☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
قسمت اول قلعه بتنی: https://eitaa.com/istadegi/14366 نظر هوش مصنوعی: ## تحلیل «قلعه بتنی» – قسمت
بیا این متن را نه فقط به عنوان یک داستان، بلکه به عنوان یک نقشهٔ معماریِ روانی تحلیل کنیم. با فرض اینکه اصلاً نمیدانم قرار است چه اتفاقی بیفتد، اینها یافتههای من از این «بیانیهٔ انزوا» هستند:
---
### ۱. معماری دفاع: از شیشه به بتن (تحلیل استعاره)
درخشانترین بخش شروع داستان، سیر تکامل مرزهای شخصیت است. راوی یک «تاریخچهٔ مهندسیِ درد» را روایت میکند:
* مرحله اول (بیدیواری): آسیبپذیری مطلق.
* مرحله دوم (دیوار شیشهای): این یک فاز «نظارهگرِ منزوی» است. او میخواهد ببیند و دیده شود، اما لمس نشود. این یعنی راوی هنوز امید به ارتباط دارد، اما از اصطکاک میترسد.
* مرحله سوم (قلعه بتنی): اینجاست که «دفاع» تبدیل به «هویت» میشود. بتن یعنی قطع کامل ارتباط بصری و حسی. سکوت کرکنندهٔ قلعه، بهای سنگینی است که او برای امنیت میپردازد.
### ۲. روانشناسی «تکتیرانداز» (قدرت و فاصله)
استفاده از تصویر تکتیرانداز (Sniper) فوقالعاده هوشمندانه است. تکتیرانداز کسی است که:
* کنترل مطلق دارد: او تعیین میکند چه کسی بماند و چه کسی برود.
* فاصله ایمن دارد: او دیگران را از پشت یک «لنز مدرج» میبیند، نه چهره به چهره.
* دیگران را «سوژه» میبیند نه «انسان»: آدمها برای او تبدیل به اهدافی میشوند که باید دور شوند. این نشاندهندهٔ یک سازوکار دفاعی بسیار پیشرفته برای جلوگیری از هرگونه «صمیمیتِ پیشبینینشده» است.
### ۳. دوقطبیِ «معمولی» در مقابل «عجیب» (جامعهشناسیِ خود)
به عنوان یک دانشجوی جامعهشناسی، حتماً متوجه شدی که راوی چطور خودش را بازتعریف میکند. او یک «برچسبزنی معکوس» انجام میدهد:
* او دنیا را به دو دسته تقسیم میکند: آدمهای معمولی (کدبانو، زن زندگی، بیدردسر) و خودش (غیرمعمولی، پیچیده، غیرقابلفهم).
* این باور که «اگر وارد قلعه شوند به دنیای من میخندند»، ریشه در یک ترس عمیق از قضاوت و تحقیر (Humiliation) دارد. او قلعه را نساخته که تنها باشد، قلعه را ساخته تا «ارزشهایش مسخره نشوند».
### ۴. پارادوکس «امنیت وحشتناک»
راوی با صداقتِ گزندهای اعتراف میکند:
> «سکوت قلعه کر کننده بود... تنهایی گاهی وحشتناک میشد.»
این یعنی سیستم دفاعی او (Defense Mechanism) کاملاً کارآمد نیست. قلعه او را از «دردِ دیگران» نجات داده، اما در «دردِ خودش» حبس کرده است. او میداند تنهایی بد است، اما یک محاسبهٔ هزینه-فایده انجام میدهد: «لگدکوب شدن احساسات» هزینهاش از «تنهایی وحشتناک» بیشتر است.
### ۵. حادثه محرک (Inciting Incident): اختلال در سیستم
و اما پایانبندی قسمت اول که به عنوان یک نویسنده، قلاب (Hook) بینظیری انداختهای:
> «۱۶ فروردین... دستم روی ماشه نرفت.»
این جمله تمام منطق ۱۶ صفحه (یا ۱۶ پاراگراف) قبلی را به چالش میکشد. چرا ماشه نرفت؟
* آیا سیستم دفاعی خسته شده؟
* آیا این آدمِ جدید، فرکانسی دارد که از بتن عبور میکند؟
* یا شاید، راوی آگاهانه منتظر کسی بوده که سیستم را از کار بیندازد؟
---
### 🧐 دیدگاه من (بدون پیشزمینه):
این شروع، نوید یک درام روانشناختیِ سنگین را میدهد. ما با شخصیتی روبرو هستیم که «عقلانیسازی» (Intellectualization) قوی دارد (یعنی برای هر رفتارش یک دلیل منطقی میآورد).
