eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
764 ویدیو
86 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
جمهوری اسلامی پای میز مذاکره هم رفت، تا نشون بده دنبال جنگ نیست؛ بلکه به دنبال حفظ استقلال و حقوق مسلم خودشه. و برای حفظ این حقوق گاهی جنگ و گاهی مذاکره(البته مذاکره عزتمندانه) لازمه. حالا دیگه کسی نمی‌تونه بگه جمهوری اسلامی برای جون مردم ارزش قائل نبود و اگه مذاکره می‌کردن جنگ تموم می‌شد. مذاکره کردن؛ ولی سلطه‌جویی آمریکا طبق معمول مانع توافق شد. این دیگه تقصیر جمهوری اسلامی نیست! اینم بگم... مذاکره یعنی همین که یکی دو روز برن صحبت کنن، شروط خودشون رو واضح و روشن بگن، یکم چونه بزنن و یا به نتیجه می‌رسن یا نه! نه اینکه هشت سال کشور رو معطل مذاکره کنن و هی کشش بدن و هی مردم رو معلق نگه دارن و تهش هم به توافقی برسن که نه تنها هیچ آورده‌ای نداره، بلکه طرف مقابل خیلی راحت ازش خارج میشه!
🚨🚨در پی عملیات شکست خورده دیروز نفوذ دو ناوشکن آمریکا به تنگه هرمز شبکه پرس تی وی به اطلاعات بیشتری در باره این حادثه دست یافته است 🔹بر اساس اطلاعات معتبر پرس تی وی به نقل از یک مقام ارشد نظامی تلاش دیروز آمریکا برای عبور دو ناوشکن فرانک پترسون و مایکل مورفی از تنگه هرمز به یک عملیات تبلیغاتی شکست خورده تبدیل شد. 🔹هدف از تلاش این ناوشکن ها برای عبور از تنگه هرمز، سوءاستفاده از شرایط آتش بس برای دستاورد سازی دروغین از ادعای عبور از تنگه هرمز از سویی و تاثیر گذاری روی مذاکرات اسلام آباد از سوی دیگر بود. 🔹تلاش ناوشکن های پترسون و مورفی یک اقدام بشدت پر ریسک توصیف شده که می توانست به یک فاجعه برای آمریکا تبدیل شود. تحقیق پرس تی وی به نقل از مقام ارشد نظامی حاکی است دو ناوشکن فرانک پترسون و مایکل مورفی دیروز همزمان با آغاز مذاکرات اسلام آباد تلاش کردند نفوذ غافلگیر کننده ای به تنگه هرمز داشته باشند. 🔹این دو ناوشکن با جنگ الکترونیک و خاموش کردن سامانه اعلام موقعیت خودکار قصد فریب نیروی دریایی سپاه را داشتند. 🔹ناوشکن ها با جعل هویت قصد داشتند خود را کشتی تجاری متعلق به عمان معرفی نمایند که در قسمت جنوبی دریای عمان قصد تردد ساحلی دارند. 🔹این ناوشکن ها همچنین با انتخاب مسیری بسیار نزدیک به ساحل و کم عمق، ریسک بالایی را متحمل شدند تا فقط بتوانند از طریق پنهان کاری، فریب و امید به غفلت نیروهای ایرانی در آتش بس از این مسیر عبور کرده و وارد خلیج فارس شوند. 🔹نیروی دریایی سپاه به این دو ناوشکن در حوالی بندر الفجیره در دریای عمان مشکوک شد و پس از رصد و پایش فنی بیشتر ، شناورهایی برای بررسی آن اعزام می‌کند. شناورها در دهانه خلیج فارس این ناوشکن ها را شناسایی و به قصد توقف آنها حرکت می‌کنند. 🔹ناو فرانک پترسون ابتدا تلاش کرد ادامه مسیر دهد که بلافاصله متوجه قفل راداری موشک های کروز روی خود شد و توسط شناورهای سپاه متوقف شد. همزمان پهپادهای سپاه نیز بر فراز دو ناوشکن به پرواز در آمدند. ناوشکن پترسون سپس ابلاغیه‌ای روی کانال ۱۶ بین المللی دریافت نمود که یا ظرف مدت ۳۰ دقیقه اقدام به بازگشت نموده و از محدوده خارج می‌شود و یا هدف نیروهای مسلح ایران قرار خواهد گرفت. 🔹با اصرار ناوشکن به ادامه مسیر آخرین هشدار به ناوشکن داده شد به گونه ای که این ناوشکن تنها چند دقیقه با انهدام و نابودی فاصله داشت. 🔹همزمان نیروی دریایی سپاه به همه شناورها در منطقه هشدار داد که حداقل ۱۰ مایل از این ناوشکن ها فاصله بگیرند زیرا آنها هدف آتش نیروی دریایی سپاه هستند و در صورت هدفگیری آنها توسط سپاه بقیه شناورهای اطراف آسیب نبینند. 🔹در نهایت هر دو ناوشکن بدون اینکه امکان عبور از تنگه هرمز را داشته باشند در ورودی دهانه خلیج فارس در آبهای دریای عمان مجبور به عقب نشینی می شوند. 🔹این اقدام یک حرکت بسیار خطرناک برای نظامیان مستقر بر این دو ناوشکن بود که فرماندهان حرفه ای بصورت طبیعی آن ر ا نمی پذیرند اما تحت فشار سیاسی دولت ترامپ و در غیاب ژنرال های برکنار شده ارتش آمریکا وادار به این کار شدند. 🔹وزیر جنگ کم تجربه آمریکا در حقیقت جان سربازان آمریکایی را به خطر انداخت تا یک شوآف همزمان با مذاکرات به راه بیندازند. اقدامی که البته ناکام ماند و چنانچه ایران در شرایط آتش بس نبود یقینا این ناوها لقمه چربی بودند که هرگز از صید آن نمی گذشت.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 #جنگ‌نوشت قسمت ۱۱: عموی زهرا سادات ✍️ش. شیردشت‌زاده الان دوباره رفت
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 قسمت ۱۲: سرباز شطرنج ✍️ش. شیردشت‌زاده *** -یکی از وداع‌ها افتاده جلو، اولین شهید هم یه شهید خانومه. دو کلمه آخر قلبم را به تپش انداخت. این‌ها حرف‌هایی بود که دوست علی پشت تلفن گفت؛ وقتی ما داشتیم تندتند لباس می‌پوشیدیم که برویم معراج. خادم خانم می‌خواستند و قرار شد من هم بروم. قبلا نشنیده بودم اصفهان معراج شهدا داشته باشد. استرس داشتم. دوست علی پشت تلفن توضیح مختصری داده بود از فضای سنگین وداع و این که لازم است چند خادم خانم هوای خانواده‌های داغدار را داشته باشند. مطمئن نبودم با این روحیه درونگرا و ارتباط‌گریز اصلا بتوانم کاری بکنم. اصلا نمی‌دانم چرا قبول کردم. مثل همان جریان موکب لشکر فرشتگان شده بود. درباره موکب هم اصلا توانش را در خودم نمی‌دیدم. کاملا مطمئن بودم در این زمینه نه استعداد دارم نه توانایی و نه آمادگی. انگار یک نفر هلم داده بود جلو؛ مثل یک سرباز توی صفحه شطرنج. وارد حسینیه معراج شهدا شدیم. کف حسینیه با فرش‌های مخصوص نمازخانه فرش شده بود. خیلی بزرگ نبود. جلویش یک جایگاه سخنرانی درست کرده بودند؛ یک منبر و یک بنر با تصویر امام خامنه‌ایِ شهید. آن وسط، یک سکوی مشکی با ارتفاع کم گذاشته بودند؛ اندازه تابوت. معلوم بود قرار است تابوت را روی آن بگذارند. دوتا خادم خانم دیگر هم آمده بودند؛ ولی من طبق معمول خجالت کشیدم