eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
842 ویدیو
94 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اخیرا این کتاب رو تموم کردم. یه شاهکار جنایی و اگزیستانسیالیستی که از اساس ادراک ما از واقعیت رو به چالش می‌کشه.
شوخی روزگار با یک قاتل زنجیره‌ای 😅
راست می‌گه؟
فکر نکنم!
این جمله شاهکار بود.
دقیقا.
واقعا همینطوره.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 #جنگ‌نوشت قسمت ۲۷: من حسین رو دوست دارم. ✍️ش. شیردشت‌زاده توپخانه ارت
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 قسمت ۲۸: خواهرم کجاست؟ ✍️ش. شیردشت‌زاده ترتیب وداع‌ها را یادم نیست؛ ولی شاید وداع بعدی هم یک وداع خانوادگی بود. منظورم این است که همه‌ی یک خانواده شهید شده بودند، همان شب بمباران هفتون. هرچه تابوت می‌آوردند باز هم بود. خانواده پرجمعیتی بودند. فکر کنم چهار پنج تا پسر داشتند، پسر جوان. بعضی تابوت‌ها بلند بودند. حتما صاحبشان قد بلند بود. رشید. مثل سرو. پیکرهای پدر و برادرها را روی هم چیده بودند. عموها، عمه‌ها، دایی‌ها و خاله‌ها آمده بودند برای وداع. هرکسی یک نام را صدا می‌زد، نام‌های پسرانه. چندتا خانم مسن هم کنار هم ایستاده بودند. کمی برای پسرها گریه می‌کردند و کمی برای خواهرشان؛ برای مادر آن پسرها که او هم شهید شده بود. یک نفرشان دستش را روی قفسه سینه‌اش می‌کشید. انگار قلبش گرفته بود. ترسیدم که یک وقت سکته نکرده باشد. رفتم کنارش و پرسیدم: حالتون خوبه؟ همانطور که صورتش از درد قفسه سینه جمع بود و قلبش را گرفته بود و اشک می‌ریخت، به من گفت: خواهرم کجاست؟ تو رو خدا خواهرمو بیارید ببینیمش. نمی‌دانستم خواهرش کجا بود. از مسئول خادمان پرسیدم. توی آن شلوغی درست نفهمیدم چه گفت. یا هنوز شناسایی نشده بود یا هنوز حتی از زیر آوار پیدایش نکرده بودند. این جواب مناسبی برای خواهر شهید نبود. زن همچنان سراغ خواهرش را می‌گرفت. نمی‌خواستم واقعیت را توی صورتش بکوبم و نمی‌خواستم الکی امیدوارش کنم. همین باعث می‌شد نتوانم حرف بزنم. در واداع یکی از شهدای سرباز، دیدیم نیمی از خانواده‌ی شهید خانم‌های محجبه و چادری‌اند و نیم دیگر، کم‌حجاب و حتی با مژه و ناخن کاشته شده. ما که دقیقا نمی‌دانستیم نسبت هرکدام با شهید چیست، ولی حال همه طوری پریشان بود که گویا همه از نزدیکان درجه یک و دو بودند؛ شاید خاله‌ها و عمه‌ها؛ خانواده پدری و مادری. شاید هم خاله‌هایی که هرکدام عقیده‌ای متفاوت داشتند. بین آن خانواده، یک نفرشان بود که خیلی خودش را می‌زد. خودش را می‌انداخت روی زمین. با ناخن‌های بلندش به صورتش چنگ می‌کشید و زینب دستانش را گرفته بود که به خودش آسیب نزند. احتمالا خاله شهید بود. میان شیون و زاری‌اش، گوشی‌اش را داد به من. گفت به فاطمه زنگ بزن، بگو بیاید برادرش را ببیند. نمی‌دانستم فاطمه کیست ولی آن خانم داشت التماس می‌کرد که فاطمه حتما باید بیاید برادرش را ببیند. پشت تلفن، به مردی که احتمالا همراه فاطمه بود آدرس معراج را دادم؛ انگار مسیر را گم کرده بودند. زن همچنان التماس می‌کرد که بگذارید فاطمه بیاید برادرش را ببیند. ادامه دارد... http://eitaa.com/istadegi
انگاری یکی از پهبادهامون حواسش نبوده مستقیم رفته خورده به یه بالگرد آمریکایی😎 مدیونید فکر کنید عمدی بوده...
انالله و انا الیه راجعون مادر شهیدان شاهین و شاهان ملکی به فرزندان شهیدش پیوست