💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
فصل یکم: کمین
لبنان، حاشیه صور، پاییز سال ۱۳۵۵، ساعت ۹ شب
«کمین برای شیخ عیسی. همین نیمهشب»
جوان کنار آتش نشسته بود و به نوشتهی کوتاه روی کاغذ نگاه میکرد. مخبرش آن پنج کلمه را با دستخط خرچنگ قورباغه روی کاغذ سیگار نوشته بود و توی شلوغی بازار به دست جوان رسانده بود. حالا کاغذ مچاله شده، توی دست جوان بود و جوان داشت فکر میکرد. صدای تمرین تیراندازی از دوردست میآمد؛ صدای خشک ژ-3 در دل تاریکی و سکوت. و یک نورافکن زردرنگ حیاط مدرسه را روشن میکرد. سه ساعت تا زمان کمین مانده بود. شیخ عیسی همان دور و بر بود، توی مدرسه. احتمالا کلاس آخری، توی جمع نیروهای جوان نشسته بود به گپ زدن.
کار سادهای بود؛ کافی بود شیخ عیسی را صدا بزند، کاغذ را نشانش بدهد و آن وقت شیخ عیسی نمیرفت بیروت؛ یا دیرتر میرفت و زنده میماند.
ولی جوان هنوز کنار آتش نشسته بود. داشت فکر میکرد که شیخ عیسی را صدا بزند یا نه. توی ذهنش دودوتا چهارتا میکرد، زنده ماندن شیخ عیسی بهتر است یا مردنش؟
شیخ عیسی یک روحانی معمولی نبود. مربی نظامی نیروها هم بود. انگار هزار سال میشناختش. او را بیشتر از بقیه تحویل میگرفت. یک جورهایی جوان را گذاشته بود دست راست خودش. هرچیزی که میدانست را به او هم آموخته بود. سرش قسم میخورد.
شیخ عیسی کسی بود که همه دوستش داشتند: شیعهها، مسیحیها، سنیها. ایرانیها و لبنانیها. از آن رهبرهای محبوب و همهکاربلد. از آن فرماندههای خوب شاخه نظامی جنبش امل. از آن روحانیهای امین و دوستداشتنی.
یکی از نیروهای لبنانی از داخل مدرسه صدایش زد؛ دعوتش کرد به یک فنجان قهوه عربی.
جوان سر تکان داد که الان میآیم. فکرهایش را کرده بود. برخاست. کاغذ را در مشتش فشرد. آن را توی آتش انداخت و سوختنش را تماشا کرد. دور کاغذ سیاه شد، جمع شد و کلمه «کمین» از وسط شکست. کاغذ بیصدا در دهان آتش بلعیده شد. جوان رفت سمت مدرسه. ندید که دوتا چشم، فقط دوتا چشم او را دیدند. هم او را و هم کاغذی که انداخت توی آتش را.
شیخ عیسی منتظرش بود و او قرار بود به شیخ بگوید که مسیر امشب امن است.
***
سه روز بعد، لبنان، صور، پاییز ۱۳۵۵
جوان با پیراهن مشکی و چشمان سرخ، کمی آنسوتر از محراب، نزدیک ستونهای سنگی مسجد نشسته بود. یک جوان بیست و یکی دو ساله داشت با صوت حزینی قرآن میخواند. توی آن مسجد کوچک، جای سوزن انداختن نبود. رزمندههای امل، چریکهای ایرانی، مردم عادی... هرکس شیخ عیسی را میشناخت آمده بود.
جوان حس کرد دارد خفه میشود. برخاست و رفت بیرون. کسی دنبالش نرفت. همه به او حق میدادند غمگین و سوگوار باشد و دلش تنهایی بخواهد. غمگین و سوگوار نبود؛ اما دلش تنهایی میخواست. رفت بیرون و تا پشت مسجد قدم زد. هوا تاریک بود و آنجا تاریکتر. تکیه داد به دیوار. نسیم خنک شب حالش را بهتر کرد. نه پشیمان بود، نه ناراحت. فقط نیاز به فکر کردن داشت تا بفهمد باید قدم بعدی را کجا بگذارد.
-سوگواری خوبی بود.
این را صدای مردانهای به فارسی گفت؛ فصیح و سرد.
سرش را چرخاند سمت صدا. مرد جوانی با فاصلهی امن از او ایستاده بود. پیراهن و شلوار مشکی پوشیده بود؛ مثل بیشتر مردم. حتما تا پیش از آن در جمع عزاداران شیخ عیسی بود. جوان جواب نداد. فقط نگاه کرد؛ هم مرد را و هم تاریکی پشت سرش را. کسی نبود.
مرد گفت: میدونستی براش کمین گذاشتن.
جوان باز هم جواب نداد. به چهره مرد دقت کرد؛ توی تاریکی درست نشناختش. دستان مرد کنار بدنش بودند. به نظر نمیرسید بخواهد حمله کند.
-دیدمت که اون کاغذ رو انداختی توی آتیش. بهت گفته بودن. ولی تو به شیخ عیسی نگفتی.
صدای مرد نمیلرزید. صاف و بدون زیر و بم بود. معمولی معمولی. جوان این بار با دقت بیشتری به مرد نگاه کرد. بدنش ناخودآگاه منقبض شد. مرد لبخند زد؛ نه صمیمانه. بیشتر شبیه لبخند رضایت یک شکارچی بود. گفت: نترس. رازت پیش من میمونه.
بالاخره جوان به زبان آمد.
-در برابرش چی میخوای؟
لبخند مرد کشدارتر شد.
-بقیهش رو یه نفر دیگه بهت میگه. یه همکاری تمیز، که هم برای تو خوبه، هم ما.
«ما». مرد نماینده کسانی بود؛ یک گروه، یک سازمان. ذهن جوان به سمت خیلیها رفت؛ ولی هنوز برای حدس زدن زود بود. فعلا مهم این بود که به نظر میرسید با این «ما»ی نامشخص، منافع مشترکی دارد؛ و رازی هم پیش آنها دارد که او را ناگزیر، وادار به همکاری میکند.
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده فصل یکم: کمین لب
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت ۱
ایران، اصفهان، بهار سال ۱۳۹۴
«شیشههای این ماشین ضدگلوله نیست».
این جمله، اولین و تقریبا تنها چیزی بود که با دیدن دو موتورسوار به ذهنم رسید.
بعدش را دقیق یادم نیست.
یادم هست که اخبار ساعت هفت داشت شروع میشد. چراغ پارکینگ داشت چشمک میزد.
یادم هست کسی دست گذاشت پشت گردنم و سرم را به پایین هل داد.
ولی فقط همین.
حتی فرصت جیغ زدن هم نداشتم.
تق تق تق تق.
صدای خفهی شلیک و بعد شکستن شیشه.
فقط همین.
***
وقتی رسیدم، دیگر خلوت شده بود. همسایهها بعد از جمع شدن و سرک کشیدن، به خانه خزیده بودند؛ هرچند هنوز میشد سنگینیِ نگاه کنجکاوشان را از پشت پنجرهها و دوربین آیفونهای تصویری حس کرد. حالا فقط نیروهای ناجا مانده بودند و هرکس که واقعا این قضیه به او مربوط بود؛ از جمله من.
پاهایم سنگین شده بودند. نمیتوانستم جلوتر بروم و به آن خانه نزدیک شوم. کامم تلخ بود و زبانم سنگین. میدانستم کسی کشته نشده، اما ممکن بود بشود. و ممکن بود همه دنیای من فرو بریزد و من هم.
