☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
آقای پزشکیان بهت رای ندادم، رای نخواهم داد و در کل هم با سیاستها و منش و نگرشت موافق نیستم. ولی مم
باید گفت آقای پزشکیان ممنون که وظیفهات را به عنوان رئیس جمهور، جمهوری اسلامی ایران انجام دادی!
غیر از این بود تعجب داشت و شک بر انگیز بود.
راستی جاش بود بحث انتقام و خون خواهی را هم بگید، جبهه مقاومتم جا موند، یمن دلاورم که هیچی،نقض تفاهم نامه هم که نگیم بهتره.
هیچی دیگه همین...
ممنونم از محبتتون
خب رمان باید برای مخاطب باهوش قابل حدس باشه😅
و همه به اندازه شما دقت نمیکنن.
ضمن اینکه معماهای پیچیدهتر از اینجا به بعد طرح میشن.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
سلام نمیدونستم پولی شده😕 زمانی که ما رفتیم کاملا رایگان بود. حیف، خیلی حیف...😕
عجب. نمیدونستم.
بله البته اگه هزینه ۶ تا کتاب رو حساب کنیم میبینیم میارزه.
یکی از اعضای خانواده ما تولدش ۲۹ فروردینه،
آقای مهندس تولدش ۱۷ شهریوره،
منم تولدم ۱ مهره
یه همچین خانواده ولایتمداری هستیم ما😌😎
(حرفهایا میفهمن)
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
یکی از اعضای خانواده ما تولدش ۲۹ فروردینه، آقای مهندس تولدش ۱۷ شهریوره، منم تولدم ۱ مهره یه همچین خ
۱۷ شهریور تولد امام مجتبی خامنهایه
۲۹ فروردین تولد امام شهید
۱ مهر تولد امام خمینی😎
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 65 مرد نفسی
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 66
***
-چایی میخوری برات بیارم؟
این سوال همیشگی مادرجان بود، وقتی خانهشان میرفتم. بهترین سوالی که میشد از من پرسید و همیشه در هر شرایطی جوابش مثبت بود. کولهام را همان گوشهای گذاشتم که همیشه میگذاشتم؛ همان گوشه از هالشان که مال من بود. کنار درهای حیاط، کنار گلدانهای پتوس و حسن یوسف.
آفتاب بعد از ظهر داشت مایل میشد و خودش را روی فرش دراز میکرد، مثل من. عاشق این بودم که اینجا دراز بکشم و به درختهای انگور حیاط نگاه کنم. آن خانه یک دنیای دیگر بود، یک قلعه محکم که من را دربرابر تمام عوامل استرسزای بیرون محافظت میکرد. البته فقط برای استراحت و آرامش آنجا نیامده بودم. آمده بودم که دنبال کلیدِ در بستهی خاطراتم بگردم.
اگر توی اتاق خودم نبود، حتما اینجا بود. بدون شک. چون اینجا امنترین و آخرین پناهگاه من بود و من حتما اگر از چیزی ترسیده بودم، به اینجا پناه آورده بودم و اگر چیزی بود، آن را اینجا پنهان کرده بودم.
مادرجان برایم چای آورد. چای لیوانی. برای خودش هم آورده بود. چون نمیتوانست روی زمین بنشیند، روی مبل نشست. باباجان توی اتاقش خواب بود. رادیوی توی آشپزخانه طبق معمول روی موج رادیو اصفهان بود. یک برنامه با موضوع خانواده بود. یک مشاور داشت درباره اهمیت گفتوگو در خانواده حرف میزد.
-هفته دیگه سالگرد یوسف و لیلاست.
این را مادرجان گفت و یک حبه قند گوشه لپش گذاشت. در مکثی طولانی، به این فکر کردم که باید در واکنش به این حرف چه بگویم. آخرش هم فقط آرام گفتم: آهان.
یوسف و لیلا پدر و مادرم بودند؛ ولی من هیچچیز از آنها به یاد نداشتم و طبیعتاً دلم هم برایشان تنگ نشده بود. آنها از وقتی که من خودم را شناختم، فقط دوتا سنگ قبر بودند و تعدادی عکس و خاطره. و هیچوقت مامان و بابا انقدری برایم کم نگذاشته بودند که دلم پدر و مادر واقعیام را بخواهد.
مادرجان یک قلپ از چایش را خورد و گفت: دلم میخواست به بابات یا عموت بگم بیاد یه سر ببردمون سر خاکشون. ولی فکر کنم هیچکدوم وقت ندارن.
-فکر کنم مامان بتونه... بهش نگفتید؟
مادرجان آه کشید. قندی که با چای خیس خورده بود را زیر دندانهایش خرد کرد و گفت: نه. گفتم یه وقت مزاحمش میشم.
خندیدم و خودم را لوس کردم.
-شما که مزاحم نیستید قربونتون برم.
مادرجان خندید.
-مگه نگفتم اینو نگو؟
خندیدم.
-باشه قربونتون برم!
مادرجان چشمغره رفت و خندید.
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi