☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
شما وقتی حرف از شهدای پادگان بمپور میشه، دلتون مچاله میشه، من دلم دوبار مچاله میشه، له میشه... چون م
برای وداع اولین شهید سرباز، فقط سه چهارتا خانم مانتویی آمده بودند. یک نفرشان بیشتر از دوتای دیگر بیتابی میکرد. جوان بود، طوری که احتمال دادیم همسر یا خواهر شهید باشد. وقتی شهید را آوردند و رفت بالای تابوت و گفت: «محمد مامان پاشو بریم خونه!»، فهمیدیم ای داد بیداد... مادر شهیدی ست که برای مادر شهید شدن خیلی جوان بود. خب خود شهید مگر چقدر سن داشت؟ نهایتش نوزده، بیست سال. سرباز بود دیگر. برادر شهید هم سنش کم بود. شاید شانزده هفده ساله. یک خانواده کوچک چهار نفره بودند. پدر شهید هم بهش میخورد جوان باشد؛ ولی موها و ریشِ کمپشتش سفید بود. انگار تازه سفید شده بود، سریع، یکشبه. یاد پدر شهید حججی و شهید آرمان علیوردی افتادم. آنها هم یکشبه مویشان سفید شد. تا قبل از شهادت پسرشان عکسهاشان را که میدیدی جوان بودند. پدرها اینطوریاند دیگر. گریه نمیکنند، جیغ نمیزنند، فقط مو سفید میکنند.
پدر شهید هی میرفت توی حسینیه دور میزد، راه میرفت، بعد میآمد سرش را میگذاشت روی تابوت. کمی شانههایش میلرزید و دوباره برمیخاست توی حسینیه راه میرفت و هی این کار را تکرار میکرد. آرام و قرار نداشت. مثل کسی بود که یک گلوله آتش در دستش نگه داشته باشد. نمیتوانست بنشیند. داشت میسوخت. آتش درونش داشت آخرین موهای سیاهِ مانده روی سرش را خاکستر میکرد.
وقتی شهید را بردند گذاشتند توی ماشین، مادرش گریهکنان دنبالش رفت؛ اما آرامتر شده بود. کمی آرامتر. خیلیها نفهمیدند آن لحظه چه شد، ولی من دقیقا کنار مادر شهید ایستاده بودم. فهمیدم چه شد که ای کاش نمیفهمیدم. پدر شهید آمد شانههای مادر شهید را گرفت. گفت: بیا یه چیزی بهت بگم...
مادر شهید را کشاند توی حسینیه. گفت: بیا یه چیزی بهت بگم... این سر نداره...
مادر شهید دو دستی زد توی صورتش و دوباره صدای جیغش بلند شد. نتوانست بایستد. پاهایش شل شد و افتاد روی زمین و تکرار کرد: بچهی من سر نداره... بچهی من سر نداره... وای بچهم سر نداره...
پدر شهید اما نتوانسته بود حرفش را کامل کند. جلوی گریهاش را گرفته بود که جملهاش تمام شود. شانه همسرش را گرفت و تکان داد و گفت: یادته تو دفترش نوشته بود من حسین رو دوست دارم؟ حالا مثل امام حسین سر نداره.
تازه آنجا بود که فهمیدم آن گلوله آتش که توی گلوی پدر شهید گیر کرده بود چی بود. انگار تازه بارش را زمین گذاشت. بغضش اشک شد. با همسرش نشستند به گریه کردن. یکی میگفت و آن یکی گریه میکرد. هی تکرار میکردند: توی دفترش نوشته بود من حسین رو دوست دارم. حالا مثل امام حسین سر نداره...
#جنگنوشت
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨﷽✨ 📌مهشکن در یک نگاه🪞 (روی متن رنگی بزنید تا برید سر اصل مطلب!) ❓مهشکن چیه؟ 👤 مدیران مهشکن کی
سلام و درود خدمت عزیزانی که تازه به کانال ما پیوستن🌱✨
برای مطالعه داستانهای کانال، حتما پیام سنجاقشده رو ببینید🌱
واقعا تعریف مسولین از زیرساخت چیه؟ کاش برای مردم هم توضیح بدن!
سیلو زیرساخت نیست؟ موتورخانه پمپ آب اراضی جنوب زیرساخت نیست؟ خط ریل راهآهن زیرساخت نیست؟ اینکه آقای چمران نماینده شورای شهر تهران، بخشی از بیبرقیها رو مورد هدف واقع شدن تاسیسات برق اعلام میکنه زیرساخت نیست؟
@istadegi
اعضای قدیمی کانال بگن:
کدوم داستان، رمان، روایت یا نوشتار کانال رو به اعضای جدید پیشنهاد میکنید؟
اخبار رو میبینید دیگه امشب چه خبره؟
با این احوال هنوز شرایط جنگی نیست و از نظر مشاورین و استراتژیستهای پیکنیکی دور و بر مسولین، هنوز مونده تا شرایط جنگی، الان فقط تبادل آتش داره اتفاق میافته که زیر خط جنگ هستش و ما نباید توی تله جنگ بیافتیم!
@istadegi
من یه سوال برام پیش اومده، اونی که تعهد داده بود به امام جامعه که همه چیز به نفع ملت ایران خواهد شد، الان که نشده قراره چطوری پاسخگو باشه؟ و چطوری تنبیه بشه؟
واقعا برام سوال شده!
@istadegi
سلام و درود خدمت عزیزانی که تازه به کانال ما پیوستن🌱✨
برای مطالعه داستانهای کانال، حتما پیام سنجاقشده رو ببینید🌱
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
اعضای قدیمی کانال بگن: کدوم داستان، رمان، روایت یا نوشتار کانال رو به اعضای جدید پیشنهاد میکنید؟
رمان خط قرمز که خیلی از مخاطبان دوستش داشتن،
یه رمان تریلر و معماییه که حول محور زندگی یه مامور اطلاعاتی میچرخه.
بیشتر فضای داستان، توی سوریه اتفاق میافته.
داستان واقعی نیست؛
ولی تلاش کردم با مطالعه تاریخ جنگ سوریه، گزارشهای میدانی و خاطرات شهدای مدافع حرم، فضای داستان رو تا حد زیادی به واقعیت نزدیک کنم.
داستان با اینکه فضای خشنی داره،
از زبون یه روح لطیف روایت میشه؛
و همین، اون رو دوستداشتنی کرده.
فایل کامل رمان خط قرمز اینجاست:
https://eitaa.com/istadegi/8123
امیدوارم بخونید و لذت ببرید✨