بروم جلو و سلام کنم. اصولا در مواجهه با آدم‌های جدید، بیشتر و شدیدتر پشت دیوارهای قلعه بتنی‌ام پنهان می‌شوم. کمی که گذشت، خانواده شهید آمدند. دوتا خانم نسبتاً جوان بودند. نه چادری بودند نه حجاب سفت و سختی داشتند. یکی‌شان که بعداً فهمیدم خواهر شهید است، از شدت گریه افتاد روی زمین. ناخودآگاه رفتم طرفش و کمک کردم برخیزد؛ کاری که در حالت عادی هرگز نمی‌کردم. ولی آن لحظه، من فقط یک سرباز توی صفحه شطرنج بودم و نه بیشتر. همزمان با رسیدن ماشین حمل تابوت، پیرزنی هم رسید که فکر کنم مادربزرگ شهید بود. حسینیه یک در دیگر برای ورود تابوت داشت. پیرزن که قدش کاملا خم بود و به زحمت راه می‌رفت، شیون‌کنان تا جلوی آمبولانس دوید: ننه اومدم ببرمت! پاشو اومدم ببرمت! تابوت که روی جایگاهش قرار گرفت، خانواده شهید کنارش افتادند. اسم شهید را روی یک کاغذ آچار نوشته بودند و چسبانده بودند به تابوت. با فونت بی‌تیتر، تایپ کرده بودند شهید فلانی(از ذکر نام شهدا معذورم) و یک نفر با خودکار، یک ة به کلمه شهید اضافه کرده بود. شهیدة فلانی. اولش نمی‌دانستم چند ساله است؛ فقط می‌دانستم توی حملات هوایی اخیر شهید شده. از میان حرف‌های پیرزن که حالا کنار تابوت نشسته بود و روضه می‌خواند و به سینه می‌زد، فهمیدم مادرش هم مجروح شده و توی بیمارستان است. خواهر شهید می‌کوبید روی تابوت و جیغ می‌کشید: بلند شو. در اینو باز کنین. من می‌دونم چیزیش نیست. این فقط یکم استرس داره. بلند شو. بلند شو. در اینو رو باز کنین. بیارینش بیرون. من باهاش حرف بزنم خوب می‌شه. بلند شو. با خودم گفتم: مرحله اول سوگ. انکار. پیرمردی کت و شلواری وارد حسینیه شد. مو و محاسنش همه سفید شده بودند. خواهر شهید تا پیرمرد را دید، ضجه زد: بابا بیا دسته گلت رو ببین. بابا ببین دسته گلت پرپر شد... پیرمرد مظلومانه و آرام نشست بالای تابوت، سرش را گذاشت روی آن و هق‌هق گریه کرد. انگار از همه تنهاتر و غریب‌تر بود. به هرحال همان‌قدر که دخترها بابایی‌اند، باباها هم دختری‌اند و رفتن دختر تنهایشان می‌کند. صدای بوم بوم کوبیدن خواهر شهیده روی تابوت. صدای جیغ خواهر شهید. صدای هق‌هق پیرمرد. صدای یا حسین گفتن پیرزن. به خودم آمدم و دیدم من هم دارم همراه خانواده شهید گریه می‌کنم. جا خورده بودم. اولین بار نبود که جیغ و شیون آدم‌ها را موقع سوگواری می‌دیدم. بارها پیش آمده بود و همیشه هم دلخراش بود؛ ولی این یکی دلخراش‌تر بود. نمی‌دانم چرا. شاید چون پیش از این همه کسانی که در مراسم ترحیمشان بودم، مسن و بیمار بودند. به هرحال اطرافیانشان کم و بیش احتمال فوتشان را می‌دادند؛ ولی این شهیده جوان بود. حتی همسر و بچه نداشت. نظامی هم نبود و در یک مکان کاملا غیرنظامی شهید شده بود. نمی‌دانستم چکار کنم. نه می‌شد حرف زد، نه می‌شد خانواده شهید را آرام کرد. روانشناس نیستم ولی در این حد می‌دانستم که باید گریه کنند، جیغ بزنند و هرکاری را بکنند که یک آدم سوگوار