eitaa logo
مزرعه‌ی فاریا🍓☘️
363 دنبال‌کننده
210 عکس
36 ویدیو
1 فایل
به مــــزرعه ی فاریــــا خیــــلی خوش اومدی 🥺🍓 اینجا یه کلــــبه برات آماده میکنم و باهم دیگه میوه و مخلفات میکاریــــم 👩🏻‍🌾☘️ عصر هم باهم عصرونه نون پنیر هندونه میخوریم 😌😂🍉 ناشناسمون 🔫 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_tv68kh2&bt
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مزرعه‌ی فاریا🍓☘️
#part15 #خانوم_خبرنگار🎤🎀 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃. 💞شادی💞 . ـ از پله ها رفتم پایی
🎤🎀 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃. 💕شادی💕 فردا از راه رسید... تنها دلخوشی که داشتم این بود که لااقل یه سقفی بالا سرم هست و پول مامانمو میتونم به دستش برسونم تاحالا حتما وقت اجاره خونمم رسیده... از جام بلند شدم و با لباس راحتی رفتم بیرون هنوز ساعت شیش هم نشده بود پتوی اتاقم رو انداختم روی دوشم و به سمت باغ رفتم. به باغ بزرگی که جلوم بود چشم دوختم.. بادسردی که به پیشونیم میخورد.. این عمارت قدیمی چجوری با سرنوشت من گره خورده؟ بیشتر شبیه قصر داستان دیو و دلبره. شایدم توی یکی از اتاق هاش یه کتاب خونه ی بزرگ هم داشته باشه... اروم از پله ها رفتم پایین و کمی ازخونه فاصله گرفتم تا نمای بیرونش رو بتونم ببینم... چقدر بزرگ بود! آخخ! جای دوربینم خالیه... از لا به لای درخت ها صدای خش خش میومد برگشتم که دیدم یه مرد جوان به سمتم میاد خواستم برم داخل قصر که صدام زد -چیزی شده؟ - نه... چیزی نیست بهم نگاه کرد و گفت: -خوبه... با لبخند جوابش رو دادمو وارد قصر شدم از پله ها رفتم پایین و درو باز کردم هیچ شمعی روشن نبود.. به سختی اتاقمو پیدا کردمو رفتم داخل یک ساعت بعد بود که کم‌کم صداها بیشتر شد گندم-شادی! شادی بیدار شو درو باز کردم با خنده گفت- سلاااام صبح بخیر. -صبح تو هم بخیر -خوب خوابیدی؟ -هعی... بد نبود مثل دیروز صبحونه رو هول هولکی خوردیمو لباسامونو تنمون کردیم رفتیم بالا و صف ایستادیم اقای کاژه با همون ابهت از کنارمون میگذشت و سرتا پامون رو نگاه مینداخت وقتی به من رسید باز صبر کرد سرمو انداخنم پایین از توی جیبش یه دونه دستمال دراورد و جلوم گرفت -گوشه ی لبت... رد مربا مونده اروم از دستش گرفتمو سریع پاک کردم -خـ.. خیلی ممنون... معذرت میخوام. سرشو تکون داد و یکی از دخترارو صدا زد سریع خودشو رسوند.... -از امروز به این دوشیزه... هرروز دو تا کار داده بشه. از این که به حرفم گوش داد و دوکار بهم سپرد خوشحال بودم اما از این که قراره این جا بمونم اصلا راضی نیستم. دوباره با عصای دستش کوبید روی زمین که همه رفتن سمت آشپزخونه خواستم یه چیزی بهش بگم. تا لبام از هم باز شد.... حرفمو قورت دادم اگه بهش میگفتم که بزاره برم قبول نمی کرد فقط من بودم که کوچیک شده بودم چیزی نگفتمو رفتم همون زنیکه ی مزخرف داشت حرف میزد -و تو! -من؟ -کار امروزت اینه که بری و زیر تموم اسبارو تمیز کنی گندم-خانوم.... اخه ارباب بیستا اسب دارن... شادی چجوری... با عصبانیت داد زد سر گندمو گفت- تو ساکت شو!! چندروزه با این دختره ی بی ادب میگردی روت تاثیر گذاشته!! همین که من میگم!! اگه خیلی ناراحتشی میتونم تورو هم بفرستم... من-نه خانوم.... من انجام میدم یه نگاه بدی بهم انداخت و داد زد-برید سرکاراتون ... رفتم سمت درو به سختی بازش کردم همون مرد جوان داشت گل های روی نرده رو آب میداد -ببخشید... بهم نگاه کرد و گفت-صبح بخیر -صبح شماهم بخیر... کاره... اسب ها امروز با منه خواستم بدونم اسب ها کجا نگهداری میشن انگار منتظر کسی بود که از در بیاد بیرون -شما؟... -من شادی ام -نه.. منظورم اینه که شما قراره تمیزکاری رو انجام بدین! -بله زد زیر خنده  .  با تعجب بهش نگاه کردم -شوخی میکنین؟ -نه... من کاملا جدی بودم خندش محو شد... -اخه.... معمولا خانوم برای این کار دو تا مرد میفرسته. مطمعنی کاری که گفته رو شما باید انجام بدین؟... خیلی سخته... تنهایی نمیتونین... من-من قراره دستمزدم دوبرابر بشه پس.. باید دوبرابر کار کنم -اخه کار اسبا دوبرابر نیست... نسبت به شما ده برابره. با ناراحتی سرمو انداختم پایین من-اشکالی نداره... یکاریش میکنم. -تا اون جا همراهیتون میکنم. -ممنونم دنبالش رفتم... رسیدیم به یدونه اسب طناب اسب رو گرفت و گفت-سوار شین -سوارم شم؟ -این جا خیلی بزرگه... با پای پیاده بخواید تا اون جا برین خیلی پیاده روی داره رفتم جلو... -پاتون رو بذارین اینجا و برین بالا وقتی نشستم رو اسب احساس کردم رو هوا معلقـم -من.... من میترسم سریع از طناب گرفتم -چیزی نیست... اسب آرومیه خودشم اومد بالا و جلوی اسب نشست اروم از جلیقش گرفتم و اونم راه افتاد تموم بدنم از ترس میلرزید .. اما هیجانم داشت از ترس خندم گرفته بود. یکم که تند تر رفت نفسم داشت حبس میشد هرطرف رو که نگاه می کردی چشمات بزرگ و بزرگ تر میشد... یه مرغ داری بزرگ... یه گاو داری... یه زمین بزرگ دایره ای شکل... فکرکنم اون جا اسب سواری میکردن کم کم ترسم داشت میریخت و با ذوق به اطرافم نگاه میکردم -ممم... -میتونی دارا صدام بزنی دارا...   ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ 𝕁𝕠𝕚𝕟⤷ 𑁍🍓✧ꕤ☘️⤹꙳໋‌⌑ https://eitaa.com/itss_faria 🌝🥐 °✧
از سری نیازمندی ها:)
‌ ˖✿..از اهـــــــالی مــــزرعـــ👩🏻‍🌾ـــــه 🎤 🪞ولی وایبه ویلای کاژه توی رمانت 🤌🏻🤌🏻 راس میگییییی؟ 😭😭🪷🍄☘️ ♡⌢ایدیم @faria_psy🌱┊
تاااازه
وایب پرنیان و مغازشو هنوز نذاشتم براتون 😁✌🏻
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
یکی از اهالــــــــی مزرعه 🥺🎀🎀🎀🎀🎀
مزرعه‌ی فاریا🍓☘️
وقتی بهم میگین مزرعه مون رو دوست دارین مودم: 😂😂❤️❤️❤️
‌ ˖✿..از اهـــــــالی مــــزرعـــ👩🏻‍🌾ـــــه 🎤 🪞یه شات از چتت با خانوم اشپز بده 😔🫶😂 «فضولم😌» 😂😂😂 ♡⌢ایدیم @faria_psy🌱┊