دور سمند سفید موسویان نوار زرد کشیده بودند و عکاس صحنه جرم ناجا تند تند از همهچیز عکس میگرفت. سمند، مجروح و با درهای باز جلوی در پارکینگ ایستاده بود؛ مثل کسی که با حسرت به در خانهاش چشم دوخته باشد. شیشه جلوی سمند شکسته بود و جای گلوله مثل تار عنکبوت روی شیشه رد انداخته بود. روی شیشه سمت راننده خون پاشیده و بعد از دو ساعت، داشت سیاه میشد. صندلی راننده پر از لکه خون نیمهخشکیده بود؛ خون از صندلی راننده سرریز کرده و تا روی زمین ریخته بود. حتما یکی از شاهرگها را زده بود. موسویان اگر زنده میماند، باید به فکر روکش و صندلی جدید برای ماشینش میافتاد.
اولین بار بود که جرات نداشتم نوار زرد را کنار بزنم و وارد صحنه جرم شوم؛ اما مثل همیشه رفتار کردم: صاف و شق و رق جلو رفتم، کارت حفاظت نیروهای مسلح را نشان مامور ناجا دادم و وارد محدوده نوار زرد شدم. اگر دست خودم بود قطعا این کار را نمیکردم؛ ولی باید یک چیزی را چک میکردم: صندلی کنار راننده را.
روی صندلی کمکراننده کمتر خون ریخته بود. فقط سمت چپش، روی پشتی صندلی، چند قطره خون شره کرده بود و کمی به بالا شتک زده بود. کنار صندلی شکافته بود، گلوله از کنارش رد شده بود و خورده بود به در عقب سمت راست. مورب شلیک کرده بودند. دندانهایم به هم فشرده شد.
روی صندلی کمکراننده هم با کمی دقت میتوانستم لکههای خون را ببینم. کم بودند و ناچیز و تا روی زمین ادامه پیدا کرده بودند؛ یعنی تا جایی که سرنشین سمت راست را روی برانکارد گذاشته و برده بودند. پشت گردنم مورمور شد.
روی شیشه، رد گلولهها را شمردم: چهارتا.
چهارتا گلوله زده بودند.
تا جایی که فهمیده بودم، یکی به بازوی چپ، یکی به شانه چپ و یکی به سمت چپ قفسه سینه. با این وجود، موسویان هنوز زنده بود؛ پس قطعا گلوله به قلب نخورده بود. سه تا گلوله اول این فرض را تایید میکرد که ضارب، قلب را هدف گرفته؛ اما تیرش خطا رفته و خورده به شانه. مشکل گلوله چهارمی بود. چهارمی، با انحرافی غیرعادی، خورده بود به بازوی دختر موسویان که روی صندلی کمکراننده نشسته بود. فقط ماهیچه را کمی خراش داده و رد شده بود.
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت ۱ ایران، ا
احتمالا لازم نباشه، ولی بازم بذارید یه توضیحی بدم...
قسمتی که دیشب خوندید، پیشدرآمد داستان بود.
قسمت ۱ از امشب شروع میشه.
و داستان دوتا راوی داره.
راویها با *** تغییر میکنن.
پیشدرآمد هم راوی سوم شخص داره و فقط اول هر فصل میاد.
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
📝 پاسخ رهبر انقلاب اسلامی به نامه بیعت دبیرکل و رزمندگان حزبالله لبنان
🗒 حضرت آیتالله سید مجتبی خامنهای رهبر معظم انقلاب اسلامی در پاسخ به نامه اعلام بیعت و وفاداری دبیرکل و رزمندگان مؤمن و شجاع حزبالله، با اشاره به پیشگامی حزبالله لبنان در مبارزه با دشمن صهیونیستی و الهامبخشی آن برای ملتهای آزاده جهان در رهایی از ظلم استکبار جهانی، بر استمرار سیاست راهبردی ایران در دفاع از مجاهدان لبنان تأکید و خاطرنشان کردند: جمهوری اسلامی ایران حفظ تمامیت ارضی لبنان و رفع کامل و بدون قید و شرط تجاوز رژیم صهیونیستی را بهعنوان شرط اول تفاهمنامه پایان جنگ تحمیلی با امریکای متجاوز قرار داده است.
🔻متن کامل پاسخ رهبر انقلاب به نامه رزمندگان حزبالله به این شرح است:
▪️بسم الله الرّحمن الرّحیم
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قَاتِلُوا الَّذِينَ يَلُونَكُمْ مِنَ الْكُفَّارِ وَلْيَجِدُوا فِيكُمْ غِلْظَةً...»[۱]
▪️جناب حجةالاسلام و المسلمین آقای شیخ نعیم قاسم دامعزّه
دبیرکل محترم حزبالله لبنان و تمامی فرماندهان و رزمندگان جانبرکف، صبور و مقاوم حزبالله
السّلام علیکم جمیعاً و رحمةالله
▪️نامهی شما برادران و فرزندانم، رزمندگان مؤمن و شجاع حزبالله سرافراز که حامل پیام پایداری و استقامت برای اعتلای کلمةالله و باورمندی به وعدههای قرآن عظیم و آرمانهای عزّتآفرین امام خمینی و قائد شهید آیتاللهالعظمی خامنهای رضواناللهتعالیعلیهما بود، موجب تقدیر و تکریم است.
▪️امروز که ملّتهای جهان از ظلم و بیداد دولت امریکا و صهیونیستهای جنایتکار و نابودکنندهی حرث و نسل به ستوه آمدهاند، راهی جز جهاد و مقاومت، پیشِ رو نمانده است و پایداری در این راه، نصرت موعود الهی را نصیب مجاهدانِ راه حق خواهد کرد «...وَكَانَ حَقًّا عَلَيْنَا نَصْرُ الْمُؤْمِنِينَ»[۲].
▪️اکنون که حزبالله لبنان بهعنوان پیشگام گروههای جهادی در برابر هجوم سَبُعانهی رژیم صهیونیستی و حامیانش، چون صخرهای ستبر ایستاده است، این پایداری پیامی الهامبخش برای ملّتهای آزادهی جهان در جهت رهایی از ظلم و ستم استکبار جهانی و دستنشاندگانش شده است. بیتردید بخش قابل توجهی از این دستاورد بزرگ مرهون صبوری، نجابت، فداکاری و همراهی مردم لبنان خصوصاً منطقهی جنوب بوده است.
▪️جمهوری اسلامی ایران نیز در راستای خطّمشی رهبر معظّم و شهید انقلاب امام سیّدعلی خامنهای رضواناللهتعالیعلیه دفاع از این مجاهدان مظلوم و مقتدر را سیاست راهبردی خود تعیین کرده، و حفظ تمامیّت ارضی لبنان و رفع کامل و بدون قید و شرط تجاوز رژیم صهیونیستی را بهعنوان شرط اوّل تفاهمنامهی پایان جنگ تحمیلی با امریکای متجاوز قرار داده است.
▪️صلوات و رحمت خدای متعال بر شهدا و مجروحین و خانوادههای صبور آنان، مهاجران فیسبیلالله که تحمّل مصائب را بر خود هموار کردند. سلام خدا بر روح ملکوتی سیّدالشّهدای حزبالله سیّدحسن نصرالله و همهی فرماندهان سَلَف مقاومت و یاران شهیدش رضوانالله تعالیعلیهماجمعین که نهال مقاومت اسلامی را به درختی تنومند مبدّل کردند که اصلها ثابت و فرعها فیالسّماء، رزمندگانی که با جهاد و مقاومت خود، عزّت و سربلندی لبنان را در جهان اسلام به ارمغان آوردهاند.
▪️در خاتمه امیدوارم به برکت دعای خیر سرورمان عجّلاللهتعالیفرجهالشّریف انواع عنایات و الطاف الهیّه شامل حال همهی مجاهدان و شهدا وجانبازان مقاومت و مهاجران و خانوادههای صبور آنان باشد.
▪️«وَنُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ»[۳].
والسّلام علیکم و رحمةالله و برکاته
✍🏻 سیدمجتبی حسینی خامنهای
[۱] سورهی توبه، آیه ۱۲۳
[۲] سورهی روم، آیه ۴۷
[۳] سورهی قصص، آیه ۵
💻 Rahbar.ir/s/1672 | 📲 @Rahbar_ir