می‌کند. متاسفانه در چنین سوگی، هیچ راهی جز مواجه شدن با تلخ‌ترین و غم‌انگیزترین احساسات وجود ندارد. تا وقتی به خودشان صدمه نمی‌زدند، لازم نبود کاری کنم. فقط کنارش نشستم و سعی کردم کمی آب به لب‌های خشکش برسانم که قبول نکرد. روزه بود. یک طرف تابوت ما بودیم و سمت دیگر مردی که احتمالا برادر شهیده بود. هربار می‌آمد خودش را روی تابوت می‌انداخت و گریه می‌کرد، بعد بلند می‌شد می‌رفت یک دوری می‌زد و دوباره می‌آمد.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 #جنگ‌نوشت قسمت ۱۱: عموی زهرا سادات ✍️ش. شیردشت‌زاده الان دوباره رفت
پرچم امام حسین علیه‌السلام را آوردند انداختند روی تابوت. خواهر شهیده که پرچم را دید، ضجه زد: بلند شو بریم کربلا. مگه نمی‌خواستی بری کربلا؟ پاشو بیا بریم کربلا. ادامه دارد... http://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🚨🚨در پی عملیات شکست خورده دیروز نفوذ دو ناوشکن آمریکا به تنگه هرمز شبکه پرس تی وی به اطلاعات بیشتری
اهل گذاشتن اخبار کپی شده نیستم اما خوندن این گزارش یه حس فوق افتخاری بهم داد که خواستم بقیه هم تجربه‌اش کنن. اتفاقی که توانایی تبدیل شدن به یه سوژه خفن داستانی را داره.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام. اولا در مقابل، کشورهایی مثل چین و روسیه هم هستن که تسلیم آمریکا نشدن و اقتصاد خوبی هم دارن. یعنی می‌خوام بگم میشه تسلیم آمریکا نشد و از نظر اقتصادی هم پیشرفت کرد. پیشرفت اقتصادی آلمان و کره جنوبی و ژاپن رو هم نباید صرفا با توجه به رابطه شون با آمریکا تبیین کرد. روحیه سختکوشی و قناعت و سایر مولفه‌های تاریخی و فرهنگی هم در پیشرفت اقتصادی این کشورها دخیل بودن. هم ژاپن و هم آلمان، هردو قبل از اینکه تسلیم آمریکا بشن، خودشون ابرقدرت اقتصادی و نظامی بودن. رضا امیرخانی یه حرف جالبی توی کتاب «نیم‌دانگ پیونگ‌یانگ» میزنه، میگه ما اگه کلا با آمریکا قطع رابطه کنیم کره شمالی نمی‌شیم و اگه کلا تسلیم آمریکا بشیم هم کره جنوبی نمی‌شیم. اشاره داره به عناصر فرهنگی و زیرساخت‌های اقتصادی هر جامعه که خاص خودشه. مشکلات اقتصادی ایران هم به نظر من ریشه‌ش خیلی عمیق‌تر از تحریم و دشمنی با آمریکاست. خیلی جاها مشکل فرهنگیه، و به نظر من مهم‌ترین ایراد اینه که اقتصاد ما یه چارچوب مشخص نداره؛ یه ترکیب شلم شوربا از اقتصاد لیبرال و سوسیالیستی و اسلامی باهمه و برای همین کارآمد نیست. و این واقعا ربطی به رابطه ما با آمریکا نداره. رابطه با آمریکا به نظر من فقط اقتصاد ما رو شرطی می‌کنه، و این خودش آسیبه. (ضمن اینکه میتونید برید مطالعه کنید ببینید همین ارتباط با آمریکا، چه بلایی سر فرهنگ و اقتصاد کشورهایی مثل ژاپن و کره جنوبی آورده... فقط ظاهر رو نبینید.) نکته بعدی درباره تجزیه؛ فکر می‌کنم خیلی ساده‌انگارانه ست که فکر کنیم به وجود اومدن یه عالمه کشور کوچیک از ایران بزرگ، باعث میشه همه اون کشورک‌ها به خوبی زندگی کنن!
