لذتِ آروم گرفتن تو خونه و طعم شادی کنار خونواده اونجایی معنا میگیره که بعد از بدوبدوهای صبح تا شب بخوای کنارشون نفس تازه کنی. اونجا که مجبوری یه زمان خیلی محدود رو کنارشون باکیفیت بگذرونی.
وگرنه صبح تا شب تلپ بودن تو خونه هیچ حسی حتی استراحت و رفع خستگی رو به آدم منتقل نمیکنه. یه وقتا راحتیِ خونه خودش مُخدره...
من میگم حتی آخر هفته ها رو هم واسه تو خونه بودن با خونواده نذاشتن. تعطیلات واسه با خونواده بیرون رفتنه. بیشتر از روزای دیگه کنارشون قدم برداشتنه. نه اینکه صبح تا شب فقط تو یه فضای چندده متری مشترک نفس بکشیم و کسی نفهمه اون یکی حالش چطوره...
تو خونه موندن خونه رو خونه نمیکنه. به خونه برگشتنه که خونهش میکنه.
آدمیزاد با حرکت زندهست، با حرکت نفس میکشه، با حرکت شاده. خونه وقتی خونهست که به این حرکته کمک کنه. نه اینکه مانعش بشه.
خونه وقتی خونهست که تو خودشم حرکت جاری باشه. سر و صدا باشه. از اینور به اونور دوییدن باشه. کار باشه. کمک باشه. خنده باشه.
ما هرجا کم میاریم پامون تو یه چالهای گیر کرده. جاده رو گم کردیم. راه و ابزار حرکت رو...
خدا کنه خونههای همهمون، خونه باشه...
#صاد
تو که دیر کنی
بقیه خودشونو میرسونن
نه دین نه دنیا منتظر کسی نمیمونه(:
واقعا افسوس و صد افسوس که محیط آکادمیک نه جیغ کشیدن رو برمیتابه نه گریه کردن رو☺💔
-در جستجوی کتابهای دست نیافتنی.
فرّ+یاد | فاطمه حجتی
منم همینطور دکتر محسنیان راد! منم همینطور
سرچ و پرسیدن از مسئول کتابخونه؟
نه ممنون! در درو کردن مخزن و قفسهها لذتی هست که جای دیگه پیدا نمیشه😔
زندگی داره هیجان انگیز میشه
یه روز تو خونه در روم قفل میشه و زندونی میشم یه روز تو دانشگاه
هربار هم به طرر طنزی نجات مییابم 😔😂✌️
فرّ+یاد | فاطمه حجتی
آی چقد حرف دارم!
بله دوستان آدم با دور شدن از حرف زدن و نوشتن، بشدت دچار اینرسی میشه.
اعوذ بالله من الاینرسی🙏🏻
رو هیچیِ دنیای مزخرفی که کل زندگی آدمو به تکنولوژیِ بیحساب و کتاب وابسته کرده نمیشه حساب کرد.
خدا میدونه که ما نمیخوایم انقد درگیر حاشیههای بیخود بشیم. خدا میدونه که یه عالم کار هست. یه عالم خلق کردن. یه عالم سوژهی رو زمین مونده. ولی نصف عمرمون حروم چیزای مسخره میشه.
حالم از هرکسی که قدر و اهمیت برق، اینترنت، شبکه های اجتماعی و فیلتر نبودنشون و...رو نمیدونه و اگه راهی واسه بهتر شدن شرایط هست، با بهونهتراشی خرابش میکنه، به هم میخوره و امیدوارم خدا هم نبخشدشون.
پشت تاکسی، اشرف زاده با صدای خیلی کم تو رادیو میخوند:
-از هوایت نفسم را پر کن
تنگ دریاست برای ماهی-
خیره به پنجره باهاش زمزمه کردم و چشمام پر شد. بدون اینکه دقیقا بدونم چرا، بیشتر از همیشه فهمیدمش...
درونم پر از گریهست. اونقدری که به هربهانهای تو کسری از ثانیه میریزه بیرون. حالا میخواد با یه جملهی استاد یادگاری سر کلاس باشه، با یه دیالوگ، یه خط کتاب، یا ملازمان که همین الان تلوزیون داره پخش میکنه....
[ولی گریهای که به حرکت ختم نشه، گریه نیست...نیست.]
خود کیانوش هم فکرشو نمیکرد که کسی واسه جمع کردنِ خونواده و اومدن به باغش انقد انرژی صرف کنه🦦
دلم واسه غافلگیر شدن با پیرنگهای واقعی و آشنا وسط فیلمی که فکرشو نمیکنی تنگ شده بود(((: یه حسی شبیهِ دیدنِ هناس، اولین بار تو جشنواره فجر...
و در نهایت، هنر، آدما رو زنده میکنه. قصه به آدما جونِ دوباره میده.
دیدنِ #باغ_کیانوش فارغ از گروه سنیش که چندان هم دقیق نیست، تجربهی خوبیه. قوتِ داستان پردازیش گمشدهی این روزای خیلی از فیلمای بزرگساله. ببینیدش.