌زاده آن روز، شنبه نهم
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 قسمت ۴: دنیا به آخر رسیده بود ✍️ش. شیردشت‌زاده نیمه‌های شب بود که صدای هلهله و جیغ شادی از خیابان بلند شد. انگار یک نفر سوار ماشین بود و داشت جیغ‌زنان و هلهله‌کنان از خیابان رد می‌شد و دور می‌زد. و همان وقت بود که دوباره عمه نرگس زنگ زد و گفت توی خیابان آن‌ها هم همین وضع است. گفت آقا را زده‌اند. گفتم غلط کرده‌اند. فکر می‌کردم مثل همیشه دروغ و شایعه است. مادر و خواهر همسرم هم نگران شده بودند ولی من به همه گفتم این بازی روانی دشمن است. این حرف را بیشتر کانال‌ها زدند و اطمینان دادند که آقا در اتاق فرماندهی‌اند. یادم نیست حالم چطوری بود. انگار بی‌حس بودم. سحر بیدار شدیم و سحری خوردیم. شبکه اصفهان روشن بود که حواسمان به وقت اذان باشد. سحری را خورده بودیم و نشسته بودیم اخبار را چک کنیم که دیدم یکی از کانال‌ها از صفحه شبکه خبر عکس گذاشت؛ از آن زیرنویس لعنتی: شهادت قائد امت آیت الله العظمی خامنه‌ای. لعنت به آن زیرنویس. لعنت به شبکه خبر. لعنت به من. لعنت به من که هنوز زنده بودم. فوری زدیم شبکه خبر. راست بود. لعنتی راست بود. گریه نکردم. فقط جیغ کشیدم. انقدر جیغ کشیدم که گلویم سوخت. روبه‌روی تلوزیون ایستادم و جیغ کشیدم. راستش از دست خدا عصبانی بودم. همیشه دعا کرده بودم چنین روزی را نبینم، دعا کرده بودم من یک لحظه هم بعد از آقا زنده نباشم و الان زنده بودم. داشتم سر خدا جیغ می‌کشیدم و مکرر می‌گفتم: چرا من زنده‌م؟ چرا من زنده‌م؟ علی هم ایستاده بود جلوی تلوزیون. داشت بلند بلند گریه می‌کرد؛ مثل مادرهای بچه از دست داده. کاری که هیچ‌وقت نکرده بود. از طبقه بالا هم صدای جیغ و گریه می‌آمد. من همچنان ضجه می‌زدم و از خدا طلبکار بودم. خودم را می‌زدم. دنبال یک راهی برای مردن می‌گشتم. علی هم خودش را می‌زد. مادر همسرم آمد پایین. خودش گریه می‌کرد و نمی‌دانست کداممان را آرام کند. به علی می‌گفت: علی مامان تو گریه نکن! تو باید ما رو آروم کنی. تو دل ما رو ریش می‌کنی. علی گوشش بدهکار نبود. زار می‌زد. من دراز کشیدم روی مبل و دستم را مشت کردم و محکم کوبیدم روی سینه‌ام. می‌دانستم ضربه محکم به قفسه سینه می‌تواند باعث ایست قلبی شود. همه امیدم همین بود. همه قدرتم را جمع می‌کردم و می‌زدم. گریه می‌کردم و می‌زدم. درد می‌گرفت ولی نمی‌مردم. از سخت‌جانی‌ام عصبانی بودم. مادر همسرم سعی می‌کرد جلویم را بگیرد و اجازه نمی‌دادم. آخرش خسته شدم، ولی نمردم. توی گروه‌ها نوشته بودند مردم اصفهان ساعت هفت صبح توی میدان امام جمع شوند. سرمان داشت از درد می‌ترکید. اول می‌خواستیم بخوابیم؛ ولی دلمان تاب نیاورد. وقتی داشتم مانتو و روسری مشکی‌ام را می‌پوشیدم دوباره بغضم ترکید. از این مشکی لعنتی هم متنفر بودم. و به این فکر کردم که دیگر نیاز نیست لباس عید بخرم. لباس عیدم هم همین است، همین مانتو و روسری مشکی. توی گذر سپه، مردم داشتند کم‌کم جمع می‌شدند. بجز آدم‌های سیاه‌پوش که تنهایی یا دسته‌ای راه می‌رفتند، هیچ جنبشی نبود. بعضی بهت‌زده بودند و بعضی گریان. کم بودیم. آرام توی گذر سپه راه می‌رفتیم. یک نفر شعار داد و از ته دل مرگ بر امریکا و مرگ بر اسرائیل گفتیم. وقتی به میدان رسیدیم، تازه یک چهارم میدان پر شده بود. نمی‌دانستیم کجای میدان برویم. مثل بیست و دوی بهمن نبود که جایگاه جلوی عالی‌قاپو باشد. مثل این که یک جایگاه دست و پا شکسته‌ای سمت مسجد امام ساخته بودند. رفتیم آنجا. مردم کم‌کم می‌آمدند. همه گریه می‌کردند، زن و مرد، پیر و جوان. گریه مردها را که می‌دیدی تازه انگار به خودت می‌آمدی و می‌فهمیدی که چه اتفاق وحشتناکی افتاده؛ انقدر وحشتناک که مردهای میانسال و باوقار و پا به سن گذاشته هم زار بزنند. روی سر همه گرد یتیمی پاشیده بودند. پریشانی، بهت، بی‌کسی، بی‌پناهی... این را از چهره همه می‌شد خواند. دور هم جمع شده بودیم که گریه کنیم. که بزنیم توی سرمان.