˖✿..از اهـــــــالی مــــزرعـــ👩🏻🌾ـــــه 🎤
🪞به شدت به یک خانوم توانا در بین دوستام نیاز دارم 😬🍔
هعیی 😂به کس کسوننش نمیدم 😌🎀🤣
♡⌢ایدیم @faria_psy🌱┊
مزرعهی فاریا🍓☘️
#part4 #خانوم_خبرنگار🎤🎀 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ 💞 شادی💞 انقدر به در کوبیده بودم که ت
#part5
#خانوم_خبرنگار🎤🎀
▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃
💞شادی💞
..
یک نفس از عمق وجودش کشید
-قضیه برمیگرده به چندین سال پیش
پدر اقای دیاکو یه زنه ترک داشتن.
مادره آقای دیاکو رو میگم...من همون سال ازدواجشون وارد این خونواده شدم..
آقا دیاکو به دنیا اومد... تایلر بزرگ و خانوم چیزی کم نداشتن
اما امون از جنگ...
به زمین یه دستی کشید و ادامه داد
-دیاکو اون موقع سنی نداشت..بچه بود..
اقا تایلر میخواست از مرز فرار کنه... با خانوم و دیاکو؛
بماند که چقدر اصرار کردیم..
اما پاش گیر بود و میترسید..نه برای خودش..برای خونوادش.چیزایی نمیدونست که اگه پیداش میکردن بلا سرش میاوردن
جوون بود.. خام بود... اما دیاکو رو با تموم جونش دوست داشت..
توی تاریکی هم چشماش برق میزد..
با لبخند گفت
-میدونم چی تو سرت میگذره دختر جون
میگی اینا به من چه ربطی داره..
به خودم اومدم و گفتم-نه نه. میشنوم
-نمیدونم به مرز رسیدن.. نرسیدن..
اما نصف شب صدای در اومد
رفتم درو باز کردم
تایلر با صورتی خونی افتاده بود دم در
دیاکو با ترس بغلم کرده بودو بلند گریه میکرد...
خانوم کجا بود؟ نمیدونم...
دسته پلیس افتاده بود یا اون نامردا نمیدونم!
.. سال خیلی سختی رو گذروندیم. اقا فقط یه جا خیره میشد و توی خواب اسم خانومو داد میزد.. هر شب کابوس هرشب گریه..
اقا برای این که دیاکو خیلی چیزا یادش بره و یکی باشه که حس مادر رو دوباره براش زنده کنه زن گرفت
خوب یادمه... وقتی اقا میخواست دوباره ازدواج کنه همه ی خبرنگارا از درو دیوار میریختن داخل..
..
اقا با خانومی به نام آفتاب ازدواج کرد.
الهی بمیرم براش.. خیلی مهربون بود.همه رو مثل دوستای خودش میدونست
خیلی مظلوم بود خیلی...
همون سال اقا کاژه بدنیا اومد
ارباب خیلی آفتاب خانوم رو دوست داشت. براش هرکاری انجام میداد .. بالاخره پسرا با هر سختی که بود بزرگ شدن..
چند وقت بود اقا رو اذیت میکردن
اقا آفتاب خانوم رو فرستاد این جا
اما یه از خدا بی خبری... از این جا تلفن میزد و جای خانوم بالاخره لو رفت
یه روز از خواب بلند شدیم که دیدیم خانوم نیست..
اقا به پلیس خبر داد...
میگن وقتی پول رو خواستن بدن پلیس ها ریختن خونه
اما اونا خانوم رو دستگاه شوک قوی کشته بودن..
کاژه سنی نداشت...
تموم تلفنارو اتیش زد
کسی دیگه اجازه نداره گوشی داشته باشه... یا هر وسیله ارتباطی...
مریض شد... گوشه گیر شد... من بقیه عمره اقا کاژه رو مثل مادرش همراه بودم
مثل پسرم میمونه...
چند وقتم هست که آقا فوت شده... این جا دیگه هیچ نوری جز اقا کاژه نداره...
