☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🇮🇷 ۵۵ شهید و ۶۲۹ مصدوم در حملات دشمن آمریکایی به ایران ◾️رئیس روابطعمومی وزارت بهداشت: از ۶ تیرما
چرا بابت این اخبار توییت میزنید؟
حداقل اخباری که به مردم مربوط هست رو به صورت عمومی از رسانه های داخلی و صدا و سیمای خودمون اعلام کنید. وقتی برای مردم عادی فیلتر کردید و بقیه معتقدین هم خودشون استفاده نمیکنن، برای چی اونجا اعلام میکنید؟ مگه صحبتتون موضوعش بین المللیه؟
🕊 فراخوان تکمیل مجموعه «لشگر فرشتگان» 🕊
در راستای تکمیل و ارائه بهتر مجموعهی «#لشگر_فرشتگان »، از شما همراهان عزیز دعوت میکنیم اگر اطلاعاتی دربارهی بانوان شهیده جنگ رمضان دارید، ما را در این مسیر یاری کنید.
اگر شهیدهای را میشناسید که در این جنگ به شهادت رسیده است، یا تصویر باکیفیت از ایشان در اختیار دارید، لطفاً برای ما ارسال کنید.
با همراهی شما میتوانیم یاد و نام این بانوان قهرمان را زنده نگه داریم و روایتگر لشگری از فرشتگان مقاوم باشیم. 🌱
📩 ارسال تصاویر و اطلاعات به نشانی زیر:
@Ya_emam_hasanjanam
🔺همچنین اگر امکان دارد، این فراخوان را در گروهها و کانالهای دیگر نیز منتشر کنید؛ شاید در میان مخاطبان آنها افرادی باشند که اطلاعات، تصاویر یا خاطراتی از این شهیدهها در اختیار داشته باشند و بتوانند ما را در تکمیل این مجموعه یاری کنند.
با تشکر از همراهی شما! 🌹
@istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🕊 فراخوان تکمیل مجموعه «لشگر فرشتگان» 🕊 در راستای تکمیل و ارائه بهتر مجموعهی «#لشگر_فرشتگان »، از
یه توضیحی درباره اعضای جدید کانال بدم...
ما هر سال اربعین یه موکب توی اصفهان برپا میکنیم برای گرامیداشت یاد بانوان شهیده، به نام #لشگر_فرشتگان
این موکب از سال ۱۴۰۱ برپا شده.
ما در همین جهت، یه مجموعه پوستر از تصاویر بانوان شهیده جمعآوری کردیم.
همه تصاویر باکیفیت هستن،
و سعی شده از تمام استانها، اقشار و سنین باشن.
ما این مجموعه رو با کیفیت اصلی، برای استفاده همه مجموعههای فرهنگی، توی این کانال بارگزاری کردیم:
https://eitaa.com/shohadazan
حالا برای اضافه شدن تصویر بانوان شهیده جنگ رمضان، به کمک شما نیاز داریم.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🕊 فراخوان تکمیل مجموعه «لشگر فرشتگان» 🕊 در راستای تکمیل و ارائه بهتر مجموعهی «#لشگر_فرشتگان »، از
لو نمیدم که اسم شهیده چیه تا ان شاءالله یه بار مفصل راجبش حرف بزنم، هرچند خودم تازه باهاش آشنا شدم🥺
فقط فرستادم که شما هم همون حسی که من هنگام خوندنش تجربه کردم را تجربه کنید😎
ان شاءالله عکسشونم پیدا بشه که بهتر بتونیم معرفی کنیم.
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهید آوینی:
عافیتطلبان میگویند كه اگر شما نمیآمدید دشمن با مردم اینچنین نمیكرد،
و گوش ما با این سخن ناآشنا نیست!
@istadegi
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دومین جاویدالاثر میناب
امیرعلی جداوی دومین دانش آموز جاویدالاثر میناب، بخاطر بارداری مادرش پدرش بعد چهارماه بهش گفته و حالا غم مامان امیرعلی چندین برابر شده ... برای آرامش دلش دعا کنین.
@istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
دومین جاویدالاثر میناب امیرعلی جداوی دومین دانش آموز جاویدالاثر میناب، بخاطر بارداری مادرش پدرش بع
دیگه الان ماکان نصیری تنها نیست🥺
حالا حالاها طول میکشه که بفهمیم میناب چی شد!
و داغش چقدر سنگینه!
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
فصل یکم: کمین
لبنان، حاشیه صور، پاییز سال ۱۳۵۵، ساعت ۹ شب
«کمین برای شیخ عیسی. همین نیمهشب»
جوان کنار آتش نشسته بود و به نوشتهی کوتاه روی کاغذ نگاه میکرد. مخبرش آن پنج کلمه را با دستخط خرچنگ قورباغه روی کاغذ سیگار نوشته بود و توی شلوغی بازار به دست جوان رسانده بود. حالا کاغذ مچاله شده، توی دست جوان بود و جوان داشت فکر میکرد. صدای تمرین تیراندازی از دوردست میآمد؛ صدای خشک ژ-3 در دل تاریکی و سکوت. و یک نورافکن زردرنگ حیاط مدرسه را روشن میکرد. سه ساعت تا زمان کمین مانده بود. شیخ عیسی همان دور و بر بود، توی مدرسه. احتمالا کلاس آخری، توی جمع نیروهای جوان نشسته بود به گپ زدن.
کار سادهای بود؛ کافی بود شیخ عیسی را صدا بزند، کاغذ را نشانش بدهد و آن وقت شیخ عیسی نمیرفت بیروت؛ یا دیرتر میرفت و زنده میماند.
ولی جوان هنوز کنار آتش نشسته بود. داشت فکر میکرد که شیخ عیسی را صدا بزند یا نه. توی ذهنش دودوتا چهارتا میکرد، زنده ماندن شیخ عیسی بهتر است یا مردنش؟
شیخ عیسی یک روحانی معمولی نبود. مربی نظامی نیروها هم بود. انگار هزار سال میشناختش. او را بیشتر از بقیه تحویل میگرفت. یک جورهایی جوان را گذاشته بود دست راست خودش. هرچیزی که میدانست را به او هم آموخته بود. سرش قسم میخورد.
شیخ عیسی کسی بود که همه دوستش داشتند: شیعهها، مسیحیها، سنیها. ایرانیها و لبنانیها. از آن رهبرهای محبوب و همهکاربلد. از آن فرماندههای خوب شاخه نظامی جنبش امل. از آن روحانیهای امین و دوستداشتنی.
یکی از نیروهای لبنانی از داخل مدرسه صدایش زد؛ دعوتش کرد به یک فنجان قهوه عربی.
جوان سر تکان داد که الان میآیم. فکرهایش را کرده بود. برخاست. کاغذ را در مشتش فشرد. آن را توی آتش انداخت و سوختنش را تماشا کرد. دور کاغذ سیاه شد، جمع شد و کلمه «کمین» از وسط شکست. کاغذ بیصدا در دهان آتش بلعیده شد. جوان رفت سمت مدرسه. ندید که دوتا چشم، فقط دوتا چشم او را دیدند. هم او را و هم کاغذی که انداخت توی آتش را.
شیخ عیسی منتظرش بود و او قرار بود به شیخ بگوید که مسیر امشب امن است.
***
سه روز بعد، لبنان، صور، پاییز ۱۳۵۵
جوان با پیراهن مشکی و چشمان سرخ، کمی آنسوتر از محراب، نزدیک ستونهای سنگی مسجد نشسته بود. یک جوان بیست و یکی دو ساله داشت با صوت حزینی قرآن میخواند. توی آن مسجد کوچک، جای سوزن انداختن نبود. رزمندههای امل، چریکهای ایرانی، مردم عادی... هرکس شیخ عیسی را میشناخت آمده بود.
جوان حس کرد دارد خفه میشود. برخاست و رفت بیرون. کسی دنبالش نرفت. همه به او حق میدادند غمگین و سوگوار باشد و دلش تنهایی بخواهد. غمگین و سوگوار نبود؛ اما دلش تنهایی میخواست. رفت بیرون و تا پشت مسجد قدم زد. هوا تاریک بود و آنجا تاریکتر. تکیه داد به دیوار. نسیم خنک شب حالش را بهتر کرد. نه پشیمان بود، نه ناراحت. فقط نیاز به فکر کردن داشت تا بفهمد باید قدم بعدی را کجا بگذارد.
-سوگواری خوبی بود.
این را صدای مردانهای به فارسی گفت؛ فصیح و سرد.
سرش را چرخاند سمت صدا. مرد جوانی با فاصلهی امن از او ایستاده بود. پیراهن و شلوار مشکی پوشیده بود؛ مثل بیشتر مردم. حتما تا پیش از آن در جمع عزاداران شیخ عیسی بود. جوان جواب نداد. فقط نگاه کرد؛ هم مرد را و هم تاریکی پشت سرش را. کسی نبود.
مرد گفت: میدونستی براش کمین گذاشتن.
جوان باز هم جواب نداد. به چهره مرد دقت کرد؛ توی تاریکی درست نشناختش. دستان مرد کنار بدنش بودند. به نظر نمیرسید بخواهد حمله کند.
-دیدمت که اون کاغذ رو انداختی توی آتیش. بهت گفته بودن. ولی تو به شیخ عیسی نگفتی.
صدای مرد نمیلرزید. صاف و بدون زیر و بم بود. معمولی معمولی. جوان این بار با دقت بیشتری به مرد نگاه کرد. بدنش ناخودآگاه منقبض شد. مرد لبخند زد؛ نه صمیمانه. بیشتر شبیه لبخند رضایت یک شکارچی بود. گفت: نترس. رازت پیش من میمونه.
بالاخره جوان به زبان آمد.
-در برابرش چی میخوای؟
لبخند مرد کشدارتر شد.
-بقیهش رو یه نفر دیگه بهت میگه. یه همکاری تمیز، که هم برای تو خوبه، هم ما.
«ما». مرد نماینده کسانی بود؛ یک گروه، یک سازمان. ذهن جوان به سمت خیلیها رفت؛ ولی هنوز برای حدس زدن زود بود. فعلا مهم این بود که به نظر میرسید با این «ما»ی نامشخص، منافع مشترکی دارد؛ و رازی هم پیش آنها دارد که او را ناگزیر، وادار به همکاری میکند.
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi