eitaa logo
فرّ+یاد | فاطمه حجتی
66 دنبال‌کننده
518 عکس
29 ویدیو
5 فایل
«فَاستَقمِ کَما اُمِرت» فر+یاد فر:شکوه، اون آنِ خاصی که توی قصه‌های باستانی و افسانه‌ای باید افراد برگزیده داشته باشنش + یاد:مرور، ذکر، معنا اینجا؟ رزق‌سنجِ واژه و قلم و اندیشه! ناشناس: https://6w9.ir/Harf_10579115
مشاهده در ایتا
دانلود
لینک ناشناس جدید اگه صحبتی بود در خدمتم https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_y9ccjg&btn=فر+یاد
اینکه وقتی یک نفر یکی در میون از واژه‌های بیگانه استفاده می‌کنه حسی شبیه به انزجار دارم، خوشحالم میکنه. پاسداشت زبان فارسی توصیه و تاکید رهبر شهیدمونه(((:
ما حتی زمانی که از سلامتیِ همدیگه خبر می‌گیریم به "الله اکبر" مسلحیم هیچ قدرتی حریف این قدرت لا یزال نیست
خدای عزیزم خواستم خاطرنشان کنم اگه بر فرض محال قراره منِ بی‌لیاقت هم از باب شهادتی که الحمدلله چهارطاق بازه رد شم، می‌خوام همینجا جلوی همین جمع ازت قول بگیرم که بهم امکان بدی برم تو خوابِ آدمای مناسب و پایه تا ایده‌هایی که داشتم برای تولید محصول و نوشتن قصه و فیلمنامه رو یادشون بیارم بلکه کارا زمین نمونن و شرمنده‌ت نباشم. خداست و قولش🙏🏻 شاید بگین چقد دلت خوشه. اتفاقا دلم ناخوشه چون این همه ایده‌ی نیمه‌کاره مال خودم نیست. امانته دستم. حواستون باشه خلاصه. اون دنیا نگید نگفتم🤝 ها و دیگران....
هدایت شده از حامد زمانی | Hamed Zamany
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بالاترین صدا تو اوج ازدحام ســــــــوز دعــــــــای مـاســــــــت اینستاگرام | یوتیوب | تلگرام | بله | ایتا
فرّ+یاد | فاطمه حجتی
بالاترین صدا تو اوج ازدحام ســــــــوز دعــــــــای مـاســــــــت اینستاگرام | یوتیوب | تلگرام | ب
کاش تدوینگر کانال حامد زمانی رو پیدا کنم و ازش خواهش کنم متن توی کلیپ‌هاشو با ضرب آهنگ هماهنگ کنه و یه کم هنر و سلیقه‌ی بیشتری تو متن گذاشتن به خرج بده🤦🏻‍♀🤦🏻‍♀ محتوا و آهنگ بی‌نظیر، راش‌ها عالی، متن در ابتدایی‌ترین حد واقعا دیگه دلم نمیاد نگاه کنم کلیپاشو😭 کمپینِ "یا روی ادیتت متن نذار یا اگه میذاری برازنده‌ی فضاش بذار"
این احتمال هم هست که راش‌ها رو یه نفر مونتاژ میکنه بعد میده به یکی دیگه متن رو سرسری میذاره چون راش‌ها کاملا هماهنگن با ضرباهنگ واقعا جز این با منطق جوردرنمیاد *تفکرات یک شِبه تدوینگر
به جاش کلیپای سدخارجی و امثال این کلیپا رو ببینید جیگرتون حال بیاد
دلم واسه اونایی که سریال صبح آخرین روز رو ندیده‌ن می‌سوزه.
فرّ+یاد | فاطمه حجتی
دلم واسه اونایی که سریال صبح آخرین روز رو ندیده‌ن می‌سوزه.
+امشب دلم می‌خواد...نه حسرت گذشته رو بخورم...نه نگران آینده و فردا باشم... -می‌فهمم...دلت آرامش خدایی می‌خواد(: +(((:....آرامش خدایی!.... گر به همه عمرِ خویش با تو برآرم دمی حاصل عمر آن دم است؛ باقی ایام رفت | صبح آخرین روز بعنوان آخرین شبِ بیست سالگی، منم همینطور شهید شهریاریِ عزیز! منم همینطور(:
فرّ+یاد | فاطمه حجتی
۲۰ عزیز! تمام تاریکی‌ها و گره‌هات، به روزهایی که برای اولین بار تو سرزمین عراق گذشت، به روزنه‌ها و پ
خدا منو نندازی! به بهانه‌ی آخرین شب بیست سالگی و تکمیل شدن بیست و یکمین سال بیست و یک عزیز سلام! سال قبل در شهر قم، وسط دوره‌ی طرح ولایت بودم که قرار و مدارهایم را نیامده با تو گذاشتم. قبول دارم! برای منِ فرسوده و فرتوت شده به دست اشتباهات خویش، قرارهای کمالگرایانه‌ای بود. اما دیدم که کم نگذاشتی. دیدم که تمام تلاشت را کردی برایم رزق داشته باشی. خیلی جاها شد. خیلی جاها هم نشد. درست مثل تاب خوردن که یک لحظه اوج می‌گیری به سمت آسمان و یک لحظه محکم برمی‌گردی رو به عقب. مهم همان دعای میان شعرهای کودکانه است. مهم «خدا منو نندازی»ست. وگرنه تاب خوردن ذات زندگی ست. مهم این است که «اگه میخوای بندازی…» به چه کسی و چه عاقبتی ختم شود. مهم این است که در هر مرحله از زندگی به موقع از روی درخت چیده شوی. نه کال باشی و نه له شده. من و تو ۳۶۵ روز با هم بودیم. هم شکستن دیدیم هم شکفتن. هم اوج گرفتن دیدیم و هم سقوط کردن. ولی افتادن بدون پشتوانه؟ بدون اینکه بغل کسی بیفتم؟ نه. گمان نکنم. که اگر افتاده بودم الان اینجا مشغول صحبت با تو نبودم. یک وقت داشتم میفتادم، بغل رفیق راه افتادم. یک وقت آغوش مشهدِ سلطان خراسان به رویم باز شد. یک وقت شش‌گوشه‌ی حسین چشم‌هایم را در آغوش گرفت. یک وقت دست بانوی کریمه‌ي قم بر سرم کشیده شد. یک وقت پدرانگی امام عصر به دادم رسید و…؛ با این تفاسیر چطور می‌توانم از تو ناراضی باشم؟ چطور می‌توانم ناشکری کنم وقتی خدا هزار و یک جور درمان برای دردهایم پیش پایم گذاشت؟ هرچه کم و کاستی هم بود، از نابلدی خودم و غفلتم بود. وگرنه تو تمام تلاشت را کردی پای قولت بمانی. من رفتم عقب و آمدم جلو. تاب خوردم و تاب خوردم. یک جاهایی مشت‌هایم را محکم دور طناب گره کردم و یک جاهایی شل گرفتم و نزدیک بود تعادلم به هم بخورد. یک جاهایی زیاده روی کردم در شدتِ تاب خوردن. یک جاهایی کم گذاشتم. اما نیفتادم. چندبار تا آستانه‌اش رفتم اما قطعا نیفتادم که امروز این متن را می‌نویسم. پس بیست و یک جان! بیا دعا کنیم دیگر خطر افتادن تهدیدم نکند و از ترسش به گریه نیفتم. بیا دعا کنیم بیست و دو مثل اسمش قدرتی دو برابر داشته باشد و حین تکمیل شدنش، من هم قوی‌تر شوم. زندگی‌بلدتر. بزرگتر. آدم‌تر… من دیگر برای استقبال از بیست و دو نگرانی ندارم. مثل پارسال، با تردید دست نمی‌دهم با سن جدید. نه اینکه هیچ واهمه‌ای از ناتوانی‌های خودم نداشته باشم‌ها! نه. ولی به «ما زنده‌ایم مثل امید» باور پیدا کرده‌ام. اوضاع خیلی بهتر از آن روز و شب‌های سخت است. خودت هم می‌دانی و الهی شکر که اینطور است. پس بیا دعا کنیم در بیست و دو سالگی محتاط و محکم تاب بخورم اما هربار بیشتر اوج بگیرم. ترفندهای تاب‌سواری را بهتر بلد شوم. فراز و نشیب‌ها کمتر خسته‌ام کند. استمرار را یاد بگیرم. نظم را هم. بلکه فکرها و امانت‌هایم به جایی برسند. بیست و یک جان! پرونده‌ات را با هزاران خاطره‌ی شدیدا تلخ و شدیدا شیرین، با رضایت می‌بندم. تو هم برای من و بیست و دو دعا کن. چون یک سال قرار است به همه بگویم بیست و یک ساله‌ام. قرار است نتیجه‌ی ۳۶۵ روز با هم بودنمان، یک سال اسم تو روی نام من باشد و آبرویی که امیدوارم برایت بخرم. همانطور که تو برای بیست خریدی و دردهای آن را مرهم گذاشتی. دروغ چرا؟ دوست داشتم بیشتر طول می‌کشیدی و سامان‌گرفته‌تر با تو وداع می‌کردم. ولی می‌خواهم به همین تلاشِ دوتایی‌مان قانع باشم، شکر کنم و خداحافظی‌مان را شیرین. پس به امید دیدار تا روزی که دوباره باید برای من و همگان مرور شوی. امید که اشتباه‌ها را جبران کرده و امتیازها را از دست ندهم تا با دیدنِ دوباره‌ات شرمنده نباشم. همسفر یک ساله‌ات را از یاد نبر و دعا کن. یا حق. @its_shouter13