میگن ۱۲ شب ضدانقلاب فراخوان دادن،
شاید باورتون نشه ولی الان تازه مردم پرچم به دست اومدن محل فراخوان ضدانقلاب،
همه قیافهها اینطوریه که: ببینم، کی بود فراخوان داده بود؟🤨
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
میگن ۱۲ شب ضدانقلاب فراخوان دادن، شاید باورتون نشه ولی الان تازه مردم پرچم به دست اومدن محل فراخوان
تازه یکی یه چوب هم دستشونه، به چه بزرگی و سنگینی😎
البته چوب پرچماشونه ولی خب...
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آوازخوانی در شبم...✨
دیشب، میدان علیخانی اصفهان🇮🇷
محل شهادت چهار تن از مدافعان امنیت در کودتای ۱۸ و ۱۹ دی💔
(تازه این قسمتش خلوت بود)
راهیان نور ۰۱ بذر و کود مخصوصش رو توی اردو بهمون دادن، با گلدون و اینا...
جزو بسته فرهنگی اردو بود.
هی توی ذهنم بود بکارمش، ولی همتش نبود.
تقریباً ۳ سال بعد، بالاخره همت کردم و توی باغچه خونه کاشتمش.
و بعد دو سه ماه، اینطوری گل داده...🌱
یادمه اون سال، شعار اردو این بود:
اگر غرق زخمیم، پایندهایم
در این خاک دنبال آیندهایم✨
پ.ن: مراجعه شود به قلعه بتنی و سفرنامه راهیان نور دانشجویی ۱۴۰۱
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 6 در بررسی
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 7
-یعنی وکیلی اینو از پادگانای زمان شاه برداشته و پس نداده؟
موسویان پوزخند زد.
-نه... خود وکیلی که اون موقع بچه بوده... ولی شاید پدرش این کارو کرده باشه. تا جایی که میدونم پدر مرحومش توی جریانات انقلاب فعال بود.
-تئوری جالبیه.
موسویان باز هم شانه بالا انداخت.
وقتی درباره سلاح از همکاران و خانواده وکیلی پرس و جو کردیم، همه اظهار بیاطلاعی کردند. نه همسرش و نه هیچکدام از اعضای خانواده، هیچ وقت توی خانه یک کلت45 پیدا نکرده بودند. از طرفی، وقتی محتوای تلفن همراه دختر وکیلی چک شد و پای ناصر وسط آمد، احتمال دادم که اگر قرار باشد کسی چیزی بداند، آن آدم ناصر است؛ اما جنازهاش را پیدا کردم و این احتمال قویتر شد. و وقتی پزشکی قانونی، علت مرگش را ضربه جسم سخت به سر اعلام کرد، مطمئن شدم که ناصر چیزهایی میدانست.
***
چهارتا چهرهی کنجکاو داشتند نگاهم میکردند؛ دو مرد و دو زن.
یکی از مردها روپوش سفید داشت، میانسال بود؛ شاید پنجاه ساله. موهای جلوی پیشانیاش درحال عقبنشینی بودند و تک و توک سفید شده بودند. دور چشمانش تیره بود؛ شاید از بیخوابی. داشت صدایم میزد و منتظر بود جوابش را بدهم.
یکی از زنها هم روپوش سفید داشت. جوانتر از مرد بود، شاید سی، چهل ساله. پایین تختی که روی آن دراز کشیده بودم ایستاده بود. مرا نگاه نمیکرد، نگاهش به مرد سفیدپوش بود.
زن دیگر، پنجاه ساله میزد. روسری سرمهای و چادر سرش بود. او هم با چشمانی مضطرب خیره به من بود؛ هم او و هم مرد دیگری که در کنارش، سمت چپ تخت ایستاده بود. مرد پیراهن چهارخانه قهوهای رنگی پوشیده بود و کت آبیاش را روی دستش انداخته بود. ریش جوگندمی کوتاهی داشت و موی کمپشتی که انگار اندکی بهم ریخته بود.
هردو را میشناختم. از نزدیک.
مادرم. و داییام.
چشمانم را در حدقه چرخاندم. توی اتاقی سراسر سفید بودم و بجز من و آن چهارنفر کسی آنجا نبود. صدای همهمهای از بیرون میآمد؛ اما اتاق آرام بود. دوتا تخت خالی دیگر توی اتاق بود که باعث میشد نتیجه بگیرم اینجا بیمارستان است و مرد و زن سفیدپوش هم پزشک یا پرستارند.
هر چهارنفر داشتند با دقت من را نگاه میکردند و منتظر بودند جواب بدهم؛ و من فقط گیج و مردد به صورتهایشان خیره بودم. میدانستم چه شده، ولی نمیدانستم. حال و گذشته توی مه بود، انگار از پشت یک شیشهی مات نگاهشان میکردم. تنها چیزی که یادم بود و درک میکردم، یک درد شدید بود. نه درد بدن، روحم درد میکرد. میدانستم که خیلی عصبانی و ناراحتم. میدانستم که اتفاق بدی افتاده و من نزدیک است از ناراحتی خرد شوم. دلم میخواست گریه کنم.
-خانم موسویان!
دکتر به من نگاه میکرد؛ خانم موسویان من بودم. سرم را تکان دادم. نمیدانستم چطور سوال بپرسم که آن ابر بزرگِ مه را کنار بزنم. فقط به دو کلمه بسنده کردم.
-چی شده؟
صدایم از بغض میلرزید. حتما اتفاق بدی افتاده بود.
مادرم نگاهی ناامیدانه به دکتر کرد و گفت: هربار همینو میپرسه.
هربار؟
من باز هم با اینها حرف زده بودم. و هربار پرسیده بودم «چی شده؟»؛ ولی اصلا یادم نبود چنین اتفاقی افتاده باشد. اولین بار بود که آن اتاق را و آن آدمها را میدیدم. پیش از آن، همهچیز در مه بود. مطمئن نبودم خوابم یا بیدار. پیش از آن شاید هشیار هم بودم؛ یعنی فکر نکنم خواب بوده باشم. بیدار بودم ولی تمام دنیا محو و درهمپیچیده بود. چیزی یادم نمیآمد. فقط یادم میآمد که ترسیدهام. سرشار از ترس، غم و خشم بودم و بالاخره لبریز شدم.
زدم زیر گریه. هقهق.
مادر خودش را به سمتم خم کرد و سرم را در آغوش گرفت. بوی آشنایی میداد؛ و من وحشتزدهتر، خشمگینتر و غمگینتر از آن بودم که آرام شوم. دایی جلو آمد و دست راستم را گرفت؛ چون دست چپم در آتل بود و نمیدانستم چرا.
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi