☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 19 مسئله ای
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 20
جای خالی بابا در سالن خانه توی ذوقم میزد. همیشه روی یک مبل تکنفره مینشست و شبکه خبر نگاه میکرد. انگار آن مبل بدون بابا ناقص بود. تلوزیون هم ناقص بود. نگاهی به میز شطرنج انداختم که مامان آن را کنار دیوار گذاشته بود و یک بازی هنوز روی آن در جریان بود. یک میز چوبی با منبتکاری که مخصوص شطرنج بود، با مهرههای چوبی. از وقتی یادم میآید این میز توی خانهمان بود. مامان و بابا همیشه با هم شطرنج بازی میکردند. دوست داشتند مدتها در سکوت بنشینند روبهروی هم و به صفحه شطرنج خیره شوند؛ البته این مال روزهای تعطیل بود. در تمام طول هفته و ماه و سال، بازی شطرنجشان در جریان بود. هر وقت که میتوانستند و نوبتشان بود، میآمدند و حرکتی به مهرههاشان میدادند و میرفتند. اگر بابا ماموریت بود ممکن بود صفحه شطرنج تا چند روز تغییر نکند. مامان سیاه بود و بابا سفید. میفهمیدم که بازی هربار تمام میشود و از نو شروع میشود، ولی هیچوقت نمیفهمیدم بازیشان چطور تمام میشود و کدامیکی دیگری را مات میکند.
وضعیت بازی چندان برای بابا خوب نبود. مامان با اسبش بابا را کیش کرده بود و یک سرباز را هم گذاشته بود که از اسب پشتیبانی کند. بابا یک فیل از دست داده بود و چند سرباز. وزیر میتوانست اسب را بزند، ولی آنوقت سرباز مامان وزیر بابا را میزد و میدانستم بابا حاضر نیست وزیرش را قربانی کند. شاه بابا هنوز کیش بود و نوبت بابا بود و بابا قبل از آن که فرصت کند به بازی برسد و شاهش را رفع کیش کند، گرفتار حادثه شده بود.
دلم خواست شاه بابا را نجات بدهم؛ ولی مقابل این میل مقاومت کردم. این بازی آنها بود و من هیچوقت در آن دخالت نمیکردم.
رفتم توی اتاقم تا لباس عوض کنم. مامان از توی آشپزخانه پرسید: جلسهت با دکتر مختاری چطور بود؟
حوصله حرف زدن با صدای بلند را نداشتم. توی دو کلمه خلاصهاش کردم.
-خوب بود.
مامان جواب نداد. داشت پیشدستیهای چینیاش را از توی کابینت برمیداشت و صدای بهمخوردنشان را میشنیدم. میدانستم اگر درباره احساساتم با مامان حرف بزنم، مثل دکتر مختاری جواب میدهد و فقط ادامه جلسات را تجویز میکند. او هم یک روانشناس بود و مثل یک روانشناس فکر میکرد: همهچیز به ذهنت بستگی دارد، به هورمونها و عصبها و عملکرد مغزت. هیچ تهدیدی آن بیرون نیست.
چادر مشکیام را آویزان کردم و بهجای روسری سرمهایام، یک روسری سبز برداشتم که بپوشم، با دامن مشکیِ بلند و یک تونیک به همان رنگ. چادر رنگیام را از ته کمد بیرون کشیدم و با دیدنش، دوباره همان خاطره مبهم به ذهنم آمد. همان شادیِ مضطربانه. دستانم لرزیدند.
چادر رنگی، زمینه کرمی داشت با گلهای ریز صورتی و قهوهای. به روسریِ سبزم نمیآمد. ناچار چادر نمازم را برداشتم که زمینهاش سفید بود و گلهایش نارنجی و سبز بودند. چادر را روی دستم انداختم و از اتاق بیرون رفتم.
چادر را روی دسته مبل انداختم و پرسیدم: بابا کجاست؟ حالش چطوره؟
-مسکن خورده و خوابیده.
و آه کشید. در اتاق مامان و بابا نیمهباز بود و بابا را دیدم که توی تخت دراز کشیده بود. مامان توی آشپزخانه، داشت ظرف میوه را میچید. این چند روز خیلیها به دیدنمان آمده بودند؛ ولی مامان برای هیچکدام انقدر به خانه نرسیده بود: سفره ترمه روی اپن، بشقابهای چینی روی پذیرایی، میوهخوری کریستال... و همه اینها همان خاطره را تداعی میکردند.
-کی قراره بیاد که انقدر سنگ تموم گذاشتین؟
-آقای فروغی و خانوادهشون.
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
خیلی ساکتید😕 بیاید بگید رمان رو اصلا دوست دارید یا نه😕
سلام
سعی میکنم تعداد پارتها رو بیشتر کنم ولی فعلا امکانش نیست🥲
🇮🇷🇦🇿محسن پاکآیین، سفیر سابق ایران در آذربایجان: تعلق ۵۰ درصدی دریای خزر به ایران، هیچ مبنای حقوقی و تاریخی ندارد.
پ.ن: خدایا یا منو گاو کن یا نذار این همینجوری گاو بمونه🤧