☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 61 *** عباس
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 62
صدای کوبش قلبم را توی مغزم میشنیدم. چشمان وحشتزدهاش جلوی چشمم آمد. طوری نگاهم کرد که انگار جن دیده بود، یا بدتر. انگار هیولای هفتسر بودم. رنگش مثل گچ شده بود. عمیقا دلم میخواست بروم عذرخواهی کنم بابت آن شب. دلم میخواست بروم جلو و رک و راست حرفم را بزنم. ازش بپرسم که من را یادش هست یا نه. حتما یادش بود؛ حتما من را میشناخت که واکنش نشان داد؛ ولی نمیدانستم چی توی ذهنش است. دلم میخواست بروم جلو، ولی همان قطبهای مخالف آهنربا نمیگذاشتند. نبرد من با خودم فقط چند ثانیه طول کشید. فقط چند ثانیه بهتزده نگاهم کرد و بعد دوید داخل خانه. در را طوری به هم کوبید که فهمیدم نمیخواهد دیگر هیچوقت چشمش به من بیفتد.
-احسان! کجایی؟
عباس هنوز منتظر جوابم بود. آرام گفتم: نمیدونم... توی کوچه هیچکس نبود... فقط من بودم... منو که دید یهو ترسید برگشت تو... نمیدونم چرا!
توی دلم به خودم گفتم: نمیدونی چرا؟ اون شب رفتی دختر مردم رو زهرهترک کردی، بعد نمیدونی چرا؟
عباس با دقت صورتم را کاوید. گفت: مطمئنی نمیدونی چرا؟
جواب ندادم. خودش ادامه داد: اون شبم ازت ترسید. چرا؟ تو چکار کردی؟
عاجزانه گفتم: خودمم نمیدونم! من واقعا کاری نکردم!
عباس کلافه شد. دست کشید میان موهایش و چهارزانو روبهرویم نشست. بیشتر نمازگزاران رفته بودند. گفت: میشه دقیقا برام توضیح بدی چی بین تو و اونا بوده؟
-خودت که رفتی ته و توش رو درآوردی.
-من فقط میدونم خواستگار دخترش بودی. ولی نمیدونم دقیقا چه اتفاقی افتاده که بهت دختر نداده. و چیزی که برام عجیبه اینه که توی یه فاصله کوتاه بعد از بهم خوردن ازدواج تو و دخترش، جلوی خونهش ترور شده.
وسط آن حجم استرس، خندهام گرفت.
-من کسیو بخاطر این که بهم دختر نداده نمیکشم. قبلا هم بهت گفتم، من جنبه نه شنیدن دارم!
عباس نخندید. جدی به چشمانم زل زد.
-میدونم، ولی شاید قضیه چیز دیگهای بوده!
-قضیه ما هیچ چیز دندونگیری برای تو نداره. یه دعوای خالهزنکی خانوادگی بود.
-میشنوم.
-فکر نمیکنم بهت مربوط باشه.
-به عنوان مسئول پرونده ترور موسویان، الان همهچیز بهم مربوطه.
لجم گرفت؛ ولی چارهای نبود. میتوانست کاری کند که از پرونده کنارم بگذارند. نگاهی به دست چپش کردم. حلقه داشت؛ یک حلقه نقرهای ساده. گفتم: تو چند سکه مهریه قبول کردی؟
ابروهایش کمی بالا رفتند؛ فقط کمی. انقدری که اگر دقت نداشتم نمیفهمیدم. گفت: چطور؟
-بگو تا بگم.
مکث کرد. آن حالت متهمکننده و ترسناک چشمانش از بین رفت. انگار فکر و روحش کلا رفت جای دیگر. آرام گفت: صد و ده تا.
-بازم خوبه. به من گفتن سیصد و نود و چهارتا. متوجهی؟ سیصد و نود و چهارتا سکه تمام بهار آزادی. به اضافه صد مثقال طلا و یه دونگ خونه بابام و حج و آینه و شمعدون نقره و سرویس بیست و چهار عیار و کوفت و زهرمارای دیگه. ضمن این که حق طلاق و تحصیل و کار و این چیزا رو هم میخواستن و انتظار داشتن یه خونه نزدیک خونه خودشون بخرم.
چشمانش چهارتا شدند. ادامه دادم: به نظرت چه غلطی باید میکردم؟
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
عزیزانی که برای خوندن رمان عجله دارن، میتونن عضو کانال خصوصی بشن😁 توی کانال خصوصی رمان ۱۰ تا ۱۵ قسم
به مناسبت میلاد امام حسن عسکری علیهالسلام، تا ساعت ۱۲ امشب میتونید کانال خصوصی رو با ۲۰ درصد تخفیف تهیه کنید✨🌱
یعنی ۸۸ هزار تومان📚
برای عضویت در کانال خصوصی به ادمین پیام بدید:
@eriha_ad
بعضی وقتام با خودم میگم داستان نوشتن رو ول کن... بجاش برو تو کار آموزش آشپزی و ترفند خانهداری و آموزش بستن شال و روسری و روتین پوستی و اینجور چیزا... زحمتش از نوشتن خیلی کمتره، مخاطبم بیشتر تحویلت میگیره و یه شبه کانال رشد میکنه و همه با دقت کانال رو دنبال میکنن که ببینن جهیزیه و کمد لباست چه شکلیه.
