eitaa logo
مزرعه‌ی فاریا🍓☘️
409 دنبال‌کننده
220 عکس
38 ویدیو
1 فایل
به مــــزرعه ی فاریــــا خیــــلی خوش اومدی 🥺🍓 اینجا یه کلــــبه برات آماده میکنم و باهم دیگه میوه و مخلفات میکاریــــم 👩🏻‍🌾☘️ عصر هم باهم عصرونه نون پنیر هندونه میخوریم 😌😂🍉 ناشناسمون 🔫 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_tv68kh2&bt
مشاهده در ایتا
دانلود
از همه ی نزدیکانم بخاطر بی اعصابی های 1 تیر تا 31 شهریور معذرت میخام بخاطر گرماعه دوستان 🗿 👩🏻‍🌾𐙚𓆩♡𓆪 @itss_faria 𓆩♡𓆪𐙚🍓
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ظهر یکشنبتــــــــون به همین نازی تابستونی باشه 🥲❤️❤️ بوی زندگی 🤌🏻🌸🌊 👩🏻‍🌾𐙚𓆩♡𓆪 @itss_faria 𓆩♡𓆪𐙚🍓
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
واییی بیاید یه چیزی بهتون نشون بدم 😍👍
اقا این ساعت اتاقمون بود خب همون طور که میبینین بی روح و.. 🚶‍♀🚶‍♀اره خلاصه اصلا ساعت باید انقدر ساده باشه؟ نه 😂
ورش داشتم واییی اصلا بیا ببین چییی کارش کردم 😭 از لولو به هلووووو😂
مزرعه‌ی فاریا🍓☘️
اقا این ساعت اتاقمون بود خب همون طور که میبینین بی روح و.. 🚶‍♀🚶‍♀اره خلاصه اصلا ساعت باید انقدر س
تبـــــــــدیل شد به ایــــــــن 😭❤️ راپونزلــــــــــی 💕🍓🐣 گشنــــــــگه؟ 🥺🥺🤌🏻 خودم خیلییی دوسش میدارم:))) 👩🏻‍🌾𐙚𓆩♡𓆪 @itss_faria 𓆩♡𓆪𐙚🍓
🎤🎀 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃.. اون قدری حالم خوب نبود که بشینم به فکر بدبختیام باشم خودمو انداختم رو تخت و چشامو بستم معلوم نیست دوباره کی بتونم جای نرمی برای خپابیدن پیدا کنم. ... وقتی که از خواب بیدار شدم با صدای کشیده شدن پرده ها اخمی کردمو بلند شدم اتاق من که پنجره نداشت... عین زندان بود!  به اطرافم نگاه کردم چند تا تخت چوبی با ملافه های سفید اطرافم بود... و.. چی؟؟ سِرُم؟ -تعجب نکن.! به مردی که روپوش سفید پوشیده بود نگاه کردم - درسته که این جا همه کلاسیک زندگی میکنن. اما قرار نیست به جونشون اسیبی بزنیم..سلامتیشون برای ما مهمه هم برای ارباب هم برای من پس این عادیه که سرم و وسایل پزشکی داشته باشه. -اوه... درسته... میتونم سرم رو ازدستم... - اره... دربیار. میتونی بری پایین. من- خیلی ممنونم بخاطر دیشب... و تموم رسیدگی هاتون لبخندی زد و منم جوابشو با لبخند دادم رفتم پایین گندم با دیدنم همه رو صدا کرد و خودش دویید سمت پله ها - حالت خوبه؟؟ واییی باورت نمیشه من چقدر التماس کردم به زینت خانوم که بیام کمکت اما نذاشت چند بارم داشتم از دستش فرار میکردم اما فهمید دیگه نذاشت از اتاقم بیام بیرون همش نگرانت بودم حالت خوبه؟؟  نصف جونم کردی! خندیدمو گفتم- یه کم نفس بگیر!  به پایین نگاه کردم و به همه بای بای کردم. در اتاق ارباب باز شد -دوشیزه شادی!  -بلـ.بله. - تشریف بیارین -چشم.! گندم- بدو بدو برو... رفتم و یه تعظیم کوچیکی کردم پشت سرش وارد اتاقش شدم ازون جایی که خیلی بزرگ بودهروقت که وارد میشدی باید فقط یه قسمتش رو یاد میگرفتی. یه کارتون روی میز بود... و کارتون دیگه ای هم ارباب گذاشت روش -این لباسه... برای امروز ساعت شیش بپوش و بیا این جا - ببخشید... دلیلش رو میتونم بپرسم - قراره چند نفر خبرنگار بیان. لازمه که باشی -بله... ساعت رو نگاه کردم. ساعت دو بود؟ چرا انقدر دیر از خواب بیدار شدم... خواستم برم کارتون هارو بردارم که گفت-شما نه!  دارا میاره دم اتاقتون - نه خودم می... -نه!! -چشم... من میتونم برم؟  قبل اینکه جوابمو بگیرم یکی وارد اتاق شد. -قربان... یکم اومد جلو تر و اروم گفت - قراره همه با مشاوراشون بیان برای مهمونی... اما شما.. خب مشاور برای خودتون انتخاب نکردین -زینت خانوم هست - قربان.... اخه.. همه ی مشاورها جووننـ.. بعد زینت خانوم یکم... پریدم وسط حرفشون -ام...  ببخشید من... من اتفاقی شنیدم... خواستم بگم که... من به خاطر اوضاعی که داشتم... بیشتر شغل هارو گذروندم برای این که بتونم پولی دربیارم... فکنم بتونم که... کمکتون کنم یه نگاهی بهم کرد و گفت: -شما؟؟ -خب... مگه اشکالی داره - با این سن کمت چه کمکی میتونی بهم بکنی؟  نه لازم نیست. - باور نمیکنین؟ با این حرفم انگار یکم شک کرد که واقعا میتونم یا نه -گفتم! فعلا لازم نیست کاری جز اموزش دادن انجام بدی یه چشمی گفتم... دارا اومدو تموم وسایل رو برد پایین ازش تشکر کردم... گندم- دارا اینا چیه؟ شونش رو بالا انداخت و گفت-خبر ندارم مال ایشونه... با گندم شروع به باز کردن بسته ها کردیم گندم با دهن باز داشت یدونه از جعبه هارو نگاه می کرد -اوووووووووووووومای گادددد -چیه توش؟؟ - لباسسههه! اونم چه لباسی!!! دراوردشو نگاش کرد یه لباس مشکی...! داخل جعبه رو نگاه کردم یه شنل و کفش و... واو!! سریع برداشتمش روی سینش با نگین های ریز طرح شده بود سرآستین دخترونه و یه دامن بلند من-واییی نگاه کن... - اینجا چه خبره؟؟؟ گندم از جاش پرید -سلام خانوم... اینارو.. ارباب به شادی داده داریم جمع میکنیم اومد جلو تر... وانمود میکرد که براش مهم نیست.. اما همه چی رو داشت زیر زیرکی نگاه می کرد ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ 𝕁𝕠𝕚𝕟⤷ https://eitaa.com/itss_faria 🌝🥐 °✧
هدایت شده از - دُچـٰار -
سلااام به ایتاییون ☕️ عضو باش تو : [ دچارات ، نوان ، آغوش ، جادوی‌دست ] منم خفن ازتون حمایت می‌کنم .🌱 شات | فور فراموش نشه. تگ : [ @moon_X5 ]