با چشمان بسته، آرشهی ویالون روی سیمها میلغزد و نُتها، بوی نان تازهی نانواییِ کوچهی بچگی را زنده میکنند. خاطره، آن پیراهنِ کهنهی کتانی نیست که دیگر به تن نمیرود؛ نوای ویالون است که هر بار، با شکلی تازه، از گوشهای پنهان سر بیرون میآورد. بوی خوب باران بر خاکِ خشک، زیرِ آرشهی ساز، بیآنکه از سالها بپرسد، مرا به خانه میبرد؛ به روزی که هنوز واژهی «دیروز» برایم غریب بود.