فرّ+یاد | فاطمه حجتی
بالاترین صدا تو اوج ازدحام ســــــــوز دعــــــــای مـاســــــــت اینستاگرام | یوتیوب | تلگرام | ب
کاش تدوینگر کانال حامد زمانی رو پیدا کنم و ازش خواهش کنم متن توی کلیپهاشو با ضرب آهنگ هماهنگ کنه و یه کم هنر و سلیقهی بیشتری تو متن گذاشتن به خرج بده🤦🏻♀🤦🏻♀
محتوا و آهنگ بینظیر، راشها عالی، متن در ابتداییترین حد
واقعا دیگه دلم نمیاد نگاه کنم کلیپاشو😭
کمپینِ "یا روی ادیتت متن نذار یا اگه میذاری برازندهی فضاش بذار"
این احتمال هم هست که راشها رو یه نفر مونتاژ میکنه بعد میده به یکی دیگه متن رو سرسری میذاره چون راشها کاملا هماهنگن با ضرباهنگ
واقعا جز این با منطق جوردرنمیاد
*تفکرات یک شِبه تدوینگر
فرّ+یاد | فاطمه حجتی
دلم واسه اونایی که سریال صبح آخرین روز رو ندیدهن میسوزه.
+امشب دلم میخواد...نه حسرت گذشته رو بخورم...نه نگران آینده و فردا باشم...
-میفهمم...دلت آرامش خدایی میخواد(:
+(((:....آرامش خدایی!....
گر به همه عمرِ خویش با تو برآرم دمی
حاصل عمر آن دم است؛ باقی ایام رفت
#دیالوگ | صبح آخرین روز
بعنوان آخرین شبِ بیست سالگی، منم همینطور شهید شهریاریِ عزیز! منم همینطور(:
فرّ+یاد | فاطمه حجتی
۲۰ عزیز! تمام تاریکیها و گرههات، به روزهایی که برای اولین بار تو سرزمین عراق گذشت، به روزنهها و پ
خدا منو نندازی!
به بهانهی آخرین شب بیست سالگی و تکمیل شدن بیست و یکمین سال
بیست و یک عزیز سلام! سال قبل در شهر قم، وسط دورهی طرح ولایت بودم که قرار و مدارهایم را نیامده با تو گذاشتم. قبول دارم! برای منِ فرسوده و فرتوت شده به دست اشتباهات خویش، قرارهای کمالگرایانهای بود. اما دیدم که کم نگذاشتی. دیدم که تمام تلاشت را کردی برایم رزق داشته باشی. خیلی جاها شد. خیلی جاها هم نشد. درست مثل تاب خوردن که یک لحظه اوج میگیری به سمت آسمان و یک لحظه محکم برمیگردی رو به عقب. مهم همان دعای میان شعرهای کودکانه است. مهم «خدا منو نندازی»ست. وگرنه تاب خوردن ذات زندگی ست. مهم این است که «اگه میخوای بندازی…» به چه کسی و چه عاقبتی ختم شود. مهم این است که در هر مرحله از زندگی به موقع از روی درخت چیده شوی. نه کال باشی و نه له شده.
من و تو ۳۶۵ روز با هم بودیم. هم شکستن دیدیم هم شکفتن. هم اوج گرفتن دیدیم و هم سقوط کردن. ولی افتادن بدون پشتوانه؟ بدون اینکه بغل کسی بیفتم؟ نه. گمان نکنم. که اگر افتاده بودم الان اینجا مشغول صحبت با تو نبودم. یک وقت داشتم میفتادم، بغل رفیق راه افتادم. یک وقت آغوش مشهدِ سلطان خراسان به رویم باز شد. یک وقت ششگوشهی حسین چشمهایم را در آغوش گرفت. یک وقت دست بانوی کریمهي قم بر سرم کشیده شد. یک وقت پدرانگی امام عصر به دادم رسید و…؛ با این تفاسیر چطور میتوانم از تو ناراضی باشم؟ چطور میتوانم ناشکری کنم وقتی خدا هزار و یک جور درمان برای دردهایم پیش پایم گذاشت؟ هرچه کم و کاستی هم بود، از نابلدی خودم و غفلتم بود. وگرنه تو تمام تلاشت را کردی پای قولت بمانی.
من رفتم عقب و آمدم جلو. تاب خوردم و تاب خوردم. یک جاهایی مشتهایم را محکم دور طناب گره کردم و یک جاهایی شل گرفتم و نزدیک بود تعادلم به هم بخورد. یک جاهایی زیاده روی کردم در شدتِ تاب خوردن. یک جاهایی کم گذاشتم. اما نیفتادم. چندبار تا آستانهاش رفتم اما قطعا نیفتادم که امروز این متن را مینویسم. پس بیست و یک جان! بیا دعا کنیم دیگر خطر افتادن تهدیدم نکند و از ترسش به گریه نیفتم. بیا دعا کنیم بیست و دو مثل اسمش قدرتی دو برابر داشته باشد و حین تکمیل شدنش، من هم قویتر شوم. زندگیبلدتر. بزرگتر. آدمتر…
من دیگر برای استقبال از بیست و دو نگرانی ندارم. مثل پارسال، با تردید دست نمیدهم با سن جدید. نه اینکه هیچ واهمهای از ناتوانیهای خودم نداشته باشمها! نه. ولی به «ما زندهایم مثل امید» باور پیدا کردهام. اوضاع خیلی بهتر از آن روز و شبهای سخت است. خودت هم میدانی و الهی شکر که اینطور است. پس بیا دعا کنیم در بیست و دو سالگی محتاط و محکم تاب بخورم اما هربار بیشتر اوج بگیرم. ترفندهای تابسواری را بهتر بلد شوم. فراز و نشیبها کمتر خستهام کند. استمرار را یاد بگیرم. نظم را هم. بلکه فکرها و امانتهایم به جایی برسند.
بیست و یک جان! پروندهات را با هزاران خاطرهی شدیدا تلخ و شدیدا شیرین، با رضایت میبندم. تو هم برای من و بیست و دو دعا کن. چون یک سال قرار است به همه بگویم بیست و یک سالهام. قرار است نتیجهی ۳۶۵ روز با هم بودنمان، یک سال اسم تو روی نام من باشد و آبرویی که امیدوارم برایت بخرم. همانطور که تو برای بیست خریدی و دردهای آن را مرهم گذاشتی.
دروغ چرا؟ دوست داشتم بیشتر طول میکشیدی و سامانگرفتهتر با تو وداع میکردم. ولی میخواهم به همین تلاشِ دوتاییمان قانع باشم، شکر کنم و خداحافظیمان را شیرین. پس به امید دیدار تا روزی که دوباره باید برای من و همگان مرور شوی. امید که اشتباهها را جبران کرده و امتیازها را از دست ندهم تا با دیدنِ دوبارهات شرمنده نباشم. همسفر یک سالهات را از یاد نبر و دعا کن. یا حق.
@its_shouter13
فرّ+یاد | فاطمه حجتی
+امشب دلم میخواد...نه حسرت گذشته رو بخورم...نه نگران آینده و فردا باشم... -میفهمم...دلت آرامش خدای
- اولین هدیهی تولد از طرف شهید شهریاری بود(:
#فاء
همهی گلا میدونن
تو نیای بهار نمیشه
به امر رهبرمون "با خوف و رجا منتظر عیدی حضرت حق هستیم"
اللهم عجل لولیک الفرج
سال نو مبارک🌱
هرچی دعا میکنم خدایا منو شرمندهی بندههات نکن، بیشتر شرمنده میشم! شاید دارم اشتباه میگم؛ باید بگم خدایا من که شرمنده هستم. بدم شرمندهم. یه جوری درم بیار از این شرمندگی. بهم توان بده جبران کنم نکردههامو...
پارسال دم اربعین توی صحن نجف نشسته بودیم، عارفه گفت از اون دعاهایی بکن که تو کانالت مینویسی.
شاید بازم همین اینجا نوشتن و جمعی دعا کردن، یه برکتی بهش داد...شاید...