باز دوباره صبح شد؛
و من هنوز میلی به شروع هیچ چیز ندارم؛
و باز شروع تمسخرهای همیشگی؛
تا کی ادامه دارد؟
بینهایت؟
شاید؛
مثل صف ابرهای خاکستری
که مقصدشان را فراموش کردهاند؛
اما روزی،
خسته شوند از تکرار خودشان؛
و من بمانم
با سکوتی که دیگر
درگیر اثبات خودش نیست؛
با صبحی که
فقط صبح است،
نه آغاز رنجی آشنا؛
اما فعلاً
عقربهها از حرکت خستهاند؛
انگار زمان روی زخم هایش مکث کرده است؛
و من میان این همه صدا
دنبال یک لحظه میگردم؛
ثانیهای کوتاه که ثابت کند
بینهایت
فقط یک واژه بوده است.