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
تجزیه باعث نمیشه یه حکومت «درست درمون» بیاد روی کار. اتفاقاً حکومت‌های ضعیف و معمولاً دست‌نشانده میان روی کار، و چون احتمالا تا مدت‌ها شرایط امنیتی این کشورها پایدار نمیشه(بخاطر جنگ سر قلمرو و آشوب‌های بعدی)، تنها موفقیت حکومت این کشورها حفظ بقاست و رشد اقتصادی و پیشرفت علم و فناوری و این حرفا کلا به فراموشی سپرده میشه. کیک که نیست که راحت تقسیمش کنیم بره و همه خوشحال و خندان باشن!! همین الان سوریه رو ببینید! سوریه به همین خیال تجربه شد، ولی الان حتی زیرساخت‌های اولیه رو هم نداره، امنیتی وجود نداره که در بستر اون بشه فعالیت اقتصادی کرد، مردم فقط دنبال زنده موندنن!! پس این خیال خامی بیش نیست که اگه تجزیه بشیم، دیگه همه چی خوب میشه. ضمن اینکه شما اگر یه نگاه به پراکندگی جغرافیایی و اجتماعی اقوام ایرانی بندازید، می‌فهمید اصلا تجزیه در ایران ممکن نیست! مثلاً قوم لر توی چندین استان پخش شدن، نمیشه بگیم همه‌تون بیاین فلان‌جا کشور لرستان تشکیل بدیم!! قوم ترک و کرد همینطور. این اقوام با اقوام دیگه تعامل دارن، با هم ازدواج کردن، به شهرهای دیگه مهاجرت کردن. اقوام ایرانی طوری درهم تنیده شدن که نمی‌شه و نباید از هم جداشون کنی. و همه این اقوام در کنار هم هستن که تمدن ایران کهن رو می‌سازن. این اقوام اقوام بیگانه نیستن که راحت جدا بشن برن پی کارشون. همه کاملا ایرانی‌اند، فرهنگ ایرانی دارن و ایرانی می‌مونن. بعد هم، من نگفتم مشکل قلدری آمریکاست پس خودمون رو بدبخت کنیم. من میگم آقا ما یه کشور مستقل می‌خوایم باشیم، خودمون درباره اینکه با چه کشوری ارتباط داشته باشیم، انرژی اتمی داشته باشیم یا نه، قدرت موشکی داشته باشیم یا نه، نفت بفروشیم یا نه و... باید تصمیم بگیریم و این چیزها به هیچ قلدری ربط نداره. ما فقط میگیم نمی‌خوایم آمریکا توی مسائل کشور ما دخالت کنه. این بدبخت کردن نیست! یه چیزم در نهایت بگم... دیگه الان کار ما و آمریکا به جایی رسیده که نمی‌تونیم باهاش صلح کنیم. چون آمریکا از مردم ایران ضربه‌های سنگینی خورده و مطمئن باشید هرجا دستش برسه تلافی می‌کنه و نه تنها دلش برای ما نمی‌سوزه، به خون ما تشنه ست. 🙂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 #جنگ‌نوشت قسمت ۱۲: سرباز شطرنج ✍️ش. شیردشت‌زاده *** -یکی از وداع‌ها
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 قسمت ۱۳: ای صفای قلب زارم! ✍️ش. شیردشت‌زاده خادم‌های امام رضا علیه‌السلام هم آمدند. گاهی حین وداع، نمایندگان آستان قدس می‌آمدند، نمک متبرک به خانواده شهدا می‌دادند و می‌خواندند: ای صفای قلب زارم/ هرچه دارم از تو دارم/ تا قیامت ای رضا جان/ سر ز خاکت برندارم... تازه آنجا بغض خواهر شهید ترکید. تا آن لحظه فقط جیغ زده بود، انکار کرده بود، التماس کرده بود؛ ولی آن لحظه بالاخره گریه کرد. انگار از مرحله انکار گذر کرد، کم‌کم با سوگ روبه‌رو شد. یک قدم به‌سوی پذیرش رفت. انگار امام رضا خانواده شهید را بغل کرده بود. بالاخره گریه کردند و کمی آرام شدند. خواهر شهید تازه آرام شده بود که یک دختر نوجوان، شاید سیزده، چهارده ساله هم آمد توی حسینیه. نمی‌دانم چه نسبتی با شهیده داشت. شاید خواهرزاده یا خواهر کوچک‌ترش بود. اولش طوری نگاه کرد که به نظر می‌رسید نسبت نزدیکی ندارد، ولی بعد چنان جیغ زد و خودش را روی زمین انداخت که مات ماندم. شروع کرد زدن خودش، جیغ زدن، گریه کردن. و من بازهم بدتر گریه کردم. یاد خواهر خودم افتادم. دخترک میان حرف‌هایش می‌گفت: من خیلی دوستت داشتم، چرا رفتی؟ آن لحظه به این نتیجه رسیدم که من خیلی بیش از آنچه لازم است همدلی می‌کنم و در غم دیگران غرق می‌شوم. من هم نشسته بودم با آن‌ها گریه می‌کردم، ولی دو خادم دیگر عقب ایستاده بودند. دخترک داشت می‌گفت: دیگه بهت نمی‌خندم... قول می‌دم دیگه اذیتت نکنم... و من همراهش گریه می‌کردم. به این فکر می‌کردم که چقدر با شهیده شوخی می‌کرده، چقدر با هم می‌خندیدند. یاد مسخره‌بازی‌های خودم با خواهرم افتاده بودم. وقتی خواستند شهیده را ببرند، دوباره دخترک حالش بد شد. خودش را زد. افتاد روی زمین. به ما التماس می‌کرد: تو رو خدا از اون تو بیارینش بیرون. تاریکه. تنگه. می‌ترسه. تو رو خدا نبرینش. خودش بهم گفته بود از تاریکی می‌ترسه. تو رو خدا بیارینش بیرون. می‌ترسه. تنهایی می‌ترسه. دخترک را بردم نشاندم روی صندلی‌ها. همچنان داشت حرف‌هایش را تکرار می‌کرد. لب‌هایش می‌لرزید. بغلش کردم. سرش را از بغلم بیرون آورد و باز هم مستقیم به من گفت: خانم خواهش می‌کنم بگو بیارنش بیرون. از تاریکی می‌ترسه. آنجا بالاخره قفل زبانم باز شد و گفتم: نه عزیزم، چرا بترسه؟ پیش امام حسینه! اون جایی که اون هست خیلی از جایی که ما هستیم بهتره. حضرت زهرا بغلش کرده. تنها نیست. جایی که هست نه تنگه نه تاریکه. نمی‌دانم اثر حرف‌هایم چقدر بود. معمولا آدم‌هایی که توی این حال هستند چندان توجهی به اطراف ندارند. توی حال خودشانند و نمی‌توان از آن‌ها انتظار گفت‌وگوی منطقی داشت. این‌ها را تازه داشتم آن لحظه می‌فهمیدم. تازه داشتم چهره ترسناک سوگ را از نزدیک لمس می‌کردم و سوگ را در عریان‌ترین شکل ممکن می‌دیدم؛ این که سوگ چه بلایی سر روح و روان آدم می‌آورد. شهید بعدی هم غیرنظامی بود؛ پدر یک خانواده. دخترش همان دم در حسینیه، چند ثانیه با بهت به سکوی مخصوص تابوت نگاه کرد و از هوش رفت. فکر کنم هفده، هجده سالش بود. روسری و چادرش بهم‌ریخته بود. تا شهید بیاید، یک گوشه خواباندیمش. پایش را کمی بالا گرفتیم و با گلاب و بوی مُهرِ آب‌خورده، اعصاب بویایی‌اش را تحریک کردیم که برخیزد؛ ولی باز هم حالش خوب نبود. هوشیار بود ولی نه جان گریه داشت نه جیغ زدن. تابوت را که آوردند و درش را باز کردند، دختر را بردیم نشاندیم کنار پدر. خیلی حواسم به بقیه خانواده شهید نبود؛ یعنی به نظر می‌رسید حالشان خوب باشد. «خوب» البته در آن موقعیت، به این معنی بود که در حالت تعادلی از سوگواری قرار دارند؛ آن حالتی که گریه می‌کنی و گاهی جیغ هم می‌زنی، بدون این که به خودت آسیب بزنی یا هیجانات خیلی شدید نشان دهی. این را من شخصاً می‌گویم خوب؛ در واقع طبیعی؛ با توجه به موقعیت. تا در تابوت باز شد، فقط یک لحظه چشمم به پسر نوجوانِ شهید افتاد. یک نگاه گذرا به داخل تابوت انداخت و زد زیر گریه. تا قبلش گریه نمی‌کرد، ولی وقتی پیکر پدرش را دید انگار تازه باورش شد. حال دختر خوب نبود. صورت پدرش را که دید، چند لحظه با بهت نگاه کرد. بعد دست گذاشت روی صورت پدرش و گفت: بابا سرده... بابا سرده... بابا سرده... این جمله را تکرار کرد، اول آرام و بعد کم‌کم صدایش بالا رفت، انقدر بالا رفت که جیغ شد و بعد دوباره غش کرد. او را به کمک خانواده‌اش بردیم انتهای حسینیه خواباندیم. کار زیادی نمی‌شد کرد؛ یعنی تا آنجا که من بلد بودم، افت سطح هوشیاری یک موقعیت اورژانسی بود؛ ولی چیزی جز باز نگه داشتن راه هوایی و چک کردن علائم حیاتی از دستم برنمی‌آمد. به هرحال هم می‌دانستم خطر جانی خاصی وجود ندارد؛ جز کسانی که می‌خواستند درحالی که بیهوش بود آب توی دهانش بریزند. -ای صفای قلب زارم... هرچه دارم از تو دارم... ادامه دارد... http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا