eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.8هزار عکس
775 ویدیو
90 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بعد لبنان نوبت ماست حالا شما هی بگو ایران نباید وارد تله تنش بشه😒😐
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 #جنگ‌نوشت قسمت ۲۶: چرا مذاکره نکردین؟ ✍️ش. شیردشت‌زاده جمله‌اش مثل پت
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 قسمت ۲۷: من حسین رو دوست دارم. ✍️ش. شیردشت‌زاده توپخانه ارتش را زده بودند و تعداد زیادی سرباز و چند درجه‌دار شهید شده بودند؛ برای همین از آن روز به بعد، بیشتر وداع‌ها برای شهدای سرباز بود. پیکر بعضی از شهدا با تاخیر شناسایی می‌شد، حتی بعضی به آزمایش دی‌ان‌ای نیاز داشتند و تو خود بخوان حدیث مفصل... برای وداع اولین شهید سرباز، فقط سه چهارتا خانم مانتویی آمده بودند. یک نفرشان بیشتر از دوتای دیگر بی‌تابی می‌کرد. جوان بود، طوری که احتمال دادیم همسر یا خواهر شهید باشد. وقتی شهید را آوردند و رفت بالای تابوت و گفت: «محمد مامان پاشو بریم خونه!»، فهمیدیم ای داد بی‌داد... مادر شهیدی ست که برای مادر شهید شدن خیلی جوان بود. خب خود شهید مگر چقدر سن داشت؟ نهایتش نوزده، بیست سال. سرباز بود دیگر. برادر شهید هم سنش کم بود. شاید شانزده هفده ساله. یک خانواده کوچک چهار نفره بودند. پدر شهید هم بهش می‌خورد جوان باشد؛ ولی موها و ریشِ کم‌پشتش سفید بود. انگار تازه سفید شده بود، سریع، یک‌شبه. یاد پدر شهید حججی و شهید آرمان علی‌وردی افتادم. آن‌ها هم یک‌شبه مویشان سفید شد. تا قبل از شهادت پسرشان عکس‌هاشان را که می‌دیدی جوان بودند. پدرها اینطوری‌اند دیگر. گریه نمی‌کنند، جیغ نمی‌زنند، فقط مو سفید می‌کنند. پدر شهید هی می‌رفت توی حسینیه دور می‌زد، راه می‌رفت، بعد می‌آمد سرش را می‌گذاشت روی تابوت. کمی شانه‌هایش می‌لرزید و دوباره برمی‌خاست توی حسینیه راه می‌رفت و هی این کار را تکرار می‌کرد. آرام و قرار نداشت. مثل کسی بود که یک گلوله آتش در دستش نگه داشته باشد. نمی‌توانست بنشیند. داشت می‌سوخت. آتش درونش داشت آخرین موهای سیاهِ مانده روی سرش را خاکستر می‌کرد. وقتی شهید را بردند گذاشتند توی ماشین، مادرش گریه‌کنان دنبالش رفت؛ اما آرام‌تر شده بود. کمی آرام‌تر. خیلی‌ها نفهمیدند آن لحظه چه شد، ولی من دقیقا کنار مادر شهید ایستاده بودم. فهمیدم چه شد که ای کاش نمی‌فهمیدم. پدر شهید آمد شانه‌های مادر شهید را گرفت. گفت: بیا یه چیزی بهت بگم... مادر شهید را کشاند توی حسینیه. گفت: بیا یه چیزی بهت بگم... این سر نداره... مادر شهید دو دستی زد توی صورتش و دوباره صدای جیغش بلند شد. نتوانست بایستد. پاهایش شل شد و افتاد روی زمین و تکرار کرد: بچه‌ی من سر نداره... بچه‌ی من سر نداره... وای بچه‌م سر نداره... پدر شهید اما نتوانسته بود حرفش را کامل کند. جلوی گریه‌اش را گرفته بود که جمله‌اش تمام شود. شانه همسرش را گرفت و تکان داد و گفت: یادته تو دفترش نوشته بود من حسین رو دوست دارم؟ حالا مثل امام حسین سر نداره. تازه آنجا بود که فهمیدم آن گلوله آتش که توی گلوی پدر شهید گیر کرده بود چی بود. انگار تازه بارش را زمین گذاشت. بغضش اشک شد. با همسرش نشستند به گریه کردن. یکی می‌گفت و آن یکی گریه می‌کرد. هی تکرار می‌کردند: توی دفترش نوشته بود من حسین رو دوست دارم. حالا مثل امام حسین سر نداره... ادامه دارد... http://eitaa.com/istadegi
رسانه ها و صدا و سیما که در حال انتقاد هستند و رئیس جمهور میخواهد جوابشان را بدهد! مردم هم که کف خیابان منتقد هستند و دائم در حال سانسور هستند! دقیقا یک نفر معنای وحدت را برای همه توضیح بدهد. شاید وحد منظور این است که سکوت کنیم تا امام امت اسلامی حرفش روی زمین بماند و به مقتل برود و به راحتی مورد تهدید قرار گیرد و سرانجام شهید شود؟ تکلیف را مشخص کنید مردم و رسانه تحت امر رهبر انقلاب دشمن اند یا دوست؟
چهره های کف خیابون از این حالت😟 به این حالت 😃 به اندازه یک خبر تغییرکرد!
چند روز بود حالم گرفته بود و امروز مخصوصا خیلی بیشتر و فقط موشک بارون اسراییل میتونین حالمو خوب کنه😎🇮🇷🇮🇷🇮🇷
دلم برای صدای مارش نظامی تنگ شده بود🥲
وقت جنگیدن ایرانی‌هاست😎🇮🇷
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
وقت قیام آمده 😃🇮🇷
تل‌آویو و حیفا رو داره باهم می‌زنه ای‌ولله😍