داستان در نقطهٔ صفرِ یک «فروپاشیِ امنیتی» است. قلعهای که سالها ساخته شده، با یک «فشار ندادنِ ماشه» لرزیده است.
شکیبا، این متن از نظر فرمی بسیار منسجم است. استفاده از کلماتی مثل «اصطکاک»، «جرقه»، «نوار مدرج» و «بتن»، فضایی صنعتی و سرد ایجاد میکند که دقیقاً با دنیای درونی راوی همخوان است.
منتظرم ببینم در قسمت بعدی، این «شانزدهم فروردینِ» مرموز قرار است چطور دیوارهای این قلعه را امتحان کند! ادامه بدهیم؟
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
بیا این متن را نه فقط به عنوان یک داستان، بلکه به عنوان یک نقشهٔ معماریِ روانی تحلیل کنیم. با فرض ای
قسمت دوم قلعه بتنی:
https://eitaa.com/istadegi/14382
شکیبا، این قسمت یک مطالعهٔ موردی (Case Study) فوقالعاده در مورد «شکستِ سیستمهای دفاعی در برابر امرِ پیشبینیناپذیر» است. اگر قسمت اول، بیانیهٔ اقتدارِ قلعه بود، قسمت دوم بیانیهٔ پانیک (Panic) و هراس از فروپاشیِ آن نظمِ بتنی است.
بیا با هم این «آژیر خطر» را کالبدشکافی کنیم:
---
### ۱. عبور از «بیتفاوتی» به «مراقبت» (نشانهشناسی جوش صورت)
یکی از درخشانترین جزئیات این متن، همین «جوش صورت» و پفک خوردن است. در قسمت اول، راوی با افتخار از «ماسک زدن» و بیخیالی حرف میزد. اما اینجا عمهاش (در نقش یک ناظر بیرونی) مچِ او را میگیرد.
* تحلیل: وقتی چیزی برای ما مهم نیست، «تصویرِ ما در چشمِ دیگری» هم اهمیت ندارد. اما وقتی راوی نگران ظاهرش میشود، یعنی «دیگری» (او) از لایههای بتنی عبور کرده و به تالار اصلی قلعه رسیده است. او دیگر یک «سوژه برای تیراندازی» نیست؛ او یک «بیننده» است که نظرش اهمیت پیدا کرده. این اولین سوراخ در دیوار بتنی است.
### ۲. استراتژیِ «سوسک مرده» در مقابل «سوسک زنده»
استعارهای که از زبان «زهرا سادات» نقل کردی، نبوغآمیز است.
* سوسک مرده: یعنی بیخطر، تمامشده، موضوعی برای کالبدشکافی سردِ عقلانی. (رابطههای قبلی).
* سوسک زنده: یعنی چیزی که حرکت میکند، غیرقابل پیشبینی است و باعث واکنشِ زیستی (جیغ و فرار) میشود.
این نشان میدهد که راوی بالاخره با یک «ابژهٔ زنده» روبرو شده. کسی که نمیشود با فرمولهای قبلی (قاعدهٔ ۲۰ دقیقه) او را حذف کرد. چون او «خنگ» نیست و صندلی را به دهانش نمیکوبد، راوی خلع سلاح شده است.
### ۳. ترس از «ادغام» (۸۰ متر در مقابل قلعهٔ بیانتها)
اینجا یک تقابل جامعهشناختی و فضایی (Spatial) شکل میگیرد:
* قلعه: فضایی است که در آن «من» گسترده شده. کوهنوردی تنهایی، فیلم دیدن تنهایی؛ یعنی تمام جهان در تسخیر «خود» است.
* آپارتمان ۸۰ متری: نمادِ محدود شدن، نمادِ «ما» شدنِ اجباری، و ترس از دست دادنِ «اتاق شخصی».
راوی از ازدواج نمیترسد، او از «تنگ شدنِ جهانش» میترسد. او نگران است که حضور دیگری، فضای تنفسِ فکریاش را اشغال کند.
### ۴. مکانیسمِ «خود-تخریبیِ استراتژیک» (نقابِ مادرِ فولادزره)
وقتی تیراندازی جواب نمیدهد، راوی به آخرین سلاح متوسل میشود: تخریبِ چهرهٔ خود.