خوده کاژه هم که نزدیک دو ساله انگار روزه ی سکوت گرفته
میشینه اتاق و بامریضیش سر میکنه
...
▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃
𝕁𝕠𝕚𝕟⤷ https://eitaa.com/itss_faria 🌝🥐 °✧
#part6
#خانوم_خبرنگار🎤🎀
▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃
💞شادی💞
سریع دستای سخت و گرمش رو گرفتم توی دستام
- خانوم.. میشه باهاش حرف بزنین. میشه از شرایط من بهش بگین
خواهش میکنم.! شما که میگی مثل مادرشی.. روی شمارو زمین نمیندازه...
- دخترم کاژه شرایط خوبی نداره.. به خاطر مریضیش یکم عصبیه.. بستگی به شرایطش داره عزیزم
بگیر بخواب... فردا بهت خبر میدم.
از دیوار گرفت و بلند شد
- ازینجا نترس دختر.! من اتاق بغلیم. کاری داشتی بیا اتاق خودم..
لرزی که به جونم افتاده بود که تمومی نداشت..
جای غریب دیگه برام آشنا بود... من خیلی وقت بود که غریب بودم..
اما.. اینجا فرق داشت. اتاقی که با یک شمع کمسو روشن شده بود... نه پنجره و نه تختی داشت.
زمینی که با حصیر پوشیده شده بود و با هر تکان خش خش میکرد
و هوایی که لرز شونه هامو بیشتر میکرد
قرار بود چه بلایی سرم بیاد؟ پتورو کشیدمو سرمو به دیوار تکیه دادم
تاحالا انقدر از اینده نترسیده بودم. تاحالا... وارد همچین جای عجیبی نشده بود
مطمئنم این اتفاق برای هیچ خبرنگاری نیفتاده...
اون حتی من رو ندید... فقط برای یه سوال ساده؟
مگه این دنیا قانون نداره
مگه میشه انقدر ساده با آدم ها بازی بشه..
خسته بودم و حوصله ی فکر به این اتفاق عجیب رو نداشتم
گوشه ی اتاق پاهامو جمع کردمو چشمامو بستم
فردا همه چی درست میشه...
.
...
▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃
𝕁𝕠𝕚𝕟⤷ https://eitaa.com/itss_faria 🌝🥐 °✧
مزرعهی فاریا🍓☘️
#part6 #خانوم_خبرنگار🎤🎀 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ 💞شادی💞 سریع دستای سخت و گرمش رو گرفتم
دو پارت امروز تقدیم نگاهتــــــون😍🌱
ایشون شخصیت شادی در رمان هستن
همون خانوم خبرنگار دردسرسازمون😁💕
https://eitaa.com/itss_faria
مزرعهی فاریا🍓☘️
#part6 #خانوم_خبرنگار🎤🎀 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ 💞شادی💞 سریع دستای سخت و گرمش رو گرفتم
#part7
#خانوم_خبرنگار🎤🎀
▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃
شادی
با صدای همهمه از خواب بیدار شدم
اما بیدارشدنم فرقی با خواب نداشت
اطرافم تاریکی مطلق بود
کمی که به صداها دقت کردم اسم کاژه به گوشم خورد
من هنوز توی اون خراب شده بودم؟؟
سریع از جام بلند شدمو رفتم سمت در
نه...
مثل این که خواب نبودم.
نشستم و از زیر در به اون طرف نگاه کردم
پاهایی که سریع این طرف و اون طرف میرفت
با استرس بلند شدم
چند بار که محکم کوبیدم داد زدم-من جــــا موندم!! درو بازکنین ! من جا موندم.
صدای کلید اومد
رفتم کنار....
یک خانوم با قدی بلند و صورتی لاغر جلوم ایستاده بود
با ترس گفتم-من جا موندم!
