eitaa logo
مزرعه‌ی فاریا🍓☘️
374 دنبال‌کننده
210 عکس
36 ویدیو
1 فایل
به مــــزرعه ی فاریــــا خیــــلی خوش اومدی 🥺🍓 اینجا یه کلــــبه برات آماده میکنم و باهم دیگه میوه و مخلفات میکاریــــم 👩🏻‍🌾☘️ عصر هم باهم عصرونه نون پنیر هندونه میخوریم 😌😂🍉 ناشناسمون 🔫 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_tv68kh2&bt
مشاهده در ایتا
دانلود
رفتم کتابخونه نیم ساعت بعدش برقا رفت 😂🚶‍♀
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌ ˖✿..از اهـــــــالی مــــزرعـــ👩🏻‍🌾ـــــه 🎤 🪞از خونه دخترعمت «زائرسرا🤣» برگشتی فاریا؟ 😁 ارهههه😂😂 وای ازادی نزدیک بود بچها هی میرفتن بیرون بستنی به دست میومدن 😂 ♡⌢ایدیم @faria_psy🌱┊
🎤🎀 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃. 💞شادی💞  - به دلت راه نده بیا بریم به کارمون برسیم. من-کار....؟؟ کار من چیه؟ - بیا الان خانوم میاد بهمون میگه خانوم جلوی هرکی می‌ایستاد و یه کار بهش میگفت وقتی به من رسید یه نگاه به سرتا پام کرد... گفت-برو سطل و طی رو بردار راه رو ها باتوعه -چی؟... خانوم من قراره ازین جا برم... با داد بلندی گفت-توووو ازینجا قرار نیست جاییی برییی!!! فهــــــمیدی!؟؟؟؟ گندم-خانوم ببخشش! اشتباه کرد..  دیگه تکرار نمیشه تاحالا.... هیچ کس این جوری باهام برخورد نکرده بود.... حالم از خودم بهم میخوردکه نمیتونستم سرش داد بزنم.   دستام باز مشت شد... گندم-بیااا شادی... بیاا دستمو کشوند و برد تو یه اتاق -  سطل و طی اینجاست. طی رو بردار میرم برات سطل رو پر اب کنم با عصبانیت داد زدم- بابا چرا هیچ کس اینجا حرف منو گوش نمیده!  من باید برم!! مگه الکیه که یکیو همین جوری به کلفتی بگیری. سریع اومدو دستشو گذاشت رو دهنم - هیشششش... خانوم بفهمه دیگه واویلا. هم تورو هم منو میکشه... جون من اروم باش بغضم ترکید... - چیجوری اروم باشم؟؟ من جایی نیستم که میخام!کاری رو نمیخوام بهم تحمیل کردن! کلفت این یارو بشم؟؟ بلند داد زدم-این مملکت قانون نداره؟؟ تو کوچه راه بری هر کی رو بخای بگیری واست کار کنه؟ گندم-وایی شادی تورو خدااا -شماها شاید بخاطر پول این جا باشید اما من پول این یارو رو نمیخام. میخام برم! گندم-میدونم سخته... اما امروزو طاقت بیار... تمیز کردن اتاق ارباب بامنه... یه جوری سر صحبت رو باز میکنم..  البته ارباب حرف نمیزنه زیاد... اما من بهش میگم... باشه؟ حالا طی رو بگیر بیا بیرون منم سطلو برات پر میکنم. -ارباب کیه؟؟ -همون اقا منظورمه.. شادی اروم باش... قراره بری... یکم تحمل کن. یه جاروعه دیگه.. یه جاروعه.میکشی تموم میشه.  داشتم طی میکشیدمو با خودم حرف میزدم... یهو گندم از راه رسید و پله هارو اومد بالا دستش یه سینی گرد طلایی بود - کجا میری؟ - دارم اینارو میبرم زدم ارباب... میان وعدشونه - چند دقیقه پیش خانومه... خندید وگفت: - اونی که دیشب کنارت بود و بهش میگی خانومه، مامانه منه. - عه... راست میگی؟ ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ 𝕁𝕠𝕚𝕟⤷𑁍🍓✧ꕤ☘️⤹꙳໋‌⌑ https://eitaa.com/itss_faria 🌝🥐 °✧
مزرعه‌ی فاریا🍓☘️
#part11 #خانوم_خبرنگار🎤🎀 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃. 💞شادی💞  - به دلت راه نده بیا بریم ب
🎤🎀 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃. 🌖دیاکو 🖋 بوراک-چیشـ.. -بوراک! حرف نمیزنی! فقط گوش بده. میری میبینی اسم و دختر این دختره چیه.. پدرمادرش.. اسمشون هرچیی لازمه بدست میاری -چرا از خودش نپرسیدی خب؟ چجوری میتونستم باهاش حرف بزنم.. چجوری با اون همه شباهت جلوم ظاهر بشه و بهش نگاه نکنم.. ... 💞شادی💞 عه.. نمیدونستم... مامانت داشت سینیه صبحونه ی اقا رو میاورد..هیچی نخورده بود -اره... کم میخوره.  اما خب ما وظیفمونه براش ببریم من-گندم یادت نره درباره من حرف بزنی باهاش - نه یادم هست البته اگه گوش بده سینی رو گذاشت رو سرش و از پله ها رفت بالا به رفتنش داشتم نگاه میکردم... در زد و وارد اتاق شد این همه این جا در داشت.... پس اینا ماله کیه؟ همه ی خدمتکارا که پایین میخوابن یه نگاه به دورو برم انداختم سطل رو برداشتمو از پله ها رفتم بالا.... دره اتاق اول رو زدم... جوابی نیومد... ... قفل بود.. رفتم سراغ اتاق بعدی.. اونم قفل بود. اما اتاق سومی باز بود. درو باز کردم و وارد اتاق شدم یه اتاق خیلی بزرگ. اگه کله اتاقای خدمتکارو جمع میکردی... بازم اندازه ی این اتاق نمیشد چشماش از حرص سرخ شده بود.. احساس کردم گوشم آتیش گرفت - آی خانوممم! آی گوشم گوشممم!!! - دخترکه دست پاچلفتی این جا چیکار میکنی هاننن؟؟؟ میدمت دسته اقا دیاکو آدمت کنههه صبررر کن!!! آدمت میکنم. جیغی کشیدمو دستشو پس زدم - تو هیج غلطی نمیتونی بکنی! با صدای بلندم تموم خدمتکارایی که از پایین داشتن نگاه میکردن یه هیننن بلندی کشیدن -من شخصیت دارم!غرور دارم؛ همه ی اون پایینی ها هم همین طور! تو اجازه نداری اینجوری صحبت کنی فهمیدی؟ حرفم تموم نشده بود که سیلی محکمی روی گونه هام نشست. اون قدر محکم بود که سمت نرده ها افتادم تابه خودم بیام؛  گردنمو گرفت و شروع کرد به فشردن - یککک بار دیگههه بگو چه غطییی کردی!!!! دستاشو گرفتم تا هلش بدم اما فشار دستاش بیشتر شد حس میکردم جونم داره از بدنم جدا میشه همه یکی یکی اومدن بالا... دیگه جونی برام نمونده بودکه هلش بدم. همه ریختن سرمو خواستن جدامون کنن.. ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ 𝕁𝕠𝕚𝕟⤷ 𑁍🍓✧ꕤ☘️⤹꙳໋‌⌑ https://eitaa.com/itss_faria🌝🥐 °✧ ༺𝐅𝐚𝐫𝐢𝐚༻نویسنده
ادامه 🎤🎀 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃. 🌖دیاکو 🖋 بوراک-چیشـ.. -بوراک! حرف نمیزنی! فقط گوش بده. میری میبینی اسم و دختر این دختره چیه.. پدرمادرش.. اسمشون هرچیی لازمه بدست میاری -چرا از خودش نپرسیدی خب؟ چجوری میتونستم باهاش حرف بزنم.. چجوری با اون همه شباهت جلوم ظاهر بشه و بهش نگاه نکنم.. ... 💞شادی💞 ... راست میگی؟ نمیدونستم... مامانت داشت سینیه صبحونه ی اقا رو میاورد..هیچی نخورده بود -اره... کم میخوره.  اما خب ما وظیفمونه براش ببریم من-گندم یادت نره درباره من حرف بزنی باهاش - نه یادم هست البته اگه گوش بده سینی رو گذاشت رو سرش و از پله ها رفت بالا به رفتنش داشتم نگاه میکردم... در زد و وارد اتاق شد این همه این جا در داشت.... پس اینا ماله کیه؟ همه ی خدمتکارا که پایین میخوابن یه نگاه به دورو برم انداختم سطل رو برداشتمو از پله ها رفتم بالا.... دره اتاق اول رو زدم... جوابی نیومد... ... قفل بود.. رفتم سراغ اتاق بعدی.. اونم قفل بود. اما اتاق سومی باز بود. درو باز کردم و وارد اتاق شدم یه اتاق خیلی بزرگ. اگه کله اتاقای خدمتکارو جمع میکردی... بازم اندازه ی این اتاق نمیشد یهو درد عجیبی توی گوشم پیچید سرمو برگردونم - آی خانوممم! ببخشیددد آی گوشم گوشممم!!! - دخترکه دست پاچلفتی این جا چیکار میکنی هاننن؟؟؟ میدمت دسته اقا دیاکو آدمت کنههه صبررر کن!!! آدمت میکنم. جیغی کشیدمو دستشو پس زدم - تو هیج غلطی نمیتونی بکنی با صدای بلندم تموم خدمتکارایی که از پایین داشتن نگاه میکردن یه هیننن بلندی کشیدن -من شخصیت دارم!غرور دارم؛ همه ی اون پایینی ها هم همین طور! تو اجازه نداری اینجوری صحبت کنی فهمیدی؟ حرفم تموم تشده بود که سیلی محکمی روی گونه هام نشست. اون قدر محکم بود که سمت نرده ها افتادم تابه خودم بیام گردنمو گرفت و شروع کرد به فشردن - یککک بار دیگههه بگو چه غطییی کردی!!!! دستاشو گرفتم تا هلش بدم اما فشار دستاش بیشتر شد حس میکردم جونم داره از بدنم جدا میشه همه یکی یکی اومدن بالا... دیگه جونی برام نمونده بودکه هلش بدم. همه ریختن سرمو خواستن جدامون کنن.. ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ 𝕁𝕠𝕚𝕟⤷  𑁍🍓✧ꕤ☘️⤹꙳໋‌⌑ https://eitaa.com/itss_faria🌝🥐 °✧ نویسنده ༺𝐅𝐚𝐫𝐢𝐚༻
مزرعه‌ی فاریا🍓☘️
دیدارت‌ از‌نزدیک‌حس‌ دگری‌ دارد هر‌کس‌کنارِ‌توست‌ حال‌بهتری‌دارد 🍓☘️
اون دختره که پرحرف و پر انرژیه، پر از حس خوب، زندگی و نوره، عاشق طبیعت و کتابه.
مزرعه‌ی فاریا🍓☘️
برعکس بعضیا عاشق جودی و مارنی و آنه شرلی بودم وهستم:) 💕🎀☁