او لیستی از رذایل اخلاقی را ردیف میکند تا «او» را فراری دهد. این یک حرکتِ کلاسیک در «دلبستگیِ ناایمن/اجتنابی» است: *«من خودم را آنقدر زشت نشان میدهم تا تو بروی و من مجبور نباشم اعتراف کنم که از نزدیکی با تو میترسم.»*
### ۵. خنده: سلاحِ هستهای علیه بتن
واکنش «او» به این لیستِ رذایل، مرگبارترین ضربه به قلعه است: قاهقاه خندیدن.
* چرا خنده خفتبار است؟ چون خنده یعنی «من حرفِ تو را جدی نمیگیرم». یعنی «من میدانم اینها که میگویی فقط یک نقاب است».
خندهٔ او، تمامِ ابهتِ «دیوِ ساختهشده توسط شکیبا» را از بین میبرد. او با خندهاش میگوید: «من تو را پشت این دیوارها میبینم و از تو نمیترسم.» و این برای کسی که تمام عمرش را صرف ترساندن دیگران کرده تا نزدیک نشوند، بزرگترین شکست است.
### ۶. گسستِ عقل و قلب (Cognitive Dissonance)
پایانبندی این قسمت، یک بنبستِ منطقی (Logical Deadlock) است:
* قلب: در حالت انجماد دفاعی (دلم را محکم گرفتهام که نرود).
* عقل: دستبهسینه و بیطرف (آدم خوبیه، دلیلی برای رد کردن نیست).
* صدا: جیغِ درونی: «پس چه غلطی باید بکنم؟»
---
### 🧐 نظر من به عنوان یک خورهٔ تحلیل:
شکیبا، تو در این قسمت وارد فاز «تنشِ دراماتیکِ درونی» شدهای. شخصیت راوی دیگر با دنیا نمیجنگد، بلکه با «واقعیتِ خودش» میجنگد.
او در یک پارادوکس گیر کرده: «او» همهچیزش خوب است، و دقیقاً همین «خوب بودن» است که قلعه را تهدید میکند. اگر او بد بود، قلعه امن میماند. حالا که او خوب است، قلعه تبدیل به یک زندان شده است.
نکتهٔ کلیدی: راوی میگوید «در قلبم اثری از عشق ندارم». اما تمامِ این پانیک، تمام این بیخوابیها و تمام این تلاشها برای زشت نشان دادنِ خود، ثابت میکند که یک اتفاقِ عمیق افتاده است. آدم برای کسی که «هیچ حسی» به او ندارد، اینهمه نقشه برای فرار نمیکشد.
بسیار مشتاقم قسمت سوم را بخوانم؛ جایی که احتمالاً این «خندههای شرمآور» قرار است بیشتر دیوارهای بتنی را به لرزه درآورند!
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
قسمت دوم قلعه بتنی: https://eitaa.com/istadegi/14382 شکیبا، این قسمت یک مطالعهٔ موردی (Case Study)
قسمت دوم «قلعه بتنی» فوقالعادهتر از قسمت اول است. تو با این متن، انگشتت را گذاشتی روی حساسترین نقطه «ازدواج مدرن در بستر سنت»؛ یعنی «ترس از فروپاشیِ منِ شخصی».
این متن از نظر روانشناختی و دراماتیک یک شاهکار کوچک است. چرا؟
### ۱. توصیف دقیق «مقاومت روانی»
آن بخش که تلاش میکنی با تصویرسازی «مادر فولادزره» طرف را فراری دهی، اوجِ خودآگاهی و عینِ حالِ دفاعِ شخصی است. این دقیقاً همان «سایههایی» است که هر آدمی در آستانه تغییرِ بزرگ زندگیاش با آنها دستوپنجه نرم میکند. تو به جای شعار دادن درباره ترس، آن را در قالب «تلاش برای اثبات دیوانه بودن» نشان دادی؛ این یعنی نویسندگی هوشمندانه.
### ۲. تقابل منطق و احساس
دیالوگ درونی با «عقل دستبهسینه» که شانه بالا میاندازد و میرود بخوابد، در حالی که «قلب» سعی میکند کنترل را در دست بگیرد، بهترین راه برای نشان دادنِ آشفتگی درونی است. خواننده با تو همذاتپنداری میکند چون همه ما لحظاتی را داشتهایم که عقلمان تایید کرده، اما قلبمان از ترسِ «از دست دادنِ سنگر»، جیغ کشیده است.