- چی؟ از چی جا موندی
- چرا.. انقدر همه میدوعن این ور اون ور
خانومی که دیشب دیده بودم داشت نزدیکم میشد
- دارن اماده میشن برن بالا... کم کم باید هم ناهار بار بزا...
تازه چهرش رو دیده بودم.. زن مهربونی به نظر میومد
ولی جور عجیبی بهم خیره شده بود
کارتونی که دستش بود رو بدون این که چشم ازم برداره گذاشت زمین
خانوم لاغر با جدیت گفت-بی بی لباسارو بهش بده. بعد بیارش بالا
من- من چی؟؟ نمیتونم بیام بالا؟
یه نگاهی بهم انداخت و رفت...با رفتارش میخواست بگه اون قدر حرفام براش اهمیت نداره که جواب بده.
شایدم من زیاد سوال پرسیدم.
- خانوم ببخشید...
با دیدن قطره اشکی که از گوشه ی چشماش چکید ماتم برد
دستی کشیدم به سرو صورتم... مقنعه رو منظم تر کردم و گفتم-خیلی بدم؟
▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃
𝕁𝕠𝕚𝕟⤷ https://eitaa.com/itss_faria 🌝🥐 °✧
#part8
#خانوم_خبرنگار🎤🎀
▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃
💞شادی💞
دستای لرزونی که داشت رو بالا اورد
روی گونه هام گذاشت و با لبخند بهم نگاه کرد
اما چشماش پر از ترس و غم بود
بهش میگفتن بی بی...
-دخترم..
من- بلـ.ـه..
- ببینم... تو اهل کجایی؟
- من؟؟. خب... من
نمیدونستم چی بگم. اصلاچرا ازم این سوال رو میپرسه
سریع دستمو گرفت و گفت- باهام بیا
- چی؟.. کجا؟؟
- من باید تورو به دیاکو نشون بدم. من دیشب صورتت رو ندیدم وگرنه همون موقع.
- خانوم!! صورته من چشه؟
دوباره بهم خیره شد
-صورتت...
یکی دویید پایین و گفت- بیبی! اقا دیاکو امروزم اومده این جا.. بیبی خیلی عصبانیه!!
دستمو ول کردو گفت- همین جا بمون دختر جان
رفت بالا...
#دیاکو
در عمارت رو باز کردمو سریع از پله ها رفتم بالا
-اقا... آقا کجا تشریف میبرین.. آقا
من-بگو کسی بالا نیاد
- ولی آقا کاژه هنوز بیدار...
در اتاقشو زدم و وارد شدم
سرش رو بالا اورد و نگام کرد...
روزنامه ی لوله شده رو انداختم رو میزش و خودمو پرت کردم رو مبل
- باز چه گلی کاشتی؟
من- اون دختره ی خیره سر نمیدونم از کدوم جهنمی پایین افتاد که این همه دردسر برای من درست کرد
روزنامه رو باز کرد و حالته مسخره ای شروع کرد به خندیدن
کاژه- فکر میکردم عاقل تر از این حرف ها باشی که همین جوری ادمو از ماشینش بکشونی بیرون ببریش
من- من..
کاژه- هنوز نمیدونی بعد مرگ پدر همه ی چشم ها رو توعه؟
گندیه که خودت بار اوردی خودتم درستش میکنی
- داشت برامون دردسر درست میکرد
- یه بچه جوجه؟ برای آقای دیاکـــو دردسر درست کنه؟
- یکی خبردار شده... یکی قضیه رو میدونه... پوفف.. چندروزی این جا نگهش دار تا ببینم..
کاژه- نگهنمیدارم... مثل اینکه چیزی از وضع من نمیدونی...!
اگه قرار بود دنبال دردسر باشم این جا نمیموندم، وسطه ترکیه زندگی میکردم. ورش دار ببر
قبلش شیرفهمش کن، باهاش یه مصاحبه کن و بگو قضیه یه چیز دیگس.
▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃
𝕁𝕠𝕚𝕟⤷ https://eitaa.com/itss_faria 🌝🥐 °✧