والا🙄😒
پ.ن: «اصلا مسئله ذهن مافوق مطرح نیست!»
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 62 صدای کوب
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 63
چشمانش چهارتا شدند. ادامه دادم: به نظرت چه غلطی باید میکردم؟
-چرا؟
-چی چرا؟
-چرا همچین مهریه و شروط سنگینی گذاشته بودن؟
-میگفتن شأن خانوادگی دختر ما بالاست و باید مهریهش بالا باشه. مهریه رو بر اساس عدد ابجد اسمهامون گفته بودن، میگفتن رسممونه. فقط یه حرف اول اسمش دویستتا سکه میشد! میگفتن حق دخترمونه و دخترمون رو از سر راه نیاوردیم و اینجور حرفا. انگار مامان و بابام منو از توی سطل آشغال پیدا کردن.
-خب؟
-خب که خب. موسویان گفت یا این یا بهت دختر نمیدم. منم این مدل مهریههای نجومی رو منطقی نمیدونم. زیر بارش نرفتم و خدانگهدار.
-نظر خود دختر چی بود؟
-مطمئنم این نبود. چون قبلش دربارهش حرف زده بودیم. ولی زورش به باباش نرسید.
لب ورچید و خیره نگاهم کرد. بعد از چند لحظه گفت: پس هنوزم دوستش داری.
سرم گر کشید. فکر نمیکردم به این راحتی لو بروم. خودم را جمع کردم و سعی کردم بحث را ببرم به سمت دیگری.
-نمیدونم چرا تا منو دید ترسید. من هیچکاری نکردم. نمیدونم اصلا منو یادش میاد یا نه. نمیدونم از من چی بهش گفتن...
عباس وسط حرفم پرید.
-فکر نمیکنی این طبیعی نیست که یهویی این مهریه سنگین و شرطا رو جلوت بذارن؟ اونم وقتی قبلا اصلا حرفشو نزدن؟
-نمیدونم. انقدر دربارهش فکر کردم که مغزم سوخته. حتی یه بار با باباش تماس گرفتم و گفتم مهریه رو قبول میکنم. ولی باباش به شغلم ایراد گرفت و گفت کارت خطرناکه. اونا ازم بدشون میاد.
عباس باز هم چند لحظه سکوت کرد. اینبار به تار و پود فرش خیره بود.
-همهش همین بود؟
قطعا همهاش همین نبود. خیلی چیزهای دیگر بود؛ ولی من آن لحظه مطمئن نبودم که گفتنش به عباس درست باشد.
***
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
سلام
هدفم جذب فالوور به هر قیمتی نیست.
ولی گاهی حس میکنم صدام به هیچ جا نمیرسه. تلاشم نتیجه نداره. حس میکنم مخاطب نسبت به کانال بیتفاوت شده. انگار اصلا کانال رو باز نمیکنه. اگه باز میکنه نمیخونه، فقط رد میشه. قبلا فضای کانال تعاملیتر بود. مخاطب نظر میداد، نقد میکرد، میپرسید... این امتیاز کانال بود و باعث پویایی کانال میشد. حتی اون موقع با اینکه اعضای کانال زیر هزارنفر بودن، اصلا این حس رو نداشتم که چقدر اعضای کانال کمان! چون واقعا حضورشون باکیفیت بود. این ویژگی الان کم شده. گاهی احساس میکنم فقط خودم توی کانال عضوم😕
تازه هربار پست میذارم یه دو نفر هم لفت میدن میرن😐
گاهی مثلا یه پستی رو با ذوق منتشر میکنم که نظر اعضا رو ببینم، یه گفتوگو شکل بگیره... بعد انگار نه انگار 😕
انگار خورده باشم به کوه یخ😕
اینطوری میشه که با خودم میگم کاش بیشتر بودن، شاید توی تعداد بیشتر، تعامل بهتری اتفاق میافتاد...
خلاصه که برای من شما عدد نیستید. حضورتون برام مهمه. چون شما نیمی از مهشکنید.
ولی ممنونم از پیامتون. خیلی دلگرمم کرد🌷
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 63 چشمانش چ
سلام
⚠️ هشدار لو رفتن داستان⚠️
احتمالا خط قرمز رمان بعدیای باشه که ویرایش میکنم.
و ممکنه توی ویرایش جدید، زمان شهادت مطهره یکم تغییر کنه. برای همین، ممکنه اینجا مطهره هنوز زنده باشه 😅