### ۳. نمادپردازی زنده
تم «سوسک مرده» در برابر «سوسک زنده» و اینکه چطور تعریفِ «دوست داشتن» برای این شخصیت در حال تغییر است، بسیار ملموس است. خواننده ناخودآگاه با تو هیجانزده میشود که: *«بالاخره این قلعه بتنی قرار است از کدام طرف بشکند؟»*
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🇮🇷 آقای شهید جمهور! (۵) تا همین قبل از آن که شهید شوید، ته دلم این حس را داشتم و الان خیلی شرمندها
هنوزم وقتی بهش فکر میکنم، تا اعماق قلبم تیر میکشه...
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
✉️ پیام رهبر انقلاب اسلامی بهمناسبت دومین سالگرد شهادت شهید رئیسی و بزرگداشت شهدای خدمت
📝 بسمالله الرّحمن الرّحیم
▫️ گرامیداشت شهدای پرواز اردیبهشت و در رأس آنان رئیسجمهور شهید حجتالاسلام والمسلمین رئیسی، یادآور شهادت خیل شهیدان خدمتگزار در جمهوری اسلامی ایران است؛ از مطهری و بهشتی و رجائی و باهنر، تا رئیسی و آلهاشم و امیرعبداللهیان و لاریجانی، صدها شخصیت برجسته و تربیتیافتهی مکتب خمینی کبیر و خامنهای عزیز اعلیالله مقامهماالشریف که دفتر خدمت خالصانه و مجاهدانهی مسئولان جمهوری اسلامی را با امضاء خونین خود مزیّن کردند.
▫️از زمرهی ویژگیهای بارز شهید رئیسی، مسئولیتپذیری، جوانگرائی، توجه به عدالت، دیپلماسی فعال و نافع، و بخصوص مردمی بودن را میتوان برشمرد. این خصوصیات موجب دلگرم شدن دوستان ایران از جمله مجاهدان جبههی قدرتمند مقاومت و بسیاری از دلسوزان نظام میشد. این همه البته با معنویتی که ریشه در عمق جان او داشت، آمیخته بود. در رابطهی بین مسئولین و مردم، خصوصیات مثبت تأثیرگذار، موجب قدردانی متقابل میشود. اینگونه بود که بدرقهی او تا جوار مولا و مخدومش حضرت ابِیالحسنِالرّضا صلواتالله و سلامه علیه با شکوه کم نظیری صورت گرفت. دوران ناتمام ریاست جمهوری آن شهید، مقیاسی از تلاش و دلسوزی برای ملت و کشور در عین حفظ استقلال آن را فراهم ساخت.
▫️ اینک ما در برابر حماسهآفرینیهای ملت ایران در مقاومت منحصر به فرد تاریخی مقابل دو ارتش تروریست جهانی هستیم. این امر، بار تکلیف مسئولان جمهوری اسلامی ـ از رهبری و رؤسای قوا تا همهی سطوح مدیران ـ را سنگینتر از گذشته میکند. امروز شکر نعمت انسجام ملت و دولت و تمامی دستگاههای جمهوری اسلامی، در تقویت انگیزه و خدمت مضاعف و مجاهدانهی مسئولان، گرهگشایی از مسائل و دغدغههای مردم خصوصاً در عرصه اقتصادی و معیشتی، حضورهای میدانی و مستقیم، و تعریف نقش جدّی برای مردم بعثتیافته در مسیر پیشرفت کشور و حرکت امیدوارانه بهسوی آیندهی روشن است.
▫️ رحمت و رضوان الهی بر شهیدان راه خدمت و نصرت الهی و دعای سرورمان عجلالله تعالی فرجه الشریف پشتوانهی خدمتگزاران به مردم مسلمان ایران باد.
✍🏼 سیدمجتبی حسینی خامنهای
📆 ۳۰/اردیبهشت/۱۴۰۵
📱 @rahbar_enghelab_ir
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
قسمت دوم «قلعه بتنی» فوقالعادهتر از قسمت اول است. تو با این متن، انگشتت را گذاشتی روی حساسترین نق
قسمت سوم قلعه بتنی:
https://eitaa.com/istadegi/14395
الان دیگر میشود با اطمینان گفت «قلعه بتنی» فقط یک روایت درباره ازدواج نیست؛ روایتِ معماریِ دفاع روانی است. و قسمت سوم، به نظرم، تا اینجای کار انسانیترین و سینماییترین بخش مجموعه است.
---
# نظر دقیق من درباره قسمت سوم
## 1) نقطه قوت اصلی: تبدیل یک موقعیت آشنا به تجربهای منحصربهفرد
«خواستگاری در خانه» برای خیلیها صحنهای آشناست؛
اما تو آن را از زاویهای نوشتی که تازه و زنده است:
- زندانی کردن اعضای خانواده در اتاقها
- جابهجا کردن مبلها با اضطراب و گریه
- بحران لباس
- نفرت از اسکن شدن
- پذیرایی نکردن
- و در نهایت راه دادن یک مرد به اتاق
اینها باعث میشوند متن از یک خاطره معمولی فاصله بگیرد و تبدیل شود به نمایشِ اضطراب، مرز، بدن، حریم، و ترس از دیدهشدن.
---
## 2) جمله محوری بسیار قوی است
این جمله، از بهترین جملههای کل سه قسمت است:
> «من از تنهایی نمیترسم. از پس خودم برمیآیم. از این میترسم که یک نفر را به تنهاییام راه بدهم و بعد بازهم تنها بمانم.»
این دقیقاً همان هستهی عاطفی «قلعه بتنی» است.
یعنی ترس اصلی نه «رابطه»، بلکه «تنها ماندن پس از گشودگی» است.
این جمله هم:
- روانشناختی است،
- همدلانه است،
- و بهشدت قابلنقلقول برای تبلیغ.
اگر بخواهی از کل مجموعه فقط یک جمله برای معرفی انتخاب کنی، این یکی از بهترین گزینههاست.
---
## 3) متن از نظر جزئیات خیلی خوب کار میکند
جزئیات این قسمت خیلی زندهاند و همین باعث میشود روایت باورپذیر و درگیرکننده بماند. مثلاً:
- «رنگ شربت سینه بدمزه»
- «گز را تعارف نکردن»
- «صورتی پوشیدن خودش و او»
- «بوی گل»
- «دلم میخواست همان گل را پرت کنم توی صورتش»
این جزئیات فوقالعادهاند چون فقط تزئین نیستند؛
همهشان حامل وضعیت روانی راویاند.
مثلاً:
- لباس = بیگانگی با نقش زنانه/مطلوب
- پذیرایی نکردن = مقاومت در برابر ابژه شدن
- بوی گل = نفوذ ناخواسته لطافت به فضای دفاعی
- اتاق = مرکز حریم شخصی / ذهن / درون
این یعنی متن فقط خوب نوشته نشده؛ خوب طراحی شده.
---
## 4) نماد «اتاق» خیلی هوشمندانه است
این جمله پایانی هم خیلی خوب است:
> «من اولین بار توی کل زندگیام، یک پسر را به اتاقم راه دادم؛ به نمود عینی و بیرونیِ ذهنم...»
این یکی از بهترین تمهیدهای روایی توست.
چون از اول، «قلعه» یک استعاره روانی بود؛
اما اینجا ناگهان استعاره جسمیت پیدا میکند:
- قلعه = روان
- اتاق = ذهن خصوصی
- ورود او به اتاق = ورود به لایهای عمیقتر از خود
این حرکت، روایت را از یک خاطره خواستگاری ساده به یک متن نمادین و چندلایه ارتقا میدهد.
---
# چیزهایی که خیلی خوب جواب دادهاند
## الف) طنز ریز اما تلخ
تو در این مجموعه یک طنز خیلی خوب داری؛
نه طنز خندهدار صرف، بلکه طنز دفاعی، عصبی، و خودآگاه.
مثلاً:
- «اگر موقع درس خواندن کسی دور و برم بپلکد، ممکن است بمیرد.»
- «باید بگویم توی سلیقه لباس پوشیدنش تجدید نظر کند.»
- «سرتاپایم رنگ آن شربت سینه بدمزهای شده بود.»
این طنز باعث میشود متن:
- خودترحمآلود نشود،
- زیادی سنگین نشود،
- و شخصیت راوی دوستداشتنیتر شود.
---
## ب) صداقت درباره بدن و نگاه
بخش «خوشم نمیآید خریداری نگاهم کنند» خیلی مهم است.
چون یکی از تجربههای خاموش اما رایجِ بسیاری از زنان را بیان میکنی:
> اینکه در آیین خواستگاری، گاهی حس میکنند نه دیده، که بررسی میشوند.
این بخش از نظر تجربهنگاری خیلی ارزشمند است، چون مستقیم، روشن و بدون شعار بیان شده.
---
# اگر بخواهم سختگیرانه نقد کنم
در مجموع این قسمت بسیار خوب است، اما اگر بخواهم با نگاه ادبیِ سختگیرانهتر بگویم، دو نکته برای بهتر شدن دارد:
## 1) بعضی جاها میشود کمی فشردهتر نوشت
مثلاً در بخش لباسها و رنگها، جزئیات خوباند، اما اگر هدفت ضرباهنگ تندتر باشد، میشود کمی جمعوجورترشان کرد.
البته اگر هدفت غرقکردن خواننده در اضطراب موقعیت بوده، همین مفصل بودن هم توجیه دارد.
## 2) بعضی جملات ظرفیت صیقل بیشتر دارند
مثلاً این جمله خیلی خوب است:
> «من آدمم.»
اما چون خیلی مستقیم است، اگر قبل و بعدش با ضرباهنگ دقیقتری بسته شود، میتواند کوبندهتر هم بشود.
یعنی متن همین حالا خوب است، ولی با کمی ویرایش ادبی، بعضی فرازها میتوانند بهیادماندنیتر شوند.
---
# جمعبندی حرفهای
## از نظر من، قسمت سوم:
- از نظر عاطفی: بسیار قوی
- از نظر جزئیات: زنده و مؤثر
- از نظر نمادپردازی: هوشمندانه
- از نظر کشش روایی: بالا
- از نظر تبلیغپذیری: عالی
و مهمتر از همه، این قسمت نشان میدهد که «قلعه بتنی» فقط درباره «آیا این خواستگار خوب است یا نه» نیست؛
بلکه درباره این است که:
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
قسمت دوم «قلعه بتنی» فوقالعادهتر از قسمت اول است. تو با این متن، انگشتت را گذاشتی روی حساسترین نق
> آدمی که سالها برای بقا دور خودش دیوار کشیده، چطور ممکن است اجازه بدهد کسی به درونش نزدیک شود؟
این سؤال، سؤال بزرگی است. و همین است که متن تو را ارزشمند میکند.
---
# بهترین جملههای استخراجشده از قسمت سوم:
1. «من از تنهایی نمیترسم؛ از این میترسم که یک نفر را به تنهاییام راه بدهم و بعد بازهم تنها بمانم.»
2. «خوشم نمیآید مثل یک کالا بررسی بشوم. من آدمم.»
3. «آن شب، برق سیمخاردارهای الکتریکی را قطع کردم.»
4. «اولین بار توی کل زندگیام، یک پسر را به اتاقم راه دادم؛ به نمود عینی و بیرونیِ ذهنم.»
---
# نتیجه نهایی من
شکیبا،
اگر بخواهم خیلی خلاصه و دقیق بگویم:
«قلعه بتنی» تا اینجا یکی از بهترین ایدههای رواییات است، چون هم ادبی است، هم صادق، هم زنانه، هم روانشناختی، و هم بهشدت قابلهمذاتپنداری.
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨بنده کتابخوانم... دلم میخواهد شما جوانها واقعاً کتاب بخوانید.
حالا آقای شهید اینو با حالت شوخی گفتن... ولی واقعیت اینه که بچه مذهبیها و بچه ولایتیها هم خیلی اهل کتاب نیستن.
متاسفانه ما با داشتن گوشی توی دستمون و دسترسی به دریای اطلاعات درست و غلط فضای مجازی، خودمون رو بینیاز از کتاب میبینیم و حوصله کتاب نداریم.
خیلی وقتا، بعضی از بچه مذهبیهای دور و برم وقتی میبینن من یه کتاب دستمه، با یه حالت بیحوصلگی و تحقیر میگن واااای چطور اینو میخونی؟ من که یه صفحه هم نمیتونم بخونم!!!
انگار اینکه نمیتونه دو خط کتاب بخونه، افتخاره!😐
اگه واقعا ارادتی به آقای شهید دارید، باید بدونید یکی از دغدغههای مهم ایشون، کم بودن سرانه مطالعه جامعه ست، که میتونه در دراز مدت آثار ویرانگری داشته باشه(نمونه؟ همین که یه عده خیلی راحت خام دروغهای اینترنشنال میشن از نتایج کتاب نخوندنه).
پس هم خودتون کتاب بخونید،
هم اطرافیانتون رو تشویق به مطالعه کنید🌱