You have 𝟥𝟢 days from now until the end of October , to say me " i love you ".
جنون اَدواري
تو را کلمه کردم تا خودت را در کتابی با برگه های معطر حبس کنم اما جوهر شروع به خون ریزی کرد چشمان کم فروغ نویسنده که شاهد منزوی شکل این واقعیت بود جسم او لرزید و کنار اشک های کلمه غلتید ، با بی نظمی خاص و با لب های رنگ باخته که در جایی پرت از آن زمان؛ با لبخند به جلوه گری پرداخت با سر انشگتانش رد محبت را بر پیشانی جوهر کاشت و بر گونه های سردش بغض را فرو فرستاد و با مهارت دوباره شروع به رسم هنر غرق شده اش کرد اما دیگر نه روحی برای واژه ها بود و نه جوهری سر زنده.
کلمه دوباره شروع به اشک ریختن کرد ، نویسنده
با لبخندی محزون اشک را پاک کرد و زیر آن نوشت :
" می توانست هرگز اینگونه نباشد ''
هر گاه چیزی را رها کردم به سمتم بازگشت و دیر بود ، همانند دریا که جسدی را پس میزند.