eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
842 ویدیو
94 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
درحال جمع‌آوری اسامی و اطلاعات بانوان شهیده جنگ رمضان و جنگ ۱۲ روزه هستیم. اگر شهیده‌ای می‌شناسید که اسمش توی لیست زیر نیست، اسم، تصویر و اطلاعاتش رو برای ادمین بفرستید. آیدی ادمین: @eriha_ad 1. ندا امینی آذر 2. مرضیه نبوی نیا 3. منصوره رئیس قاسم 4. فرزانه بقرایی 5. مهناز خوش کردار 6. الهه یزدی 7. الهام زائری 8. الهام فرهادیه 9. مرضیه حقانی 10. پری جان نثاری 11. عاطفه خلیلیان 12. اکرم طاهری 13. خدیجه شمسی 14. قدم خیر رحیمی 15. عفت دویستی 16. فاطمه براتی 17. ریحانه خودسیانی 18. مریم مسائلی 19. مژده اکبری 20. زهرا وطن پرست 21. فاطمه سیه پوش 22. مژگان تیموری 23. الهه سادات میرشفیعیان 24. فاطمه فدوی 25. فریده مختاری 26. فرشته سنگرزاده 27. ماندانا سالاری 28. مهدیه رسولی 29. نرگس ذاکری 30. مرضیه بشیری فر 31. مرضیه فیروزی 32. مهسا رنجبر 33. نسیم نیستانی 34. ملیحه نعمتی 35. نرجس شیخ پورشیرازی 36. طاهره محمدی نصرآبادی 37. نرگس حاجی ملاحیدر 38. فاطمه رستمی 39. زهرا مهدی 40. منظرالسادات زرآبادی 41. زهرا عباسی ولدی 42. هانیه سادات نبی زاده 43. رقیه سادات نبی زاده 44. فاطمه سادات میر 45. زهرا رضایی 46. خدیجه امیریان 47. عسل کهریزی 48. مریم کهریزی 49. هستی کهریزی 50. نرگس قلی پور 51. شیما غالبی 52. خدیجه قاسم پور 53. فاطمه عبدالله نژاد 54. نگار مهردوست 55. زینب بهرامی 56. زهرا بهرامی 57. فاطمه محمدی 58. مبینا سبیبانی 59. رقیه پیروزه 60. رقیه شیری 61. فاطمه احمدی 62. اعظم محمدی خرم 63. شورانگیز کاظمی 64. ضحی نانکلی 65. عطیه اصلاحی 66. فاطمه احمدیان 67. مهسا طاهری 68. انسیه سادات امیدعلی 69. محدثه علیزاده 70. سمانه گودرزی 71. زهره شهریاری 72. اعظم فرهمندی 73. زهرا خطیب 74. فاطمه عسکری مینابی 75. مهسا اکبری 76. مرجان مشهدی 77. زهره سادات علوی 78. مریم بخشی 79. فاطمه موحدان 80. یاسمن جعفرزاده 81. حسنا فولادوند 82. زکیه آسیابی 83. خدیجه کمالی 84. راحله رنجبر 85. فاطمه مرادزاده 86. سیده سمیه بکایی 87. زهرا مهردادی 88. فاطمه محمدی نصرآبادی 89. بهاره گلرویی 90. سمیه مشایخی 91. الهام کریمی 92. انسیه کریمی 93. پوران قلی پور 94. سیما کریمی 95. فاطمه سالاری 96. فاطمه شهدادی 97. راضیه زمانی 98. سمیرا سارده 99. محدثه محمدیان 100. فاطمه طاهری فر
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 67 مادرجان
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 68 یک لیوان آب توی گلدان روی اوپن ریخت و به روبه‌رو خیره شد. زمزمه کرد: اون روز... مثل خودم، وقتی می‌خواست فکر کند چشمانش را تنگ می‌کرد. این را از او یاد گرفته بودم. گفت: بهم درست نگفتن. ولی همون روزی بود که بابات اومد دنبالت... آره... تو چند روز بود اینجا بودی... بعد بابات اومد دنبالت و بردت. شبش بهمون خبر دادن تصادف کردین. ولی نگفتن کجا. -چه بلایی سر ماشینمون اومد؟ -چه می‌دونم؟ من اصلا ندیدم ماشینتون چه شکلی شده. دانه‌های برنج را از یک سو به سوی دیگر سینی هل دادم و آرام گفتم: آهان. سینی برنج‌های پاک شده را از دستم گرفت و آن‌ها را شست. -چی شده که می‌پرسی؟ -هیچی... آخه هیچی یادم نیست. مادرجان دست خیسش را به عقب تکان داد. -بهتر. همون بهتر که خاطرات بد رو یادت نمونه. داشت دقیقا با منطق مادر حرف می‌زد. حذف خاطرات بد گذشته به نفع اتفاقات خوبِ آینده. شاید اصلا او هم ماجرا را می‌دانست و به روی خودش نمی‌آورد؛ هرچند شک داشتم مادرجان در این مورد خاص با مادر موافق باشد. باباجان از اتاق آمد بیرون. کمرش خم بود و دیگر نمی‌توانست بدون تکیه به عصا صافش کند؛ ولی تند راه می‌رفت. مثل همیشه دستش را بوسیدم و او پیشانی‌ام را بوسید. حال خودم و بابا و مامان را پرسید و رو به مادرجان کرد. -پس نمیریم مسجد؟ هنوز برای نماز مغرب زود بود. یک ساعتی تا اذان مانده بود. گفتم: مسجد؟ الان؟ -جلسه تفسیر قرآنه. -خودتون تنهایی میرین؟ -آره دیگه. دو قدمه. باباجان گفت: من میرم آماده بشم. مادرجان قابلمه را روی گاز گذاشت. -می‌خوای تو هم بیای؟ -چی...؟ نه... - باشه. پس حواست به غذا باشه که نسوزه. -هست. مادرجان و باباجان که رفتند، تایمر تلفن همراهم را روی بیست دقیقه گذاشتم و از پله‌های زیرزمین پایین رفتم. هرچه بود، آنجا بود؛ در زیرزمینی که یک زمانی محل بازی‌ام بود و حالا فقط به عنوان انبار استفاده می‌شد. چراغ کم‌نور زیرزمین را روشن کردم. بوی نا و خاک می‌آمد. تمیز نگه داشتن یک زیرزمین نسبتاً بزرگ، درحالی که پر از وسایلِ غیرقابل استفاده‌ی پنجاه‌سال گذشته است کار راحتی نیست. شاید هم شصت سال و شاید هم بیشتر. باباجان معتقد بود ممکن است روزی به هرکدام از این‌ها احتیاج پیدا کند. با این منطق که «یادگاری است» یا «شاید بعدا لازمم بشود» هرچیزی را نگه داشته بود. کتاب، لباس، ابزار، وسایل خانه. بعضی از وسایلش به راحتی مربوط به صد سال قبل بود. چیزهایی که از پدرِ باباجان به او رسیده بود. چیزهایی که احتمالا در بازار خرید و فروش غیرمجاز عتیقه، قیمت بالایی داشت. مطمئن بودم چیزی اینجاست که باید پیدایش کنم؛ چیزی که خودم اینجا گذاشته بودم. اینجا بهترین جا برای قایم کردن هرچیزی بود: آشفته، شلوغ، درهم و فراموش شده. قطب‌نمای درون سینه‌ام هم این را تایید می‌کرد. خودش بود؛ گذشته‌ام اینجا بود. اول از همه سراغ کمد پدرم رفتم؛ پدر واقعی‌ام. خیلی وقت بود که وسایلش اینجا خاک می‌خوردند. مادرجان هربار آلبومی یا یکی دوتا از لباس‌هایش را می‌آورد بالا، ولی بیشتر وسایلش اینجا بودند. توی یک کمد. همراه بعضی از چیزهایی که از مادرم مانده بود. ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اتفاقاً توی فکرش هستم... ------------------ ان‌شاءالله بهتر از قبل شده باشه😁 ----------------- ممنونم از محبتتون 🌷
20.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولله سبحانه و تعالی کریم... خیلی کریم... 🥲
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 68 یک لیوان
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشت‌زاده قسمت 69 راستش هیچوقت برایم مهم نبود که وسایلشان اینجاست. یادم نمی‌آید که خیلی توی آن‌ها کنکاش کرده باشم. دلم برایشان تنگ نشده بود که به وسایل بازمانده‌شان توسل کنم. راستش با آن‌ها قهر بودم. سر مزارشان هم دیر به دیر می‌رفتم. آن‌ها پدر و مادر ژنتیکی‌ام بودند، ولی پدری و مادری نکرده بودند. از دستشان عصبانی بودم؛ هرچند می‌دانستم که آن تصادف اصلا تقصیر آن‌ها نبود. می‌دانستم آن‌ها نمی‌خواستند تصادف کنند و روحشان خبر نداشت که توی آن تصادف می‌میرند؛ ولی دانستن این‌ها از عصبانیتم کم نمی‌کرد. گرد و خاکی که روی کمد پدرم نشسته بود، سبک‌تر و نازک‌تر از گرد و خاک روی بقیه وسایل بود. مادرجان آن را هربار تمیز می‌کرد؛ ولی احتمالا آخرین بار این کار را چند روز پیش انجام داده بود. جای انگشتانی روی دسته‌های خاک گرفته کمد مانده بود که احتمالا دستان مادرجان بود. مادرجان همین تازگی به اینجا سر زده بود؛ شاید همین امروز صبح. کلید برنجی کمد روی آن بود، توی قفلش. انگشتانم همان‌جاهایی را لمس کرد که چند ساعت پیش دستان مادرجان لمس کرده بود. خشم در وجودم گر کشید و انگار سرانگشتانم آتش گرفتند. خشمی که در وجودم بود از همان جنسی بود که بعد از تصادف داشتم. مهارنشدنی و خورنده. چیزهای مبهمی از گذشته یادم آمد؛ از همین زیرزمین، همینجا. آن خشم ربطی به پدر و مادرم نداشت. ریشه‌اش عمیق‌تر بود، خیلی عمیق‌تر. حتی عمیق‌تر از خشمم نسبت به احسان دهکردی. در کمد را باز کردم. یادم آمد که همین چند وقت قبل هم این کار را کرده بودم. منظره کمد برایم آشنا بود، آشنا و نزدیک. چندتا کتاب و دفتر و آلبوم چیده شده روی هم، یک کیف، چندتا لباس که با کاوری پوسیده آویزان شده بودند. قبلا این صحنه را دیده بودم و این عجیب بود؛ چون کم پیش می‌آمد به اینجا سر بزنم. صداها پشت در بسته‌ی ذهنم هیاهو می‌کردند. نزدیک بودم. شاید فقط چند قدم یا کمتر تا گذشته فاصله داشتم. آلبوم روی همه کتاب‌ها بود و برعکس بقیه چیزهای توی کمد، خاک نداشت. صاف هم قرار نگرفته بود. قطعا مادرجان امروز صبح رفته بود سراغش. جلد آلبوم نیلی بود و کمی فرسوده شده بود. آن را با چسب پهن جلد کرده بودند که از هم فرونپاشد. از آن آلبوم‌های قدیمی بود که در هر صفحه شش تا جای عکس داشت. بارها دیده بودمش؛ چون آلبوم پدر و مادرم و بچگی من بود. دستم ناخودآگاه سمش کشیده شد. یادم بود که با چه عکسی شروع می‌شد؛ عکس‌هایی از زمان مدرسه و کودکی پدرم، یوسف. کوچک‌ترین پسر خانواده بود. متولد سال چهل و شش. ده سال از مرتضی – عمویی که واقعا پدر بود – کوچک‌تر بود. عموی دیگرم فقط دو سال از پدرم بزرگ‌تر بود و عمه‌ام، یک سال از پدرم کوچک‌تر. عکس‌های سیاه و سفید خانوادگی را رد کردم؛ عکس‌هایی که در آن پیرها جوان بودند و جوان‌ها کودک. رسید به عکس ازدواج پدر و مادرم؛ لیلا. فکر کنم سال شصت و نه یا هفتاد ازدواج کردند؛ همان حدود. یوسف از جنگ برگشته بود و لیلا دانشجو بود. یوسف و لیلا توی همه عکس‌ها خوشحال بودند. حتی با وجود کیفیت پایین عکس‌ها و رنگ‌های بی‌جانشان، می‌شد بفهمم که چشمانشان می‌خندد. مصداق عینی کلمه خوشبختی. سال هفتاد و دو، من به دنیا آمدم. جلو رفتن عکس‌ها مساوی بود با بیشتر شدن شباهت من به مادرم. آن لحظه که من همسن مادر توی عکس بودم، دقیقا عین هم بودیم. انگار من خودش بودم. آلبوم فقط کمی از نیمه گذشته بود که خالی ماند. چندتا عکس از مراسم ترحیم پدر و مادرم بود که من توی آن‌ها نبودم. فقط یک سال و چند ماهم بود. توی یکی از جاده‌های کردستان تصادف کرده بودند. پدر باید می‌رفت ماموریت و چون ماموریتش طولانی بود، ما را هم برده بود. توی راه برگشت، منافقین ماشینشان را دستکاری کردند. تمام مسافرهای یک اتوبوس مردند، از جمله پدر و مادرم. تنها کسی که زنده ماند، من بودم. عکس‌های آخر هم از سال نوهایی بود که مادرجان و باباجان سر مزارشان در گلستان شهدا تحویل می‌کردند و هفت‌سین‌هایی که روی مزارشان چیده بودند. من توی آن عکس‌ها بودم؛ توی بغل مامان، سهیلا. سهیلا نمی‌توانست بچه‌دار شود؛ چندین سال بود که منتظر بچه بود. از خدا خواسته من را قبول کرده و هیچ‌وقت شبیه یک زن‌عمو رفتار نکرده بود. دقیقا همان‌طوری بود که مادرهای دیگر هستند: مهربان و دلسوز و گاهی ناتوان در درک فرزندی که ازشان یک نسل کوچک‌تر است. ادامه دارد... ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست. گروه نویسندگان مه‌شکن https://eitaa.com/istadegi